پروسه
تکامل طیف
تودهای -
اکثریتی؟!
بهرام
رحمانی
پروسه
تاریخ تکامل
طیف تودهای -
اکثریتی، جز
تزویر و دروغ
و ریا و سیاستهای
عجیب و غریب
معاملهگرایانه
با دولتها و
یا جناحهای
رنگارنگ حاکمیت
بیش نیست. بخش
مهم و جداییناپذیر
سیاستهای حزب
توده، مملو از
همکاری و
معامله با
دولتها و
ارتجاع
مذهبی، چه در
دوران شاه و
چه در جمهوری
اسلامی است. حدود
سه سال بعد از
انقلاب 1357 مردم
ایران، چریکهای
فدائی خلق
ایران،
انشعاب کردند
که بخش اعظم
آن سازمان به
نام سازمان
فدائیان خلق
ایران(اکثریت)،
همان سیاست
شناخته شده
تودهایستی را
به مثابه تودهایهای
جوان در پیش میگیرد.
حداقل در 5 سال
اول انقلاب 57، یعنی
سالهایی که کشمکش
و درگیری
شدیدی بین
انقلابیون و
ضدانقلاب در
جریان بود،
حزب توده و
اکثریت، در
کنار ملیون و
مذهبیون و به
طور کلی
بورژوازی
داخلی و بینالمللی
قرار گرفتند و
مستقیم و
غیرمستقیم در سرکوب
و کشتار
انقلابیون با
رژیم جمهوری
اسلامی همکاری
کردند. این
جریانات در یک
پروسه طولانی
چندین دهه در
عمل نشان دادهاند
که صرفا به
خاطر منافع
حقیر تشکیلاتیشان
حاضرند با
دولتهای
دیکتاتوری و
یا هر جریان و
شخصیتی که
نزدیک به قدرت
هستند همکاری
کنند، بدون
این که به
ماهیت
ضدانسانی آنها
اهمیتی بدهند.
چنین سیاستی،
نه از سر عدم
شناخت و
ناآگاهی
سیاسی، بلکه
ناشی از سیاستهای
آگاهانه طیف تودهای
- اکثریتی،
اتخاذ میشود. برای
مثال، بر سر
گنجی و این که
آیا ایشان با
بوش، رییس
جمهوری
آمریکا،
ملاقات بکند
یا نه، بین
رهبران
اکثریت آنچنان
کشمکشی راه
افتاد که حتی
یکی خطاب به
دیگری نوشت،
برای آخرین
بار شما را به
عنوان رفیق
مورد خطاب
قرار میدهم.
این جریانات دیروز
با جمهوری
اسلامی و امروز
با یک جناح آن
و به احتمال
قوی فردا هم
با طیف سلطنتطلبان
و هیئت حاکمه
آمریکا همکاری
خواهند کرد.
کنفرانسهای
لندن، گوشههایی
از این تحرک
گرایشات
لیبرالی، ملی
و مذهبی و بند
و بست آنها در
جهت سیاستهای
آمریکا در
خاورمیانه و
ایران را به
نمایش میگذارد.
بنابراین، در سیستم
فکری تودهایستی،
کارگر و مردم
آزادیخواه
ابزاری بیش
نیستند،
ابزاری که آنها
را به حاکمیت
نزدیک کند و
لو این حاکمیت،
نویسندهکش،
روزنامهنگارکش،
آزادیکش و
کارگرکش و
ضدزن جمهوری
اسلامی باشد،
چندان تفاوتی
برایشان
ندارد.
سیاستها
و بیان واقعیتهای
دیروزی و
امروزی طیف تودهای
- اکثریتی و
همکاری و مماشاتشان
در 28 سال گذشته
با رژیم
جمهوری
اسلامی و یا
جناحهایی از
آن، شامل حال
برخی از
روزنامهنگاران
و روشنفکران
معروف و نامی
جامعه ما هم
هست.
روشنفکرانی
که بدون توجه
به واقعیتهای
اجتماعی و
بدون توجه به
درد و رنج
مردم به ویژه
مزدبگیران،
همواره اهداف
و سیاستهای
خود را در هر
دوره تغییر میدهند
تا با صاحبان
قدرت و حداقل
به عناصر مهم
نزدیک به قدرت
در تماس و
ارتباط قرار
گیرند. در
حالی که هنر و
وظیفه
اجتماعی
روشنفکران،
نه صرفا در
تعداد کتابهای
آنها، بلکه
در زبان و قلم
اعتراضی آنها
در مقابل ظلم
و ستمی است که
دولتهای
دیکتاتوری بر
اکثریت
شهروندان
جامعه روا میدارند.
همچنین دفاع
از آزادی قلم
و بیان، آزادیهای
فردی و
اجتماعی،
دموکراسی،
عدالت
اجتماعی و
برابری است. اما،
هنگامی که
برخی از
روشنفکران و
احزاب و سازمانهای
سیاسی جامعه
ما، از نوع
حزب توده و
اکثریت، با
حاکمان
سرکوبگر مماشات
میکنند، در
ذهن تودههای
مردم توهمپراکنی
و ذهنیت غلط
درست میکنند،
جامعه چه
سرنوشتی پیدا
میکند؟ در
چنین شرایطی،
آیا نباید
انتظار داشت
که در چنین
جامعهای شاهها
و خمینیها و
به طور کلی
گرایشات عقب
مانده ملی و
مذهبی هر
بلایی
خواستند سر
مردم آزادیخواه
بیاورند؟!
منظور
من در اینجا،
از ابعاد
سازمانی طیف
توده -
اکثریتی
فراتر میرود
و یک تفکر
فکری در قالب
«چپ» را در برمیگیرد
که به عنوان
یک تفکر
اپورتونیست،
فرصتطلب،
برای جامعه و
تحولات پیشر و
مترقی آن،
بسیار خطرناک
و مضر است. در
این میان کم
نیستند
روشنفکرانی
که همین تفکر
را دارند،
بدون این که
حتی یک روز هم
عضو حزب توده
و یا سازمان
فدائیان
اکثریت باشند.
تفکری که از
بیان واقعیتهای
اجتماعی و
سیاسی گریزان
است و مستقیم
و غیرمستقیم،
در کنار
حاکمیتهای
دیکتاتوری
قرار میگیرد.
حزب
توده، در یک
دوره از
حاکمیت سلطنت
پهلوی، به یک
حزب اجتماعی
تبدیل شد و
حتی بسیاری از
روشنفکران را
نیز جذب صفوف
تشکیلاتی خود کرد.
اما رهبری این
حزب از یکسو
هر گز نتوانست
دست کم به
عنوان یک حزب مترقی،
سیاست مستقل و
رادیکالی در دورانهای
سرنوشتساز
مانند دوران
قبل از کودتای
28 مرداد و سالهای
اوایل انقلاب
1357 و در حال
حاضر، اتخاذ
کند و از سوی
دیگر این حزب،
همواره سیاستهای
خود را با
سیاستهای
خارجی شوروی
سابق تنظیم میکرد.
یعنی اگر دولت
شوروی با رژیم
شاه داد و ستد
تجاری و
بازرگانی و
روابط
دیپلماتیک
خوبی داشت،
حزب توده هم
اعتراض
چندانی به
حکومت
دیکتاتوری
پهلوی نداشت و
در سال نخست
حاکمیت
جمهوری
اسلامی هم
همینطور.
حزب
توده، از همان
آغاز تاسیساش
تاکنون، با
عقبماندترین
گرایش
بورژوازی،
یعنی مذهب
مماشات کرده و
حتی آن را تبلیغ
هم کرده است.
حزب
توده ایران،
در اوایل
فعالیت خود،
طی اطلاعیهای
به تاریخ 25 دی
ماه 1325، اعلام
کرد: «... حزب توده
ایران نه فقط مخالف
مذهب نیست،
بلکه به مذهب -
به طور کلی - و
مذهب اسلام - خصوصا
- احترام میگذارد
و روش حزبی
خود را با
تعلیمات
عالیه مذهب
محمدی منافی
نمیداند بلکه
معتقد است که
در راه هدفهای
مذهب اسلام میکوشد.
حزب ما فوقالعاده
خرسند و مفتخر
خواهد بود که
از طرف روحانیون
روشنفکر و
دانشمند مورد
حمایت قرار گیرد
و آرزو دارد
که تمام
متدینین به
دیانت اسلام
مطمئن باشند
که حزب توده
ایران حامی
جدی تعالیم
مقدس اسلام
خواهد بود و
با آن ذرهای
معانده و
مخالفت
نخواهد داشت و
هرگونه مخالفتی
را (با اسلام)
ابلهانه
خواهد پنداشت
و هر کسی را که
به نام حزب
توده ایران دم
از مخالفت با
دین بزند، آن
را شدیدا از
صفوف خود طرد
خواهد کرد.(مردم،
ارگان مرکزی
حزب توده ایران،
شماره 62، اول
تیر ماه 1342)
حمایت
و همکاری حزب
توده با گرایش
مذهبی در انقلاب
بهمن 57، شروع
نشد، بلکه
ریشه تاریخی
در این حزب
دارد. برای
مثال، حزب
توده ایران،
در حمایت از
حرکت ارتجاعی
15 خرداد 1342، طی
مقالهای خطاب
به «روحانیون
مرتجع»، نوشت: «آیتالله
خمینی مستغنی
از توصیف است.
مردم از همه
روحانیون - به
خصوص از
پیشوایان
مبرز مذهبی -
انتظار دارند
که مانند آیتالله
خمینی، آیتالله
میلانی، آیتالله
طالقانی و آیتالله
شریعتمداری و
امثال آنها
در این جهاد مقدس
و عمومی آزادیخواهانه
و استقلالطلبانه
مردم ایران
شرکت کنند و
نیروی معنوی
خود را در راه
پیروزی این
جهاد به کار
اندازند.»(مردم،
شماره 1، 15
خرداد 43، همچنین
مقاله ب. کیا،
حزب توده
ایران و
روحانیت مبارز«به
مناسبت سالگشت
جنبش 15 خرداد 42»،
دنیا، شماره
3، 1359، صص 111 و 112)
احسان
طبری،
تئوریسین حزب
توده ایران،
تبلیغ تطبیق
اسلام و
سوسیالیسم و
یا ماتریالیسم
و ایدهآلیسم
را میکرد و
اسلام را
«انقلابی» و
«آزادیبخش»
معرفی مینامید:
«... اسلام نوین
انقلابی که در
وجود امام
خمینی، مظهریت
مییابد در
این سبیل،
پویاست و سنن
دموکراتیک اسلام
- مانند شورا،
بیعت و اجماع -
را مورد تاکید
قرار میدهد و
به این دین - که
در زیر غبار
قرون، جلوه خود
را از دست
داده بود - جلائی
نو میبخشد... گر
چه متاسفانه
برخی، تنگنظرانه
نمیخواهند
این قرابت(اسلام)
با سوسیالیسم
را ببینند یا
در «مصلحت» خود
ندانند... ما
اکیدا
خواستاریم که
این قرابت دو
بینش(بینش
توحید اسلامی
و بینش
سوسیالیسم
علمی) در کنار
هم قرار
بگیرند تا
بتوانند اسوه
حسنه را در
همه زمینهها
به وجود آورند
و بر جذابیت
اسلام
انقلابی باز
هم بیفزایند.»(دنیا،
شماره 3، سال 1358،
صص 12 و 13)
حزبی
که خرافات
مذهبی را حتی
در درون تشکیلات
خود نیز تحکیم
میبخشد و اگر
اعضای آن،
علیه مذهب
باشد اخراج کند،
چگونه میتواند
مدعی «چپ» و
«سوسیالیسم» و
یک جامعه
سکولار و
دموکراتیک
باشد؟ تفاوت
چنین حربی، با
احزاب
بورژوایی که
نه تنها مدعی
چپ نیستد،
بلکه بسیار هم
ضد چپ هستند،
در کجاست؟ هیچ
حزب جدی سیاسی
چپ و کمونیست
مجازنیست به
مردم دروغ
بگوید و افکار
و آرمانهای
کمونیستی خود
را از مردم
پنهان سازد.
پرواضح است که
بسیاری از
اعضای حزب
توده به مذهب
باور
نداشتند، اما
هنگامی که
رهبری این حزب
آن هم در
ارگان رسمی
حزب، چنین
موضعی را
اتخاذ میکند،
رسما به مردم
دروغ میگوید،
مرتکب عملی ضداجتماعی
و ضدکمونیستی
میشود.
بدین
ترتیب، حزب
توده و
روشنفکران هم
کیش این حزب،
به روند
دموکراتیک و
جنبش کارگری
کمونیستی در
ایران، لطمه
شدیدی زدهاند
که در تاریخ
ماندگار است.
از این رو،
ضروری است که
نیروی جوان به
ریاکاری و سیاستهای
التقاطی و
اپورتونیستی
آن را بشناسند
تا توهمی نسبت
به آن پیدا
نکنند. اسلام
و سوسیالیسم،
هیچ قرابتی با
هم ندارند.
سوسیالیسم،
علم رهایی بشر
از زور و ستم و
استثمار
بورژوازی و
بازگشت حرمت
انسان به خویش
است. اما مذهب
و قوانین قرون
وسطائی آن،
ضدانسانی و
اسارت انسان
به ویژه زنان
را سازمان میدهد.
«اسلام
انقلابی» و
«اسلام آزادیبخش»،
جز جمهوری اسلامی،
القاعده،
طالبان، جهاد
اسلامی، حماس
و غیره چیز
دیگری نیست.
در سیستم فکری
این ارگانهای
جهل و جنایت
که به راحتی
آب خوردن بمبگذاری،
ترورو وحشت،
سرکوب و
اختناق، جنگ و
کشتار، قصاص و
سنگسار،
شکنجه و اعدام
راه میاندازند
و دستهدسته
انسانهای بیگناه
و مدنیت را
نابود میسازند.
زنان، نصف
جامعه را از
همه حقوق
انسانی، اجتماعی،
سیاسی و
فرهنگیشان
محروم میکنند.
ارگانهایی که
با اختصاص
سرمایههای
کلان، خرافات
و مردسالاری و
غیرانسانیترین
شیوهها را چه
در زندگی
خصوصی و چه در
زندگی اجتماعی
تبلیغ و
بازتولید میکنند.
برای
مثال، خسرو
گلسرخی، شاعر
محبوب و
انقلابی که در
مقابل حکومت
سلطنتی با
شهامت ایستاد
و توسط این حکومت
دیکتاتوری نیز
اعدام شد، در
دادگاه نظامی
شاه، گفت:
«سخنم را با
گفتهای از
مولا حسین،
شهید بزرگ خلقهای
خاورمیانه،
آغاز میکنم. من که یک
مارکسیست -
لنینیست هستم
برای نخستین
بار عدالت
اجتماعی را در
مکتب اسلام
جستم و آنگاه
به سوسیالیسم
رسیدم... اسلام
حقیقی در ایران
همواره دین
خود را به
جنبشهای
رهائیبخش
ایران
پرداخته است.
سیدعبدالله
بهبهانیها،
شیخ محمد
خیابانیها
نمونه صادق
این جنبشها
هستند... چنین
است که میتوان
در این لحظه
از تاریخ از
مولا علی به
عنوان نخستین
سوسیالیست
جهان نام برد
و نیز از سلمان
فارسیها و
اباذر غفاریها...»(دفاعیات
خسرو گلسرخی
در دادگاه
نظامی شاه، بهمن
1352)
یا جلال
آل احمد،
نمونه بارز
تودهایهایی
است که سرانجام،
به «اسلام
راستین» روی
آورد. در
دوران اوج حزب
توده، عدهای
از روشنفکران
جذب این حزب شدند
که جلال آل
احمد نیز یکی
از این
روشنفکران مطرح
بود. او، در
سالهای 1320، به
حزب توده
ایران پیوست و
تا مدیریت
نشریه مردم و
ارگان تئوریک
حزب توده،
ترقی کرد.
انشعابی
که در سال 1326، در
حزب توده به
وجود آمد، جلال
آل احمد به
«نیروی سوم»
پیوست. او، به
ویژه پس از
کودتای 28
مرداد 1332، راه
«بازگشت به
خویش» را در
پیش گرفت. آل
احمد، از جمله
کتابهای «غربزدگی»
و «در خدمت و
خیانت
روشنفکران» را
در این دوره
نوشت.
او
در مخالفت با
افکار جدید
غرب، به دفاع
از اسلام و
تشیع برخاست.
بر وحدت
روشنفکران با
روحانیت
تاکید کرد.
آل
احمد، در این
کتابهای خود
روشنفکران غیرمذهبی
سکولار و چپ
را به خیانت
متهم کرد و مبارزه
آنان را به
عنوان «غربزده»
به باد انتقاد
گرفت. او، در
عین حال از
مرتجعترین
آخوندها
مانند شیخ فضلالله
نوری و خمینی
را به عنوان
دو نمونه از
روشنفکران
تاریخ معاصر
ایران معرفی
کرد. او، حتی
به سفر حج رفت
و از این طریق از
گذشته خود
اظهار ندامت و
پشیمانی کرد.
او، رابطه
نزدیکی با
افکار دکتر
علی شریعتی
پیدا کرد.
در
سالهای نخست
انقلاب 1357، که
سالهای بسیار
سرنوشتساز و
پرتلاطمی
برای جنبش
زنان، جنبش
کارگران،
جنبش روشنفکران
و دانشجویان
و جوانان،
مردم تحت ستم
و آزادیخواه
بود، حزب توده
و سپس سازمان
فدائیان
خلق(اکثریت)،
با رژیم جمهوری
اسلامی و حتی
ارکانهای
اطلاعاتی آن
همکاری کردند.
در این دوره،
این دو جریان
حتی از
جانیانی چون
خمینی،
خلخالی و
خامنهای و
موسوی
اردبیلی و
غیره شنیعترین
و مشمئزترین
تعریف و
تمجیدها و
حمایتها را
به عمل
آوردند. در
انتخابات
مجلس شورای اسلامی،
از جمله از
کاندیداتوری
خلخالی که آن
موقع به قصاب
انقلاب معروف
شده بود؛ حتی
افراد مشکوک
مخالف رژیم را
بلافاصله به
جوخههای مرگ
میسپرد؛
افتخارش این
بود که خودش
مستقیما
هویدا را اعدام
کرده است،
حمایت و
پشتبانی
کردند و بیشرمانه
با صدور
اطلاعیههایی
از مردم
خواستند به او
رای دهند.
خواهان تسلیح
سپاه
پاسداران به
سلاحهای
سنگین بودند و
از این ارگان
مخوف و سرکوبگر
و تروریست
حمایت میکردند.
حزب توده و
اکثریت،
سازمانهای
مخالف جمهوری
اسلامی را بیشرمانه
طرفدار
«امپریالیسم
آمریکا» معرفی
میکردند.
مطالب نشریات
و بیانیههای
آن دوره حزب
توده و اکثریت
مملو از
طرفداری از
جمهوری اسلامی
و تایید سیاستها
خمینی و حمله
به سازمانهای
مخالف جمهوری
اسلامی است.
بنابراین، حزب
توده، پایههای
تفکری را در
ایران بینان
گذاشت که در
بهترین حالت تفکر
اپورتونیستی
و معاملهگرایانه
نان به نرخ
روز خوردن و با
زیر پا گذاشتن
منافع مردم،
صرفا چسبیدن
به منافع حقیر
سیاسی - تشکیلاتی
است. البته
سیاستهای حزب
توده بسیار
مسری هم است
که از جمله
سازمان فدائیان
خلق ایران
اکثریت، برخی
از روشنفکران
چپ و اکنون
نیز سیاستهای
برخی دیگر از
سازمانها را
آلوده کرده
است. پس نباید
به چنین تفکری،
حتی یک لحظه هم
اعتماد کرد.
مسلما،
هرگونه
نزدیکی به به
طیف تودهای -
اکثریت، یعنی
لطمه زدن به
جنبشهای حقطلب
و آزادیخواه
ایران است.
جریاناتی
مانند طیف
توده -
اکثریتی و
روشنفکران و
روزنامهنگارانی
چون آقای
مسعود بهنود، به
بازیهای
سیاسی و
اجتماعی نادرست
و غلط و بعضا
غیرانسانی
دست میزنند. برای
مثال، مسعود
بهنود، به
عنوان
روزنامهنگار
در دوران رژیم
شاه، با این
رژیم همکاری
نزدیک داشت.
پس از سرنگونی
این رژیم در
سال 1357، با رژیم
جدید جمهوری
اسلامی، که با
سرکوب خونین
انقلاب و
انقلابیون
حاکمیت را
قبضه کرد، باز
هم به نوعی همکاری
کرد تا این که
چند سال پیش،
به خارج کشور آمد
و ماندگار شد.
او، در خارج
کشور نیز همان
روش و سیاستهای
خود را ادامه داد،
نشاندهنده
این واقعیت
است که شخصیتهایی
مانند بهنود،
مشکلشان
سانسور
واختناق نیست،
بلکه
بنیادهای
فکریشان در
همکاری با
حکومتهای
دیکتاتوری
پرورش یافته
است. برای این
که منظور بهتر
روشن شود، به
موضعگیری
بهنود، در
رابطه با
کاندیداهای
انتخابات
ریاست جموری
اسلامی، اشاره
کنیم. در آخرین
انتخابات
ریاست جمهوری
اسلامی، که
سال گذشته
برگزار شد،
ایشان، به حمایت
از کاندیداتوری
رفسنجانی
برخاست و سعی
کرد چهره او
را «بزک» کند که
نویسنده این
مطلب، همان
موقع مطلبی را
در نقد نظریات
او نوشت و
جنایات
جمهوری
اسلامی و نقش
مهم شخص
رفسنجانی در
این جنایات را
برشمرد.
اکبر
گنجی، یکی از
مهرههای
شناخته شده
سابق سپاه
پاسداران،
وزارت ارشاد و
مامور سفارت
جمهوری اسلامی
در آنکارا بود
که در گروهبندیها
و رقابت جناحهای
درون رژیم، در
جناح «دوم
خرداد» قرار
گرفت و جناح
رفسنجانی را
افشا کرد.
عمینی مسئله
سبب شد که بیش
از شش سال در
زندان قرار
داده شود.
البته وضعیت
او در زندان،
با زندانیان
سیاسی دیگر تفاوت
اساسی داشت.
گنجی، از حق
داشتن فاکس و
تلفن،
روزنامه و
کتاب، نوشتن و
ارسال آنها
به خارج از
زندان و مرخصی
و غیره
برخوردار بود.
در حالی که
چنین
امکاناتی به
هیچوجه در
اختیار
زندانیان
سیاسی قرار
داده نمیشود.
این مسئله
نباید تعجبآور
باشد، چون که
گنجی، از جنس
و همکیش
خودشان بود.
تا این که چندی
پیش گنجی، به
خارج کشور آمد
و تلاش کرد
سیاست مذهبی -
لیبرالی جدید
خود و همفکرانش
را تحت عنوان
«مسلمانان صلحجو»
و اسم بردن با
کسانی مانند
سروش و حجاریان
که یکی مبتکر
«انقلاب
فرهنگی» فرهنگ
کش و دیگری
مبتکر سپاه
پاسداران و
وزارت
اطلاعات رژیم
جمهوری اسلامی
بودند، اکنون تئوریسینهای
گرایش مذهبی و
لیبرالی
هستند را به
گوش ایرانیان
خارج کشور و
افکار عمومی محافل
بینالمللی
بورژوازی
برساند.
در
چنین شرایطی،
از طیف تودهای
- اکثریتی تا
جمهوریخواهان،
از دفتر تحکیم
وحدت تا جبهه
ملی، از
ناسیونالیستهای
آذربایجان تا
کردستان و
نقاط دیگر
ایران،
همچنین برخی
از روشنفکران
و دانشگاهیان،
آنچنان به
دنبال سیاستهای
مذهبی -
لیبرالی گنجی
افتادهاند که
حتی موضع
سکولار خود را
نیز فراموش
کرده و فعلا
به بایگانی
سپردهاند. در
هر صورت، از ماجرای
گنجی، سریع میگذرم،
چون که طی
انتشار دو
مطلب به نوبه
خودم سعی کردم
کارنامه گنجی
و پروژه و طرح
گنجی، سفیر
«مسلمان صلحدوست»
در خارج و
ورشکستگی بنیادهای
فکری او و
دوستانش را با
خوانندگان
عزیز در میان
بگذارم. قطعا،
با برچیده شدن
بساط جمهوری
اسلامی توسط
مردم آزادیخواه
ایران، دکان
گنجیها،
سازگاراها،
باقرزادهها و
همکاران طیف
توده -
اکثریتیشان
و...، تعطیل
خواهد شد.
داستان
«نسا» در واقع
داستان زندگی
زنی به نام
«نسا» است. نسا،
زنی بیسواد و
خانهدار است
اما قدرتمند
و کنجکاو. «مرد»
خانواده،
آخوندزادهای
است که در
کربلا و نجف و
قم درس آخوندی
را به پایان
میرساند و
بالای منبر میرود.
بعدها به بابل
کوچ میکنند و
مرد در آن جا
دفترخانه باز
میکند. او، به
حزب توده میشود.
بعدها دستگیر
و زندانی میگردد
و پس از آزادی
از زندان به
یکی از مهرههای
مهم رژیم
سلطنتی تبدیل
میشود. او در
طرح و اجرای
کودتای 28
مرداد بر علیه
مصدق، شرکت
فعال میکند.
چند دوره از
شهر ساری به
عنوان
نماینده مجلس،
راهی مجلس
شورای ملی میشود.
مدت زمانی پس
از کودتای 28
مرداد 1332،
محمدرضا شاه
با حمایت هیئت
حاکمه آمریکا
جای پای خود را
در حاکمیت
محکم میکند،
دست به تصفیه
وسیع در دم و
دستگاه دولتی میزند.
قدیم تودهایها
و طرفداران
مصدق را که
موضع عوض کرده
بودند، یعنی
صبح طرفدار
مصدق و بعد از
ظهر طرفدار اعلیحضرت
شده بودند را
تصفیه میکند
تا عناصر
مطمئنتری را
جایگزین آنها
نماید، این
تصفیه شامل
مرد یادشده
نیز میشود.
سرانجام
سرنوشت مردی
که آخوند بود،
نخست تودهای
و سپس سلطنتطلب
شد، در اثر
سکته و یا
مسمومیت
عاملان شاه جان
سپرد.
هدف
از آوردن گوشههایی
از داستان
«نسا» در پائین،
نشان دادن سیر
تاریخی تفکر
تودهایستی در
دوران حکومت
شاه، به عنوان
تفکری که برای
حفظ منافع
حقیر خود و
دستیابی به
قدرت آمادگی
همه نوع توطئه
و بند و بست
آشکار و نهان
با رژیمهای
دیکتاتوری از
نوع شاهنشاهی
و از نوع اسلامی
را دارد.
داستان
«نسا»، داستان
زندگی دختر و
پسر جوانی در
یک خانواده
آخوندی است که
از کربلا در
عراق آغاز میشود
و در قم و آمل و
ساری و تهران
ادامه مییابد.
پسر 17 ساله،
طلبهای که با
نسا، کمی هم
از او کم سنتر
بود، در
کربلا،
ازدواج کرد. آنها
در خانه پدر
شوهر، آشیخ
محمدعلی،
زندگی میکردند
و عصای دست
خانواده
بودند.
***
گزیدهایی
از داستان
نسا:
سپس
آنها ساکن
نجف شدند. مرد،
سر کلاس طلبگی
میرفت و نسا
هم مشغول پخت
و پز میشد. آنها
بچهدار شدند و
نام دخترشان
را «زهرا» گذاشتند.
زهرا سه ساله
بود که مرد به
فکر برگشت به
ایران افتاد.
نسا، نمیخواست.
اما مرد تصمیم
خود را گرفته
بود و نسا چارهای
نداشت. آشیخ
عبدالکریم
یزدی حوزه
علمیه قم را
ساخته بود و
این انگیزه
بود که طلبههای
ایرانی از نجف
راهی قم شوند.
آنها
به ایران
برگشتند و
خانواده مرد
هم به مرور
زمان از کربلا
به قم آمدند.
آشیخ علی در
مسجد نو نماز
میخواند. مرد
هم همانجا
منبر میرفت.
در قم هم صاحب
پسری شدند.
اسمش را حمید
گذاشتند. دیگر
سرش حسابی
بالا بود. با خیال
راحت توی چشم
همه نگاه میکرد،
کمبودی نداشت.
به کمک دایی
مرد بود که به
بابل رفتند.
جمشیدی برو و
بیایی توی
دستگاه
رضاشاه داشت.
خیرش میرسید.
مرد دفترخانه
باز کرد.
زندگیشان راحتتر
شده بود. نسا،
آن جا پسری
زائید که چله
نشده از دنیا
رفت.
هنوز
زخم از دست
دادن پسرش پینه
نبسته بود که
مرد را
گرفتند. سر
درنمیآورد.
چه شده بود؟
چه خبر بود؟
هر روز به در
زندان میرفت
و جواب درستی
نمیگرفت. آخر
خبرش کردند که
شوهرش اعدامی
است... به ساری
به در خانه
جمشیدی رفت.
وزیر بود. وکیل
بود. نمیدانست.
کس دیگری را
نمیشناخت...
مستخدم مرد
چای آورد. چای
یخ کرد ولی
جمشیدی نیامد.
سالی بر او
گذشت. عاقبت
در باز شد و
نسا برای
اولین بار
جمشیدی را
دید. هر چه میخواست
بگوید، یادش
رفت. ایستاد.
حتی با تعارف او
دوباره نشست... کلامی
نگفت تا
جمشیدی شروع
کرد: خانم میدانند
شوهرشان چه
کرده است؟
- هیچ
نمیدانم. سرم
به کار خانه و
بچههاست.
- دستخط ایشان
را شناسایی
کردهاند و
فهمیدهاند که
او نویسنده
نامه به رضا
شاه است.
- چه
نوشته؟
- خلاصهاش
این است. مگر
ما اجیر توایم
که تو زمینهای
مردم را به
زور و مفت میخواهی
مال خود کنی و
ما باید سند
برای آن درست
کنیم و تو حتی
پول محضر را
هم نمیدهی. نسا
با مشت توی سینه
خودش کوبید.
جمشیدی گفت:
حالا ما چکار
باید بکنیم؟
طرف کی را
بگیرم؟
نسا
همراه گریه
گفت: روی دست و
پای شما نمیافتم،
شوهر من، اول
پاره تن
خودتان است.
آنچه که قلبتان
رضاست بکنید.
جمشیدی
پیش رضاشاه
رفت و واسطه
شد. مرد را از مرگ
نجات داد ولی
خودش از چشم
او افتاد و
خانهنشین شد.
مرد که
از زندان
بیرون آمد،
پوستی به
استخوان کشیده
بود. قدش
خمیده. جان به
تن نداشت. هیچوقت
حتی با اصرار،
برای او تعریف
نکرد که در آنجا
به او چه گذشت.
همیشه میخندید
و میگفت: خوب...
خانه بابا که
نبود.
... جان به تن مرد برگشت و
از
بابل کوچ
کردند. دوباره
دوباره جل و
پلاسش را در
اطاقی در خانه
پدر شوهر پهن
کرد...
در
ساری خانهای
گرفتند با
حیاط بزرگ و
درختهای
پرتقال و
نارنج. مرد
عبا و عمامه
را درآورده
بود با آدمها
برو و بیایی
داشت که در
ساری اسمی
داشتند. رئیس
اداره
خواروبار
استان شد. چاپخانه
هم باز کرد و
روزنامه
بیرون میداد.
روزنامه صفا.
دستههای
روزنامه را
خانه میآورد. بالای
آن نوشته بود:
صفا، ارگان حزب
توده. این
دیگر چی بود؟
برادر شوهر
گفته بود که
این دارودسته
فکلیهای کافر
است. نسا به
گریه افتاده
بود. بعد که از
مرد پرسیده
بود: فکلی
کافر شدهای؟
مرد جوابش را
فقط با قهقهه
مخصوص خودش
داده بود... در
این گیرودار،
شوهر دادن
زهرا هم بود.
دختر تازه پانزده
ساله، نسا
راضی نبود ولی
مرد وقتی قول
به کسی میداد،
عمل میکرد.
جریان عروسی
آنقدرناگهانی
اتفاق افتاد
که روز جشن
عروسی فکر میکرد،
دارد خواب میبیند.
دوباره آبستن
بود و پا به
ماه و دختر به
خانه شوهر میرفت،
ان هم به شهر
دیگر، بابل.
جهیزگیری
رمقش را کشیده
بود. برای هر
تکه بایست با
مرد سر و کله میزد...
بعد
ماجرای جنگ
بود و ارتش
سرخ در
مازندران و قحطی
و گرسنگی
مردم. ولی در
خانه او صلح
بود. در انبارش،
گونیهای برنج
و حبوبات و
قند و شکر، حلبهای
روغن، بیخ هم
چیده بود و
کلید انبار مثل
کلید گنج به
گردن او حفظ
میشد...
در
ساری خانهشان
آنقدر پررفت
و آمد شده بود
که کاروانسرا
را میمانست.
هر چقدر تشک و
لحاف باز میکرد
باز کسری
داشت. دیگهای
غذا هر روز
بزرگتر میشدند.
هیچوقت خانه
بیمهمان نبود
و او دوست
داشت. سفره از
این طرف به آن
طرف پهن میکرد
و باز فردایش
سفرهای دیگر.
دوباره
خبر زندانی
شدن مرد آمد.
دیگر چه شده؟ به
در زندان رفت.
با احترام به
اطاقی
بردندش، مرد
را هم آن جا آوردند.
خوشحال و
سرحال بود. میگفت:
چیز مهمی
نیست، بگیر،
بگیر، تودههایهاست.
برایم غذا
بفرست.
کار
نسا این شد که
هر روز برای
جمعیتی غذا به
زندان بفرستد.
بعد از دو ماه
مرد به خانه
برگشت. نه تنها
لاغر نشده
بود، که چربی
هم آورده بود
و خاطرات خندهدار
از زندان که
وقتی سرحال
بود تعریف میکرد
و خودش بلندتر
از همه قهقهه
میافتاد.
دور
شانزدهم
مجلس، مرد
وکیل مردم
ساری شد. خانواده
را به تهران
کوچ داد. این
بار انباری از
دیگ و رختخواب
به دنبالشان...
دو
سال وکالت مرد
با با بروبیای
بیشتر همراه
بود. دارودسته
خودش را داشت و
جمال امامی،
طباطبایی،
دکتر طاهری،
خانه از وکیل
و وزیر پر میشد
و بحث آنها در
مورد ملی شدن
نفت پایانی
نداشت. انگار
توی مجلس دست
به یقه میشدند.
فحش و فحش
کاری هم که
بود، مثل بچههای
لات کوچه. نسا
ولی به هر چه که
خارج از چهار
دیواری او
اتفاق میافتاد
بیاعتنا بود...
دوره بعد
مرد به وکالت
مجلس انتخاب
نشده بود.
رئیس اداره ثبت
احوال بود.
کارهای دیگری
هم داشت مثل
نظارت بر
سوزاندن
اسکناس. نسا
گاه سربسرش میگذاشت:
رجل شدهای
هان؟ مرد
قهقهه میزد و
میگفت: تو به
چه چشمی نگاهم
میکنی؟
نسا
ولی نسا مانده
بود. دوباره
به چادر مشکی
برگشته بود.
مرد شیک میپوشید،
کت و شلوار
خاکستری
ابریشمی.
موهایش را به
عقب شانه میکرد...
نکند
مثل افشار طوس
او را کشته باشند؟
همین دو هفته
پیش بود که
اعلامیه
فرمانداری
نظامی ار
رادیو پخش شد
«عدهای از
افسران
بازنشسته که
از بازنشستگی
خود عصبانی
بودهاند با
مخالفین دولت
پیوند کرده تا
دولت را تضعیف
کنند.»
هر
بچهای میدانست
که این، کار
شاه است. مصدق
و شاه با هم کنار
نمیآیند. دارند
توی سر و کله
هم میزنند.
شهر ناامن بود
و هر روز گوشهای
زد و خورد. بوی
قحطی میآمد.
این را نسا میدانست
دوباره
به پر کردن
انبار مشغول شد...
«هموطنان
عزیز، توجه
فرمائید. در
ساعت 7 صبح
اعلامیه دولت
به اطلاع عموم
خواهد رسید.»
نسا از
خیاطی دست کشید.
بطرف
آشپزخانه
دوید که گوجهها
را هم بزند تا
برای ساعت 7 با
خیال راحت پای
رادیو بنشیند.
«ساعت 7
صبح روز یکشنبه
25 مرداد ماه 1332
خورشیدی، از
ساعت 11:30 دقیقه
دیشب یک
کودتای نظامی
به وسیله
افسران گارد
شاهنشاهی به
مرحله اجرا
گذارده شد.
بدین ترتیب که
ابتدا در ساعت
مزبور، نفرات
نظامی مسلح به
شصت تیر و
اسلحه دستی
وزیر خارجه و
وزیر راه و
مهندس زیرکزاده
را در شمیران
توقیف کردند و
برای توقیف رئیس
ستاد ارتش نیز
به منزلشان
مراجعه
نمودند. ولی
چون تیسمار
ریاحی در ستاد
مشغول کار
بودند به
دستگیری
ایشان موفق
نشدند. در
ساعت 1 بعد از
نصف شب نیز
سرهنگ نصیری
رئیس گارد
شاهنشاهی با
چهار کامیون
نظامی مسلح و
دو جیپ ارتشی
و یک زرهپوش
به منزل نخستوزیر
آمد به عنوان
آن که میخواهد
نامهای بدهد.
قصد اشغال
خانه را داشته
است. ولی چون
محافظین منزل
نخستوزیر، مراقب
کار خود بودند
بلافاصله سرهنگ
مزبور را
توقیف کردند.
توطئه
کنندگان قبل
از توقیف
اشخاص، تلفنهای
منازل آنان را
قطع کرده،
همچنین
ارتباط تلفن
ستاد ارتش را
با پادگان
گارد
شاهنشاهی باغشاه
قطع و
تلفنخانه بازار
را به وسیله
سرهنگ آزموده
و همکارانان
مسلحش اشغال
کرده بودند و
معاون ستاد
ارتش را که
برای سرکشی به
باغشاه رفته
بود در همان
جا توقیف
نمودند. وزیر
خارجه و وزیر
راه و مهنس
زیرکزاده را
از توقیفگاه
سعدآباد به
وسیله چهار
کامیون نظامی
مسلح به شهر
آورده و به
ستاد ارتش به
تصور این که
همکارانشان
قبلا آن جا را
اشغال کردهاند،
بردند. ولی
چون در آن جا
وضع را مساعد
ندیدند آنان
را مجددا به سعدآباد
برده و در
توقیفگاه
گارد
شاهنشاهی تا ساعت
5 صبح نگاه
داشتند...»
نسا سر درنمیآورد.
مرد هم نبود
که از او بپرسد.
دلش به شور
افتاد. مرد
کجاست؟ حتی به
او نگفته بود
که به کجا میرود
و با کی؟...
عصر که
به اتاق آمد
رادیو خبر
رفتن شاه از رامسر
به بغداد را
داد. اعلامیه
انحلال دوره
هفدهم مجلس
شورا هم
خوانده شد.
«بنا بر
اراده ملت
ایران که به
وسیله مراجعه
به آرای عمومی
اظهار شده،
بدین وسیله
انحلال دوره
هفدهم مجلس
شورای ملی
اعلام میگردد.
انتخابات
دوره هجدهم
مجلس شورای
ملی پس از
اصلاح قانون
انتخابات و
تقسیمات
کشوری که به
زودی انجام
خواهد گرفت بر
طبق قانون اعلام
خواهد شد. دکتر
محمد مصدق»
نسا میداست
که شاه با
ملکه ثریا به
رامسر رفتهاند
و حالا بعد از
دستگیری
نصیری چرا به
بغداد؟...
- پس
راستش را
بگوئید. نه یک
کلام کم، نه یکی
زیاد.
شوکت
خانم هقهق میکرد:
آقا... آقا... زن
دیگری دارد...
... آدرس
خانهاش را میخواهید؟
خیابان شاه.
کوچه باستان
شماره 19. با
شوهرم خانهشان
هم رفتهام.
دختر مستخدم
اداره... یادم
نمیآید چه
است...
پلاک 19،
در قهوهای
هنوز جلویش
بود...
آقای
این خانه وکیل
مجلس بوده
است.
نیست؟
- چطور
مگر؟
- عریضه
دارم. وکیل
شهر ما بود.
- آره.
درست آمدهای...
جلوی
تانکها عدهای
ارتشی بودند.
نزدیک خانهای
رسیدند که در
بزرگ سبز
داشت. جمعیت
ایستاد. از
ساختمان
روبرو شلیک
مسلسل شروع
شد. مسلسل تانکها
هم شروع به
شلیک کردند. آنقدر
شلیک ادامه
پیدا کرد تا
صدای مسلسل از
ساختمان
روبرو قطع شد.
یکی از تانکها
به طرف در سبز
رفت. در را
شکست و وارد
حیاط شد. صدای
شلیک از توی
منزل آمد.
تانک هم شلیک
میکرد.
هنوزهوا روشن
بود که صدای
تیراندازی از
طرف منزل قطع
شد. یک تانک
دیگر وارد باغ
شد. تانکها
شروع به شلیک
هوایی کردند. جمعیت
به عقب فرار
کرد و دوباره
برگشت. کامیون
سربازها و
تانکها وارد
خیاط شدند. جمعیت
هم دنبال آنها.
نسا به
کاشی دم در
نگاه کرد. پس
خیابان کاخ
پلاک 109 خانه
مصدق بود. نمیخواست
وارد شود. ولی
فشار جمعیت که
مشتاق تسخیر
خانه بود او
را هم توی
حیاط هل داد...
شهر
مدینه سر کوچه
ایستاده بود.
وقتی توتنست او
را در تاریکی
شب تشخیص
بدهد، گفت:
خانم کجا بودید.
مدینه کور شد
از بس گریه
کرد. بچهها که
دیگر...
به
اطاق مرد رفت.
نفسنفس میزد.
با لگد به
تمام کشورهای
قفل شده
کوبید. دیگر
چه اسراری
پنهان کرده
است. دنبال
کلید میگشت.
اطاق را زیررو
کرد. کتابها
را پائین ریخت
کوهی کتاب وسط
اطاق ماند. روی
میز کار مرد
را به هم ریخت.
توی کشوها
گشت. جعبه
بزرگ سیگار
برگ را پشت و
رو کرد. کلید
از آن بیرون
افتاد. نفسنفس
میزد. با عجله
کلید را در
قفل انداخت. از
هیجان آن که
چه پیدا خواهد
کرد، دلپیچه
گرفته بود.
توی کمد پولهای
خارجی بود.
دسته کرده.
نفهمید پول
کجاست. سبز
رنگ بود. کمد
بعدی را باز
کرد. بطریهای
رنگ به رنگ و
لاک و مهر شده
در آن بود. دست
به طرف آنها
نبرد. طرف
دیگر کمد،
شیشههای
ادوکلن کنار
هم چیده شده
بود و قوطیهای
کوچک دگمه
سردست و سنجاق
کراوات. در
کمد بعدی، پروندههای
روی هم چیده
شده، چند
قباله و
بنچاق، چند دسته
اسکناس، یک
قوطی مقوایی
باریک و بلند
هم توی آن بود.
قبالهها را
نگاه کرد. یکی
مال خیابان
شاه، کوچه
باستان بود.
قوطی مقوایی
را باز کرد،
توی آن دو لول
تریاک زرد بود
با یک وافور.
حقه وافور
لعاب لاجوردی
داشت با عکس
ناصرالدین
شاه روی آن...
- گفتم
که جانم. توجه
نکردی؟
انتخابم به
وکالت مردم
ساری صددرصد
است.
نسا
کمی سکوت کرد
بعد گفت: رایهای
توی صندوق را
خواندند یا
صندوقهای پر
کرده، جایش
گذاشتند...
مرد
بود که سکوت
را شکست. با
صدای گرفته در
همان حال که
سر به روی
دامن زن داشت
گفت: دوره بعد
وکیل نخواهم
شد.
- از کجا
میدانی؟
- شاه
پیغام داده
است. به وسیله
علم.
- کم
خدمتی کردهای
که راضی نیست؟
کلامش
بیشتر حالت
طعن داشت تا
پرسش. خواست
بگوید که مگر پادشاهیاش
را از امثال
تو ندارد؟
منصرف شد. مرد
گفت: همه را
تصفیه میکند.
مرا هم به
جرمی که زمان
پدرش داشتم.
نفسکش نمیخواهد
بگذارد.
نسا
سرش را که
برگرداند،
برادر دامادش
را دید که روی
صندلی کنار او
نشسته است.
وزارت کشوری بود.
قد کوتاه و
طاس و چاق.
غبغبش روی گره
کراواتش
افتاده بود.
دوروبرش را
نگاه کرد. وقتی
مطمئن شد کسی
در نزدیکی
نیست به نسا
گفت: خانم... من
که سکته را
قبول ندارم.
ایشان صبح در
مجلس خیلی هم
سرحال بودند.
اول سخنرانی
کردند در مورد
تشدید مجازات
رانندگان متخلف
و بعد دستور
شربت آبلیمو
دادند و درست
بعد از خوردن
آن حالشان به
هم خورد. وصل
صندلی ایشان،
صندلی تیمسار
صفاری است.
توی بغل
تیمسار صفاری
از حال رفتند.
با
جشمان درشتش
به دوروبر
نگاه کرد و
گفت: خانم، به
ناخنهای
ایشان دقت
کردید؟ کبود
است. این
نشانه مسمومیت
است. من مطمئن
هستم که در
شربت زهر
بوده، من مطمئن
هستم که شاه...
نسا
حرف او را
برید: فرقی در
اصل مطلب
ندارد. آقا
دارد میمیرد.
یا از قلبش
باشد یا دستور
شاه فرقی ندارد.
چه انتظاری
دارید؟ از شاه
شکایت کنم؟ یا
به پسرهایم
شاهکشی یاد
بدهم؟...
دهم
آگوست 2006