... و اما زنبورک
و دخترک و شهرزاد
و شهرزاد
نیوز!
منوچهر
افراشته
در هفته های
اخیر، جنجالی
پیرامون
دریافت کمک
مالی از دولت
هلند و یک
مؤسسه آمریکایی،
از سوی یکی از فعالین
سیاسی ایرانی
و دوستان او
سرگرفته، حتی
به چندین موضع
گیری سیاسی، و
بحثهای
پالتاکی نیز
منجر گردیده
است. موضوع،
راست و دروغ،
بر سر همراهی
شخص مزبور(
خانم مینا
سعدادی)، با سیاستهای
دولتهای غربی
در تقویت
اصلاح طلبان
اسلامی، و همدستی
با طرحهای
امپریالیستی
برای ممانعت
از وقوع
انقلاب در ایران
است؛ البته
کسی که جنجال
فوق را علنی ساخت،
یعنی آقای
سربلند،
مسئول سایت
تعطیل شده " من
و پالتاک"، از
دوستان و
همکاران
اینترنتی او،
خود همراه فرد
مورد بحث، بیش
از 1 سال در این
پروژه درگیر
شده، که کسی
از آن مطلع
نبوده است. با
اینحال به
اعلام آقای
سربلند، "
نامه های آن
موجود است.!"
آقای سربلند
اما، غیر
صادقانه عمل
کرده، بستن
سایت را فرصت
مناسبی برای
تسویه حساب با
همکار سابق
قرار داده،
همه کاسه کوزه
ها را بر سر
همفکر دیروز
خود شکست؛
بماند! فرد
اصلی، که تا
آخر خط رفته،
یا او را
بیشتر از رفیق
رانده شده،
تحویل گرفته
اند، بخش زنان
همین سایت " من
و پالتاک" را،
تحت عنوان
سایت "دخترک"،
از مارس 2004،
اداره میکرد.
آقای سربلند،
یک روشنفکر
سرخورده
مائوئیست- پول
پوتیست و خانم
مزبور یک عضو
سرنخورده از
گروه عباس
توکل( موسوم
به: " سازمان
فداییان-
اقلیت") هستند.
نقطه مشترک هر
دو هم همانا،
اعتقاد
افراطی به
ضرورت نابودی
سازمان
چریکهای
فدایی خلق ایران-
اقلیت، و
تبدیل این یا
آن دسته بندی
از خط 3 سابق ( بخصوص
حزب غیر کمونیست-
غیر کارگری)،
بمثابه
جانشین فدایی،
و انداختن همه
دردسرهای
سازماندهی و استراتژی
و تاکتیک، بر
دوش جریان
جانشین است؛
خود هم باید
به همین پروژه
هایی بپردازند
که " نامه های
آن موجود است".
از این رو، هر
دو بشدت مدافع
جنایت 4 بهمن
سال 64 از سوی "
رفیق توکل"
نحس شان
بوده، هر
تلاش جدیدی در
این طیف را،
پیشاپیش،
تحقیر و انکار
میکنند. به
اینترتیب،
نقاط مشترک
کافی برای
چندین سال کار
مشترک سیاسی-
تفریحی در
شبکه جهانی
سایت و
پالتاک، وجود
داشته است.
گروه عباس
توکل، اخیراً
با برگزاری یک
شوی پالتاکی،
تلاش کرد دست
به مظلوم
نمایی زده،
موضوع را به
کانال مسائل
امنیتی
کشانده، نظیر
همیشه از
توطئه ای بزرگ
و پشت پرده
علیه خود خبر
داده، از
دیگران
طلبکار شود.
سراسر این به
اصطلاح
پاسخگویی،
چیزی جز دروغ
و جنجال و هوچیگری
و اغراق در
مسئله نام فرد،
برای پوشاندن
اصل فضاحت،
چیزی دیگری نبود؛
بویژه اینکه
هیولایی هم
بنام " بردیا"،
چماقدار جلسه
بود. کیفیت
بحث پایین تر
و بی ارزش تر
از آن است، که به
زحمت نقد آن
بیرزد. گروه
عباس توکل در
مبارزه
واقعی، هیچ
است؛ از این
رو، زندگی از
طریق جنجال
سازی را به
شیوه بقاء خود
مبدل ساخته،
اموراتشان از
این اخراج به
آن افتضاح،
خلاصه شده
است. پس چه
کنند؟
مینا سعدادی
یک پناهنده
سیاسی است، که
بر اساس
اطلاعات بهر
طریق علنی
بوده سابق وعلنی
تر شده کنونی،
عضو گروه عباس
توکل و
همچنین
سابقاً و یا
هم اکنون نیز،
عضو "کمیته
اجرایی" این
گروه بوده و
یا هست. فرد مورد
اشاره، شخصاً
هیچ هیزم تری
به نویسنده
مطلبی که
میخوانید
نفروخته،
بدلیل همسایگی
او با تاریخ
سازمان
چریکهای
فدایی خلق ایران-
اقلیت از یک
طرف، و بدلیل تعلق
به طیف
مدافعین آزادیهای
عمومی و زن
فعال بودن از
سوی دیگر،
عجالتاً در
کشمکشی سیاسی
و یا شخصی با
او، ذینفع نیستم.
بویژه اینکه
پناهنده گان
سیاسی، در
محاصره
دولتها و
سمپاشیهای سلطنت
طلبان تبهکار،
در چنبره تبعیضهای
شغلی-اجتماعی
قرار داشته،
باید دیگران
را در برخورد
به جنجالهای
فردی و سیاسی
حول هر یک،
اندکی محتاط
ساخته، بقول
شهروند خوب و
نجیب، " با
زندگی مردم
بازی" نکنند.
فرد نامبرده
در بالا، به
گرایش بورژوا-
فمینیسم تازه
بدوران رسیده،
و اشراف منش
ایرانی در
خارج تمایل
داشته و یا
تعلق دارد.
این گرایش از
جریان فمینیسم
بورژوایی، از
خوش شانسی خود
از یک طرف(
دقیقتر: از بد
شانسی سازمان
ما!)، از
پیشینه چپ انقلابی
برخوردار
بوده، از
بدبیاری خود
از سوی دیگر،
آموزش یافته
معلمی ناقص
العقل،
باقیمانده در
دوران
کمونهای
اولیه و منفور
همه عالم،
عباس توکل
است. گرایش
سیاسی خانم
سعدادی، به لایه
ای از
روشنفکران
خرده
بورژوازی
مرفه شهری،
انباشته از
عطش ارتقاء به
طبقه متوسط نزدیک
است: اگر
انقلاب به " مد
روز" تبدیل
شود، این
گرایش،
ظاهراً مجذوب
رمانتیسم*1
انقلابی گری
پیشروان شده،
واقعاً اما،
چرتکه
انداخته و به
هزینه
فداکاران، به
ذینفع شدن در مقامات
و ادارات چشم
دوخته، ترقی
شغلی به سوی
طبقه متوسط را
از این مسیر،
دنبال میکند؛ در
شرایط شکست انقلاب،
عقب نشینی
مردم، و بروز
خطر جانی جدی،
او هم با عجله
از هرگونه
ناپرهیزی
فاصله گرفته ( خوب،
آمده بود که
دستور بدهد؛
نه اینکه، با
قرص سیانور سر
قرار برود! )،
به نشریه و
باندبازی و
پارتی بازی و
گوشه های دنج
تشکیلات ( مقر
رادیو در
کردستان،
کمیته خارج)
پناه برده،
گریبان خود را
از خطر رفتن
به سر قرار و
توزیع و پخش،
خلاص میکند.
در اولین فرصت
هم که، سر از
پاریس و لندن
و آمستردام در
آورده، برای"
انتگراسیون"
اجتماعی در
طبقه متوسط
دست به کار
شده، از سوابق
انقلابی خود
اظهار ندامت کرده(
البته با شوخی
و طنز!) و با نقد
بورژوایی
آنها، برای
خود در نزد " سناتور
اریک یورخنز"
ها،*2 ارج و
قربت دست و پا
میکند. او با
اشتیاق، در
عین رعایت
احتیاط کامل،
بشیوه تفریحی
و هالیوودی،
در پارتیها و
مراسمها،
بشکل پوشیده و
شیوه پیچیده
ای، گذشته " کمونیستی"
خود را، به رخ
سایر اعضاء
طبقه متوسط
کشیده، آن را
نظیر کالایی
در بازار
سرگرمی، به
تخمه شکنان و
شکم باره گان،
عرضه میکند؛ در
اوائل ورود به
غرب، بسیار
افراطی،
بعدها، اندکی
پخته تر و
حساب شده تر.
بتدریج هم،
نقد جامعه
سرمایه داری
او در نزد
شهروند غربی،
به نوعی نق های
سوسیال
دموکراتیک
تبدیل شده،
عمدتاً از
سردی و گرمی
هوا و مسئله
آب شدن یخهای
قطبی و معضل
غاز و اردک
صبحت میکند.
برای اکثریت قریب
به اتفاق
ایرانیان
"چپ" در خارج،
همین، شیوه
زندگی و
دلخوشی
همیشگی آنها
است؛ از همین
رو در خارج از
کشور، اثری از
کمونیست
انقلابی و
فعالیت
انقلابی باقی
نمانده است. این
نیروی
اجتماعی، در
شرایط " عادی"
در کشور،
بیشترین
نزدیکی را به
روحیات و شیوه
زندگی
هنرمندان
دوره گذشته،
گوگوش و حمیرا
داشته، از
طریق کف زدن و
هورا کشی حضار
و جشن نور و
آینه، محاصره
شده در میان
انبوه
میکروفن و
مصاحبه و
هالیوود چیان،
لذت میبرد.
اما کجاست این
شرایط عادی! Schade!. *3
در میان
گروههای خارج از
کشوری، هر دو
جناح حزب غیر
کمونیست- غیر
کارگری،
مدافعین "
شاهزاده
جوان" و
تروتسکیستها،
نماینده
سیاسی حقیقی و
افراطی این
گرایش از خرده
بورژوازی
حسرت زده برای
ورود به لژ
بورژوازی
متوسط هستند.
بعد از این
گروههای کم و
بیش یکدست،
جمهوریخواهان
برلین و
پاریس، جریان
میانه باز
وهمه جا حاضر
راه کارگر،
گروه هسته (
موسوم به: "
هسته اقلیت")، گروه
یدی شیشوانی(
موسوم به: "
اتحاد
فداییان
کمونیست") گروه
عباس توکل و
در آخر، مائوئیستهای
افراطی
قرار دارند.
برای بحث فعلی،
این میزان از
معرفی خط و
خطوط کافی است.
برای اثبات
درستی تشخیص
نویسنده غیر
دخیل در
منازعات
اخیر، مبنی بر
تعلق این
گرایش به
بورژوا-
فمینیسم،
اطلاع از
گرایش سیاسی
غالب بر سایت
خانم سعدادی" دخترک"،
همچنین نام
غیر جدی سایت،
و نام مستعار
غیرسیاسی-تفریحی
او " زنبورک"،
و نگاهی به
شکل و محتوای
سایت "
دخترک"، و " شهرزاد
نیوز"، کفایت
میکند. برای جمجمه
ای با ظرفیت
متوسط، بیش از
30 دقیقه فشار
ملایم، لازم
نیست؛ برای یک
کارگر
معمولی، 1 تا 2
دقیقه، کافی
است! همچنین
اگر به " علنی
کردن
اطلاعات"
متهم نشوم،
باید گرایش سیاسی
افراد شناخته
شده در محیط
اینترنت و
فعالین سابق
سازمان،
رفقای اسبق
یاسمین میظر،
شادی امین و
ناهید جعفر
پور را هم، در
همین چهارچوب
بورژوا-
فمینیسم
ایرانی در خارج،
ارزیابی کرد( تأکید
کنم: براساس
اطلاعات علنی
شده!). گرایش
بورژوا-
فمینیسم
ایرانی در
خارج، با باری تحمیل
شده از تاریخ
چپ انقلابی به
او ( تقصیر
خودش بود. فکر میکرد،
مشکل کارگر،
کمبود رئیس
است!)، هنوز به
شرایط طبقه
متوسط ارتقاء
نیافته است(
کار ساده ای
نیست عزیز، ماکس
وبر را بخوان!)؛
البته خانم
سعدادی، ضمن
اتخاذ تاکتیک
فرار به جلو،
عذر بدتر از
گناه آورده، و
با ارائه لیست
بلند بالایی
از " استخدام
دولتی"، "استخدام
خصوصی" و "
دستیار سناتور
یورخنز" و غیر
یورخنز، و
همکاری با پروژه
آموزش فرهنگ
بورژوایی به
کمونیستهای
سابق و پرت
کرواسی،
گامهای بلندی
در این مسیر
برداشته است.
بهر حال از
یاسمین میظر،
که هنوز از شر
تراب ثالث،
این پدر
خوانده
تروتسکیسم در
بازارچه کتاب خلاص نشده،
جلوتر رفته
است. فقط مینا
سعدادی نباید
ناامید شود.
مگر از آذر
ماجدی، که
الگوی هر زن
موفق در زندگی
شغلی و سیاسی
در خارج، بورژوا- فمینیستی
تمامً عیار،
حتی در آستانه
بورژوازی
متوسط
ایستاده است،
چه چیزی کم
دارد؟ حتماً
نباید در
مدلهای زمختی
نظیر اشرف
دهقانی، شادی
امین، یاسمین
میظر و ناهید
جعفرپور
متوقف شود؛
مگر مدل قحطی
است؟ باری!
با توضیح
بالا، باید
دیگر تعارفات
مینا سعدادی
را در نشریه"
سازمان"( توجه!
توجه! مهر "
کار"، بر
بالای صفحه
اول، جعلی
است!)،
پیرامون "
ضرورت درهم
شکستن ماشین
دولتی
بورژوایی"،
علیرغم لذت
بردن از اینهمه
خدمات " دولتی"
را، آنهم " دولت
نوع" امپریالیستی،
یکسره به
بایگانی
سپرد؛ بویژه
اینکه او
ناچار است، در
جریان ترقی
طبقاتی خود، سالن
و مراسم براه
انداخته،
ضیافت بازی و صحنه چرخانی
کرده، و
مدعوین محترم
از طبقات
دارا، گوش تا
گوش نشسته را،
از بی خطر
بودن کمونیسم
دخترکی خود،
همچنان در بسته
بندی "
دیکتاتوری
پرولتاریا"،
کاملاً مطمئن
سازد. کار
سختی است،
باید به او حق
داد!
البته نگاهی
به تصویر چاپ
شده قسمت راست
و پایین سایت
دخترک، بخوبی
عرض و طول
رادیکالیسم و
انقلابیگری "
ژرف"! او و
سازمان او را
محرز میسازد:
تصویر "
دخترکی" زیبا،
کم پوش و
پرخوراک، گرم و نرم،
لمیده بر "
توده" حریر، آسوده
خیال و آدامس
جوان، که در حال
کتابخوانی
است( پدر او،
احتمالاً
صادرکننده
بمب خوشه ای!).
هر چند جلد
کتاب، بر اثری
نظیر" قصه های
خوب برای بچه
های خوب"
دلالت دارد،
اما فرض
میگیریم، او
دارد مقالات
لنین در 3 روز
قبل از انقلاب
اکتبر را
میخواند، و به
چیزی جز حمله
به "کاخ
زمستانی" فکر
نمیکند. مگر آنهمه
فداکاری و عشق
و زیبایی و
جانفشانی، در
لابلای پرچم و
سرود و شور و
جوانی و کولا
و مارلبورو،
در
کارناوالهای
تفریحی- سیاسی
در برزیل و
آتن، ژنو، در
معیت " آن
بورژوا-
رمانتیست-
مائوئیست- ضد
فدایی مادر
زاد مستعفی" [حزب
کمونیست
ایران( آ- ب- ر- م-
ض- ف- م- ز-م!)]، بازتاب
پراتیک
انقلابی همین
پریوش لمیده
نیست؟ بگذریم!
زنبورک
گرامی! چه
خوب بود همه
دختران جهان،
سهمی از این
میزان
خوشبختی برده
بودند، که شما
از آن
لذت میبرید. به
این دلیل گفتم
" شما "، چون
خود، لذت
کنونی از زندگی را،
به زبان این
تصویر زیبا،
منعکس ساخته
اید. شاید،
حداقل دهها
میلیون نفر از
دختران در این
جهان لعنتی،
به بلیه ختنه
و گردن زدن و
سنگسار دچار
نمی شدند.
اینهمه
زیبایی
زنبورکی،
باید حتماً
همه طبقات، از
جمله کمونیستها
را به وجد
آورد( علاقمندان
میتوانند به
همین وبلاگ،
مراجعه کنند؛
سایت دخترک
نروند!!). اما
این چه ربطی
به انقلاب و
مبارزه، و"
درهم شکستن
ماشین دولتی
بورژوایی"
دارد، خانم
سعدادی؟
تصویری
که در سایت
دخترک می
بینید، نه یک
عکس ساده و
زیبا در یک
مجله تفریحی
برنامه های
تلویزیون، بلکه
تصوری از
موضوع
کتابخوانی در
ذهن یک
کمونیست عضو کمیته
مرکزی سازمانی
است( منبع
اطلاعات:
دعواهای
خانواده گی!) که معتقد
است، چون
جناحهای دیگر
سازمان، " عوامل
بورژوازی" بودند،
پس باید کار
به 4 بهمن
میکشید و
سازمان منحل
میشد. گروهی
که معتقد است،
رادیکال ترین
نیروی
کمونیست در
ایران بوده و
پرچم
دیکتاتوری
پرولتاریا، در
دست جبهه
متحدی از آن، یعنی
سازمان
پالتاک دات
کام، سایت من
و پالتاک دات
نت، " سازمان
فداییان-
اقلیت"،
سازمان توفان،
حزب رنجبران و
حزب کمونیست ایران(
آ- ب- ر- م- ض- ف- م- ز-م!)
قرار دارد.
البته با سوء
سابقه
تشکیلات داری
این لشگر شکست
خورده، و
تفسیر پول
پوتی آن از
پیدایش حیات
تا مقولات مارکسیستی،
چنین پرچم خود
بافته ای،
بهتر است در
همین جا
بماند: ما
عاقبت به
اهتراز در
آمدن این
پرچم، بر فراز
مقرات سازمان
بیچاره خود
را، تجربه
کردیم.
خانم سعدادی
و سازمان متبوعه،
در نامگذاری
سایت " شهرزاد
نیوز" هم، از
همین منطق
بورژوا-
فمینیسم تازه
بدوران رسیده
ایرانی در
خارج تبعیت
کرده، صحت
برداشت این
مقاله از
محتوای تصویر
بالا را، هر
چه بیشتر
اثبات میکند:
شهرزاد
افسانه ای چه
کسی بود و چرا
باید یک فرد
به ادعای خود
کمونیست
انقلابی، نام
سمبلی از
چاپلوسان دربارهای
شاهان عصر
آدمخواری را،
برای سایت
زنان خود در
قرن بیست و
یکم، انتخاب
کند؟ نویسنده
مطلب، فرض را
بر این میگیرد،
که سردبیر یک
سایت، نقش
اصلی و یا نقش
مهمی در انتخاب
نام سایت هم
ایفا میکند.
در معرفی
موضوع شهرزاد،
به اطلاعاتی
استاندارد از
یک دانشنامه
معتبر، ویکی
پدیا، استناد
کنیم:
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شهرزاد قصهگو
نام شخصیت
اصلی تخیلی در
رشتهداستانهای
هزارویکشب
است. شهرزاد
روایتکننده
قصهها برای
شهریار، شاه
ایران است.
هسته اصلی داستانهای
هزارویکشب
کتابی فارسی
به نام هزارافسانه
بوده که
امروزه در دست
نیست و در سدههای
پیش ترجمه
عربی آن با
اضافات دیگر
به زبانهای
اروپایی نیز
ترجمه شد و در
غرب به عنوان
بهترین کتاب
"ادبیات عرب"
شناخته شده
است[نیاز
به ذکر منبع].
از اینرو در
سطح جهان
شهرزاد را نیز
به عنوان فردی
عرب میشناسند
و بسیاری از
گروهها و
انجمنهای
فرهنگی اعراب
مهاجر در
اروپا و
امریکا نام
شهرزاد (با
تلفظ
شَهرَزاد) را
برای خود برگزیدهاند.[نیاز
به ذکر منبع]
مارک یکی از آبجوهای
عراقی نیز
شهرزاد است.
دو برادر از
سلسله ساسانی
به نام شهرباز
و شاه زمان به
خیانت همسران
خود پی می
برند. شاه زمان
که پادشاه
سمرقندست به
کنج عزلت می
نشیند ولی
شهرباز یا
شهریار تصمیم
به اتنتقام می
گیرد
بنابراین تا 3
سال هر شب
باکره های را
تزویج کرده و
صبح به قتل می
رساند.وزیر که
وظیفه یافتن
دختران را
دارد به جان
می اید ولی
کاری از دستش
بر نمی اید تا
وقتی که
شهرزاد دختر
وزیر قدم بجلو
میگذارد و
تصمیم
بازدواج با
شاه را می گیرد
و هر شب برای
شاه قصه می
گفته و بقیه
داستان را
برای شب بعد
می گذاشته به
مدت 3 سال
اینکار را
ادامه میدهد
و برای شاه
فرزندانی
میآورد.لازم
بذکر است که
اصل کتاب هندی
است که
ایرانیان آن
را به زبان
فارسی باستان
ترجمه کرده
اند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
که اینطور!؟ این
زنبورک،
ببخشید،
شهرزاد، پس دخترک،
ببخشید دختر،
یک وزیر بود!
عجب!!!( کشف نام پدر،
خیلی مشکل
نیست، موقتاً به
جمجمه مذکور
فشار آورید!)
آنهم، وزیر
پادشاهی که به
مدت 3 سال،
اندکی بیشتر: 27
سال، هر شب به
یک دختر باکره(
از 9 ساله،
شروع میشد)
تجاوز کرده، و
کاملاً
خونسرد و
آرام، قبل از
نماز صبح او
را دار میزد و
یا تیرباران
میکرد. شغل
پدر شهرزاد هم
همین است، که
هر روز با
اعزام
پاسداران،
تحت فرماندهی
سیاسی- تئوریک
ابوالحسن
همایون و
داریوش بنی
صدر، دختر
کوچک و وحشت
زده ای را در
خیابان به تور
انداخته، او
را بر روی
زمین کشیده،
به دست جانور" مهرورز"
و شهریار " شهرباز"
بسپرد؛ روشن
است، با
اینهمه
مشغولیت،
دیگر وقتی
برای وزارت
نمیماند. اگر
شاه و آخوند
ایرانی، به
این شیوه حکومت
نمیکرد، چیزی
از تخت سلطنت
و بیضه اسلام
نمی ماند.
بسیار خوب! تا
اینجا که
مسئله خاصی
پیش نیامده و
خانم مینا
سعدادی،
میتواند
عجالتاً، تا
سطور بعدی این
نوشته، چرتش
را نپرانده،
با خیال راحت
به نامگذاری
سایت خود
ببالد. فقط
او، بی
احتیاطی
کرده،
احساسات
مشترک خود با
سمبلی از دوره
برده داری را،
دختر وزیر
شهریاری
دخترکش، لو
داده است.
شهرزاد،
همان دخترک
معصوم و زیبا و " کتاب
خوان"( تصویر
او در سمت
راست و پایین
سایت دخترک)،*4
که شب و روز در
جلد حمیرا و
گوگوش اسیر
بود، این روال
عادی سلطنت
شهریار و
وزارت پدر، در
سرزمین هفت
هزار ساله شیر
و خورشید را
شاهد است، و
خم به ابرو
نمی آورد. تا
اینکه...، تا
اینکه...، دیگر
در شهر دختری
نمانده و یک
روز، نوبت به
پدر او میرسد!!
ماجرا از این
قرار است، که پدر
شهرزاد، دیگر
دختری پیدا
نمیکند؛ تا بر
روی زمین کشیده
و به شهریار
جانوران
تقدیم کند. پس
باید یا خود او
خدمت "
شهرباز"
رفته، آخر و
عاقبت وزارت
چنین پادشاهی
را، شب بعد از
شام و صبح قبل
از صبحانه
بچشد!! و یا کس
دیگری را به
جای خود اعزام
کند. دخترک
تیزهوش و
بورژوا-
فمینیست او در
اینجا، بسرعت
بن بست موجود
را شناخته، " اوضاع
حساس" را
تحلیل کرده،
پدر را از
سرنوشت تلخ او
نجات میدهد؛
بانگ شهرزاد
در سالن هتل (
یا جایی شبیه
آن!) میپیچد: "
من میروم و
آلوده میشوم، پدر
" ژرف" بین! تو
همچنان اما،
پاک و باکره
بمان"!. البته "
با عجله" لازم
به ذکر است،
افرد دیگری از
تیم شهرزاد هم،
داوطلب
همراهی او
میشوند، تا
جرم، تقسیم
شود. پدر هم که
از تمایل
شهرزاد به
رفتن و ترس او
در از دست
دادن موقعیت "
دخترکی"
محبوب پدر،
آگاه بوده،
اندکی صحنه
سازی کرده،
داوطلب شدن
شهرزاد را
برای این
مأموریت،
تسهیل میکند.(
این قسمت "
عجله ای" را
باید خیلی
سریع بخوانید.
این سبک بحثهای
تئوریک آقای
مصطفی صابر
بوده و اضافه
بر این،
اخیراً دفتری
هم به بنام "
دفتر سیاسی"،
سر همین
چهارراه، نه
ببخشید،
چهارراه اون
طرفی
بازکرده، که
بدلیل فامیلی
کارمندان "
دفتر" با
شهرزاد و پدر،
او بطور
اتوماتیک سر
از این
پاراگراف در
آورد! )
شهرزاد، این
دخترک
تیزهوش، دست
به ابتکاری
تاریخی و"
شگرف" میزند.
او تمام روز،
خزعبلاتی را
تحت عنوان
مقاله و ترجمه
و گزارش و خبر،
از سایتهای
مختلف جمع
آوری کرده، شب
در کمال رندی
و نهایت
زرنگی، برای
شاه مهرورز،
لااطالآت
لیبرال
دموکراتیک،
از جنس
آمریکایی-
هلندی میبافد؛
او اما با
درایت
زنبورکی،
بقیه گزارشات
را، به فردا
موکول میکند.
شهرزاد با
شهرزاد
نیوزش، سالها
همچنان به
بافتن ادامه
میدهد(لیبرال
دموکراسی
اسلامی و نه
شال گردن!).
شهریار دخترکش
هم مدهوش
اینهمه یافته
های بهم بافته
شده، قتل او را
به فردا و
فرداها و
فرداهای دیگر،
موکول میکند.
البته خیلی به
موضوع مربوط
نیست اما " با
عجله"!: این
یعنی، موکول
در برابر
موکول! تمام، سریع،
نقطه سرخط !
وقتی هم
شهرزاد ( و
همراهانش!)،
هر شب مجبور
به هم بستری
با شهریار
بانکها،
کنسرنهای
تولید بمب
هسته ای و بمب
افکنهای
لیزری میشود،
خوب، دیگر دست
ما نیست، بحکم
قوانین
طبیعت، بوفور
بچه دار شده،
و بعدها عطا و
عوطا، دراز و
کوتاه، از در
و دیوار قصر
بالا میروند.
در اینصورت،
پادشاه هم
بناچار از قتل
" دخترک" سابق
صرفنظر کرده،
دموکرات و ادب
شده، شغل
اداره مهد
کودک و سالن و
هتل و صحنه
سازی و عرصه
پردازی و نور پخاشی
را( نور پخش
کردن، فارسی
اصیل!)، به او
واگذار میکند.
نتیجه اخلاقی-
سیاسی این تجربه،
از عصر
شهریاران
دخترکش و
دوران گذار از
آدم خواری به
گوسفند
خواری، برای
عصر انقلابات
کارگری و
دوران گذار از
سرمایه داری
به سوسیالیسم
چیست؟ نکته
اصلی در پروژه
آمریکایی-
هلندی در همین
جاست.
نامیدن خود
بنام یک چهره
سیاسی و یا
هنری شناخته
شده، نوعی
هویت یابی،
دقیق تر، نوعی
تجدید هویت و
تولد دوباره
برای فرد
محسوب میشود؛
چنین اتفاقاتی
معمولاً در
سنین بالای 20
سالگی اتفاق
می افتد. فرد
از طریق نام
مستعار جدید،
آگاهانه و یا
ناخود آگاه،
تعلق خود به
سنت اجتماعی معینی
را بیان
میکند. هویت
یابی فرد با
نامهای معینی
که اهمیت خاصی
در زندگی
اجتماعی
دارند، مقوله
ای سیاسی و نه
شخصی است. نگارنده
این سطور در
لحظه بازداشت
خود، با افتخار،
سری افراشته و
دنیایی از
احساس و غرور،
نام یکی از
بنیانگذاران
سازمان را،
بعنوان نام
خود اعلام
کرد. مطمئناً
زنبورک و
جیرجیرک،
عبدالقصاب و
عبدالسفاک،
نامهایی
نبودند، که او
قادر به هویت
یابی خود با
آنها شود. شهرزاد
و شهرزاد نیوز
هم، از این
قاعده مستثنی
نیست.
خانم مینا
سعدادی مورد
بحث و یا هر مینا
سعدادی دیگری،
بعنوان مدیر و
مسئول
بالاتر،
حتماً چیزی از
سرگذشت و
موضوع شهرزاد
افسانه ای
شنیده اند. اگر
نه، باید خیلی
کم حواس و بی
خبر تشریف
داشته باشند! اهل
فرهنگ "
زمانه"،*5 "
دستیار
سناتور یورخنز"
و نماینده سبز
و زرد و سیاه
در پارلمان
هلند، نمی
دانند شهرزاد
چیست و
نامگذاری یک
سایت
اینترنتی برای
ترویج
دموکراسی
غربی- اسلامی به
این نام، باید
چه محتوا و "
سبک کاری" را
القاء کند؟ پس
با اینهمه
حماقت چطور
قادر شدند، 600
سال بر این
جهان حکومت
کنند؟
میبینید؟ تقش
در آمد!
بیهوشی"
شهریار" و
تیزهوشی "شهرزاد"،
حرف چرتی است.
شهرزاد و
نیوزش،
موظفند تلاش کنند،
به هزینه و
تشویق
شهریاران
مسلط بر جهان،
طی سالهای قصه
گویی برای "
مهرورز" جهنم
اسلامی، او را
تربیت و
دموکرات سازند؛
با خرس که نمی
شود قرار داد
بست! شهریار
دخترکش، باید
مقالات
شهرزاد را
بخواند و یاد
بگیرد،
لیبرال و آدم
شده، در
بدترین حالت
بر اساس منطق
فمینیسم
افراطی، بجای
دختر کشی، به
پسرکشی کفایت
کرده، و مثل
هر شهریار
دیگری در عراق
و افغانستان،
شهربازی کند.
شهرزاد نیوز
باید به
مادران
دختران و پسران
قتل عام شده،
نصیحت کند،
دچار هیجان و
احساسات
نشوند،
خردورزی پیشه کرده،
سرنوشت خود را
به بند و بستهای
کلاسیک در
محافل
شهریاران
سپرده، به
درایت و تیزهوشی
شهرزاد و
نیوزش، در
تبدیل این خرس
وحشی شرقی به
یک آدمخوار
معمولی غربی،
اعتماد کنند.
نیوز شهرزاد(
برای جلوگیری
از تکرار
شهرزاد و
نیوزش!)، پول و
بودجه بقدر
کافی برای" تولید"
قصه های
لیبرال
دموکراسی
اسلامی، با
استاندارد
کرزای - مشرفی،
برای تغذیه
شهریار دخترکش
در اختیار
دارد. مردم
فقط
باید
چند سال دیگر
صبر کنند؛ تا شهریار
دل رحم شده،
آدم شود. مردم 27
سال دخترکشی،
بدون درسهای
شبانه شهرزاد
را تحمل
کردند، 4 سال
دیگر هم، قصه
خوانیهای
شبانه
شهرزادنیوز
برای شهریار
مهرورز را
تحمل کنند. چه
نیازی به
انقلاب است!؟
مضرتر از
انقلاب، همان
انقلاب است؛
همه چیز بهم
میریزد و عده
ای بیسرو پا و
کمونیست،
قدرت میگیرند.
نه از تاج نشان
میماند، نه از
تاجنشان. بدتر
از آن، تکلیف
پدر شهرزاد چه
میشود؟ همان
کسی که با شهریار
دخترکش
همراهی و همکاری
کرده. حتماً
باید به یک
مشت عمله و داهاتی
انتقام جو هم،
حساب پس بدهد!
خانم سعدادی
چه بپذیرد و
چه رد کند، از
" پدر"، کلک
خورده است.
صرفنظر از هر
شایعه درست و
نادرستی که
پیرامون
اقدامات او در
خدمت طرح خاصی
بیان میشود،
او باید
بداند، تقویت اصلاح
طلبی اسلامی
با مضموم
لیبرال
دموکراسی
غربی، سیاست
استراتژیک،
سیاست
استراتژیک و
بازهم سیاست
استراتژیک
آمریکا، این
شهریار
شهریاران است.*6
با وقوع جنگ،
یا بدون جنگ؛
با تولید
تیرکمان و یا
تولید بمب هسته
ای! آنها برای
هیچ هدف و پروژه
ای بجز این،
حتی یک سنت
هم، خرج
نخواهند کرد؛ 15 میلیون
یورو که، جای
خود دارد.
پروژه
های غربی، چه
شهرزاد نیوز
اخیر و چه
شهرزاد
نیوزهای قدیمی
تر، نظیر" پیک
ایران"، "
روشنگری"، "
جمهوریخواهان"،
... و رادیوها و
تلویزیونهای
متعدد بیست و
چند ساعته
انواع و اقسام
احزاب و
سازمانهای ضد
انقلابی "
رادیکال" و "
کمونیست" و "
کارگر"، باید
طبق تعهدات
سپرده شده،
گرایش لیبرال-
دموکراسی را
تقویت کرده و" گذار
مسالمت آمیز"
به دموکراسی
عراقی- افغانستانی
را( با ارفاق
بسیار و در
بهترین حالت:
مشرفی)، برای
بانکها و
کنسرنهای غربی،
تضمین کنند.
به این وسیله،
باید از تحقق کابوس
"هولناک" یک
انقلاب و
دخالت مردم در
تعیین سرنوشت
کشور ممانعت
گردیده، " گشت
و گذار شبح
لنین" بر فراز
کشور خاتمه
یافته، آثار
کم زیان این
خطر مهلک اما،
به پشتوانه
لذت بردن از
تفریحات
روزمره، برای
جوانان طبقه متوسط
در این کافه و
آن پارتی،
تنزل یابد(
آقای فواد
شمس، با لیوان
آبجوی
معروفش، گوشه
ای از آن را لو
داد!). غرب و از
آن جمله،
پروژه شهرزاد
نیوز آنها، فقط
و فقط
برای عملی
شدن این هدف،
پول خرج
میکنند و
لاغیر! اینکه
کسی در این
میان، با "
نیات حسنه"،
دست به همکاری
با آنها زده،
به شغل همیشگی
"
ژورنالیستی"
خود، از طریق "
استخدام
دولتی"
پرداخته است،
تغییری در اصل
موضوع نمی
دهد. برای همه
ما که از قدیم
الایام روشن
است، خانم
سعدادی: " راه
جهنم هم، با
نیات حسنه،
مفروش شده
است" *7
منوچهر
افراشته، 9
نوامبر 2006، www.omid1917.blogfa.com
--------------------------
توضیحات
- تصویر مورد
بحث در سایت
دخترک، بخودی
خود، زیبا و
جذاب و صمیمی
است. اشاره به
آن در اینجا و
طرح مباحثی
پیرامون
بورژوا- فمینیسم،
نباید
خواننده را به
بدبین ساختن
نسبت به این
نوع کاراکتر
شخصی، سوق دهد:
او میتواند
دراز بکشد،
چیزی بخواند،
آدامس بجود،
لباسی نپوشد و
یا شرابی
بنوشد؛ نوش
جان! بحث
اساساً به
موضوعات
دیگری مربوط
بود، و نه به
کاراکترشناسی
و تیپ شناسی
شهروندان. اگر
خواننده، بر
اساس یک پیش
داوری ضد کمونیستی،
قضاوت دیگری
نماید، منتقد
در اینجا، خود
را مقصر نمی داند.
------------------------------
- گروه
همکاران
پروژه شهرزاد
نیوز
" مرکز
آموزشی رادیو
بین المللی
هلند" (RNTC )
" مرکز بین
المللی
اطلاعات و
آرشیو جنبش
زنان"(IIAV)
" بنیاد
دخترک"
- برای
پیوستن به این
پروژه، که
مستقیماً از
بودجه 15
میلیون دلاری
وزارت خارجه
دولت هلند،
تأمین مالی
میشود، خانم
سعدادی،
سایت
غیر فعال و
ملال آور "
دخترک" را، با
کیفیت بسیار
نازل آن، به
یک "بنیاد" ( یک
نفره)، تبدیل
کرده است. معلوم
نیست، برای یک
کار ساده و
معمولی در یک
سازمان
دولتی، چنین
تغییری، چه
ضرورتی دارد؟
---------------------------------
*1 صرفنظر
از اینکه،
شیفتگی حتی
افراطی
رمانتیستی-
انقلابی،
هنوز هیچ
قرابتی با کسب
و جذب روحیات
و عادات
انقلابی گری
حقیقی ندارد.
محتوای
طبقاتی
رمانتیسم
انقلابی،
همانا
دلبستگی
حقیقی به طبقه
متوسط، اما،
کمک گرفتن
تصویری و
مجازی از
جذابیت
بیرونی
انقلابی گری
توده های
مردم، برای
ارضاء
روشنفکرانه
نیازهایی است که
ارضاء زمینی آنها،
از طریق
دخالتگری در
مبارزات
انقلابی، برای
اعضاء طبقه
متوسط، غیر
ممکن است. نمونه
تیپیک این
گرایش در میان
جریانات
سیاسی
ایرانی،
جریان غیر
فعال در
مبارزه انقلابی
بیرونی، گروه
اشرف دهقانی(
موسوم به: " چریکهای
فدایی خلق
ایران") است.
----------------------------------
*2
در لیست ارائه
شده از مشاغل
دولتی و خصوصی
خانم سعدادی،
نام " سناتور
اریک یورخنز"
و اشتغال فرد
مزبور " در
حوزه کار،
بهداشت و بیمه
های درمانی- 9
ماه، استخدام
دولتی"، نزد
او به چشم
میخورد. البته
این امر بخودی
خود، ابداً
غیرعادی و عیب
نیست. شغل
دولتی
و خصوصی،
اینجا و آنجا،
وقتی در
چهارچوب
نرمهای رایج و
اخلاقیات
دموکراتیک
قرار دارد، نه
امتیاز و نه
ایراد است.
اگر نویسنده
این مقاله هم،
در دفتر
"سناتور" نامبرده،
یا یک الاغ
دیگر، شغلی،
بخصوص در
بخشهای
اجتماعی،
پیدا میکرد،
در پذیرش آن،
لحظه ای درنگ
نمیکرد. اما
دیگر، از آن
حربه ای برای
فخر فروشی
نساخته،
همزمان با آن،
برای" دیکتاتوری
پرولتاریا"
با تفسیر
پولپوتی، فقط
برای جلوگیری
از تشکل چپ
انقلابی، یقه
درانی نمیکرد. در همان
حال، پخش خبر آن
را، وسیله ای
برای منحرف
کردن ملت از
اصل موضوع نمی
ساخت. خانم
سعدادی، زندگی
نامه شغلی خود
را بازگو
میکند. با این
هدف که پیوستن
به پروژه
شهرزاد نیوز
را، که از
بودجه ای
دولتی برای تعیین
یک آلترناتیو
غرب پسند(
اصلاح طلبان
اسلامی)،
تغذیه میشود،
در امتداد
همان زندگی
شغلی معمولی
خود، یعنی
زنجیره "
استخدام
دولتی"، "
استخدام بخش
خصوصی" و ...
معرفی کرده،
با کشیده عکس
مار، سر خلق
الله شیره
بمالد. شرکت
در پروژه
شهرزاد نیوز،
خانم سعدادی،
ادامه مشاغل
دولتی گذشته
شما نبوده،
شباهتی حتی به
" دستیاری
سناتور
یورخنز" شما هم
ندارد. درک
این مسئله
برای شما،
البته که ساده
است؛ از آنجا
که برای
پیوستن به این
پروژه که در
سالهای
گذشته، علیه
آن دست به
افشاگری میزدید،
باید بیش از
دوسال کشمکش و
بحث و مذاکره
در میان بوده
باشد؛ آقای
سربلند که
یکسال آن را
لو داده اند.
پس موضوع به
این ساده گی،
و صرفاً یک
استخدام
دولتی، نظیر
گذشته نیست.
وگرنه چه
نیازی به
اینهمه دنگ و
فنگ و جنجال و
هیاهو بود.
اصل موضوع نه
یک شغل دولتی،
بلکه یک
مأموریت
سیاسی است و
شما کاملا به
آن
آگاه هستید.
در اینصورت
چرا فکر
میکنید، مردم
باید خود خود
را
داوطلبانه،
به حماقت
بزنند و
سناریو "
دولتی" "
خصوصی" شما را
باور کنند؟
فرد
موضوع جنجال،
طی انتشار
اطلاعیه
بورژوامنشانه،
کودکانه و
تهدید آمیزی
در تاریخ 24 اکتبر
2006، لیستی از
مشاغل شخصی
خود را، ارائه
داده، به "
استخدام
دولتی" و "
استخدام
خصوصی" خود،
در بازار
سرمایه داری
میبالد. او با
لحنی غیر
سیاسی، از نوع
لحن عباس توکل
در روزهای منتهی
به 4 بهمن سال 64،
ضمن هوچیگری،
راه انداختن بازار
مکاره "
بشتابید " و"
بجنبید" و
تعیین
التیماتوم تا
اول نوامبر! سایتهایی
را که مطالبی
مخالف تمایل
ایشان منتشر
ساخته اند،
تهدید به
افشاگری نزد
زمین و زمان
میکند. ترجمه
کنید و ارسال
کنید و
افشاگری
کنید، خام
سعدادی! مردم
نه برای
سایتهای
مخالف شما، که
از سالها پیش
بخشی از همین
پروژه های
امپریالیستی
هستند(
احتمالاً "
نامه های آن موجود
است"!) و نه
برای افشاگری
شما علیه
آنها، تره هم
خرد نخواهند
کرد!
خانم
سعدادی اما،
هنوز در ققس
یک مناسبات
بدوی-
مافیایی،
تصور میکند،
آدم مهمی است
و این یا آن
عنوان شغلی،
برای توده های
مردم در ایران،
علامت نبوغ و
دانایی بشر
است. البته او صاف و
ساده موضوع را
منحرف ساخته، تازه
از این فرصت
برای پز دادن،
به قدرت نفوذ
و رابطه خود
با دستگاههای
دولتی در غرب استفاده
کرده، از مردم
بدبخت طلبکار
هم میشود. از
هر فرصتی برای
فخرفروشی و
تحقیر از قطار
مانده گان
استفاده
کردن، یک خصلت
خاص اعضاء
طبقات غیر
کارگر است؛
کارگر بیچاره
که چیزی برای
پز دادن
ندارد.
---------------------------------
*3 Schade! – ( شاده! با
تأکید بر- ش- و
اندکی تأکید
بر - د - ،
تلفظ ضعیف
حرف آخر)
افسوس، تأسف،
حیف! ( آلمانی)
-----------------------------------
*4
تصویر نقل شده
از سایت دخترک،
علیرغم
زیبایی و
دلنشینی اما، ذهنیت
بورژوا-
فمینیست " چپ"
ایرانی در
خارج را، از
مقوله " کتابخوانی"
زنان مبارز و
انقلابی،
بیان میکند؛
آنهم در کشوری
که بخش اعظم
جمعیت آن، از
فقر هولناک و
نتایج کشتار
صدها هزار نفر
از مردم رنج
برده، زنان
زحمتکش، به
شیوه ای ضد
انسانی،
استثمار،
تحقیر و لگد
مال شده، حتی
با تکیه بر
قوانین حاکم،
بدست شوهر و
بستگان خود،
به قتل
میرسند. چنین
فردی، نه مسلح
به خود آگاهی
انقلابی،
بلکه اسیر خود
آگاهی هالیوودی،
در یک سازمان
"کمونیستی"
حتی به عناصر
تصمیم
گیرنده، تعلق
داشته، از
سیاست جنایتکارانه
این رهبری در 4
بهمن سال 64،
دفاع میکند. علیرغم
هر میزان حسن
نیت در
فعالیتهای سیاسی
از سوی زنان،
از دید منتقد اما، زن
بودن و تحت
بیشترین ستم و
جنایت این
رژیم وحشی زجر
کشیدن،
پیشروان این
نیروی
اجتماعی را، از
موضوع نقد جامعه
مصون نمیکند.
بین نقد
عملکرد فعالین
زن، با زن ستیزی،
دره ای فاصله
است. هر نقدی
نسبت به زنان
فعال را به زن
ستیزی تعبیر
کردن، نوعی
هوچیگری و سلب
حق آزادی بیان
دیگران، و
نمایش عملکرد
بورژوا-
فمینیسم، در
معنای راست
افراطی آن
است. البته
این یک بحث
عمومی است؛ با فرد
مورد اشاره در
نوشته بالا، کمتر در
ارتباط قرار می
گیرد.
خانم
سعدادی، احتمالاً
از مردان حاکم
در این "
سازمان"،
بویژه از عباس
توکل، صادر
کننده فرمان
قتل رفقای نزدیک
نویسنده این
سطور، از
بهمن، یعنی
مسئول
بازداشتهای
منجر به اعدام
برخی رفقای
فدایی در سال 60 و از
موجود پلیس
منشی تحت عنوان
" بردیا "،
قابل تحمل تر
است؛ این
آخری، مسئول
کشف - آی دی - اینترنتی
و آدرس مایل
مخالفین
دارودسته خود،
و پیداکردن -
آی پی-
کامپیوتر
مردم است ( بجهنم!
میتواند همه
دیسکهای مرا
شخم بزند!). او
همچنین مأمور
است عربده کشی
کرده، اجازه
ندهد، کسی
پیرامون
جنایات و تبهکاری
رهبر پلید آن
بحث نموده، یا
طی فعالیتی
مستقل به
تاریخ سازمان
فدایی، یعنی
تاریخ شخصی-
سیاسی
هر فرد با
پیشینه فدایی،
برخورد کند.
در این صورت
از طریق ارسال
ای- میل های
تهدید آمیز و
فحاشی " مشمئز
کننده" و توکل
منشانه، تلاش
میکند، سایت
مزبور را به قطع
درج چنین
مقالاتی،
ناچار کند(
مربوط به
مقالاتی در
سایت من و
پالتاک، احتمالاً
در سایتهای
دیگر همچنین).
نگاهی به برهوتی
که بناحق، نام
" اخبار
سیاهکل" را
برای آن جعل
کرده، نشان
میدهد، که او
تا چه میزان
با مسائل فنی و
تکنیکی حول و
حوش مناسبات
با کامپیوتر،
و تا چه میزان
با نظر و
تحلیل و
افشاگری علیه
ماشین سلاخی
اسلامی، ور
میرود؛ سایتی
که جز نقل
اخبار، از
طریق لینک
مستقیم به
سایتهای
رادیوهای بی
بی سی، رادیو
آمریکا، فردا
و ...، کاری
نمیکند، برای
چه تأسیس شده
است؟ این
اخبار سیاهکل
نیست، اخبار
بی بی سی است،
شارلاتان! سیاست
سازماندهی،
بسیج نیرو و
تاکتیکهای سیاسی
که اصلاً به
این جریان،
مربوط نیست؛
دخالت آن در
اینگونه
مسائل، نوعی
جسارت به
زندگی واقعی
محسوب شده،
صدای کل
اپوزیسیون را
در می آورد! جور
پیدا کردن آدرس
سایت عصر
صفویه ای این
سیاه جامه را،
با نظرخواهی های
ضد دموکراتیک،
نظیر " اسرائیل
باید نابود شود"،
خودتان بکشید.
برای یک لات و
چماقدار
اینترنتی، و
بیگانه با
بدیهی ترین
روحیات
دموکراتیک،
تبلیغ نمیکنم.
در
اثبات موضوع
کشف – آی دی- و آی پی-
افراد و
کامپیتورهای
مردم توسط
چماقدار توکل، " بردیا
"، به آرشیو
سایت تعطیل
شده " من و
پالتاک"،
مراجعه نمودم.
اما همه
جستجوی من
برای یافتن دو
مقاله، که خود
با اطمینان صد
درصد خوانده
بودم، به جایی
نرسید.
میتوانم حدس
بزنم، که فرد
نامبرده در
بالا، بعداً
از هر طریقی،
موفق به جلب
رضایت مسئول
سایت برای حذف
مقالات از
آرشیو شده
است. اگر خواننده
این سطور، به
این موضوع
علاقمند است،
میتواند خود
بترتیبی در
این آرشیو
جستجو کرده، یا
بطریقی از
آقای سربلند
در این زمینه
سوال کند. موضوع
نامبرده اما،
از چه قرار
بود؟
آقای
سربلند( سایت
من و پالتاک)،
حدوداً 6 یا 7 ماه
پیش، طی مقاله
ای، اقدام
آقای " بردیا"،
در علنی کردن
آی- دی، ای- میل
و شماره آی-
پی،
کامپیتوتر
یکی از اعضاء
حزب کمونیست
کارگری را
محکوم کرده
بود. طبق
توضیح سربلند،
فردی از این
حزب در محیط
چت " گروه ایمیلی
اقلیت"، در
یاهو، درگیر
بحث میشود.
گویا صحنه
چرخان این بحث،
یعنی "
بردیا"، قادر
به ساکت کردن
او نشده، یا
هر موضوع
دیگر، سپس
اقدام به علنی
نمودن مشخصات
فرد و کامپیتر
او، برای سایر
حاضرین در
محیط بحث
کرده، اثبات
میکند، که او
وابسته به حزب
کمونیست
کارگری است!
این روش ارتجاعی
افشاگری سپس،
مورد اعتراض
آقای سربلند
واقع شده، در
مقاله ذکر
شده، او جوانب
مختلف این
اقدام
سرکوبگرانه
را توضیح
میدهد. آقای "
بردیا" هم،
پاسخی مسخره،
نظیر ماهیت
خود و"
سازمان" مسخره
تر خود، ارائه
میدهد. هیچیک
از دو نامه،
در جستجوی من
در آرشیو سایت
مزبور، پیدا
نشدند.
فرد
دیگری که از
او در بالا
نام برده شد،
یعنی بهمن، یک
خائن بمعنای
واقعی آن است.
برادر او
عثمان، در یکی
از قرارهای
سازمانی در
پاییز و یا
زمستان 60 در
تهران
بازداشت شده،
بلافاصله،
قول همکاری با
پاسداران را
میدهد. پاسداران، عثمان
را در اولین
فرصت پس از
پلیس شدن، به
قراری با
بهمن، اعزام
کرده، خود در
نزدیکی صحنه،
اوضاع را کنترل
میکنند.
عثمان، پس از
دیدن بهمن،
فوراً او را
از وضعیت خود
آگاه کرده، از
او میخواهد فرار
کند. بهمن از
صحنه قرار دور
میشود. اتفاق
خاصی نمی افتد
و او البته
بازداشت نمی
شود. اما
بهمن، پس از
اطلاع از پلیس
شدن برادر
خود، چه
میکند؟ هیچ! او سازمان
را از موضوع
عثمان مطلع
نمی کند.
نتیجه:
طی روزها و
شاید هفته های
آینده، عثمان
و پاسداران
مرتب به این
قرار و آن
قرار رفته،
رفقای سازمان
را بازداشت
میکنند. چه
میزان از
بازداشت شده
گان، تیرباران
شدند، روشن
نیست. اینکه
بهمن، چنین
موضوع سرنوشت
سازی را باید
و میتوانست تحت
بدترین شرایط
حتی، در همان 15
دقیقه اول،
بنحوی به
سازمان اطلاع
دهد، کمترین
شکی نیست. اما
او چندین روز،
دست به این
اقدام نزده
است. چرا؟ آیا
نمی توان حدس
زد،
پاسداران،
بنوعی به عثمان
قول داده اند،
او میتواند،
برادر خود را
نجات دهد، اما
فقط برادر خود
را! از این رو
باید در قرار
با بهمن، به
او حالی شود، که
او نباید
تشکیلات را،
تا مدتی از
موضوع مطلع
سازد. بهمن
هم، بهمین
ترتیب عمل
کرده است. یا
یک فرض دیگر:
بهمن خود به
این موضوع پی
برده است که
بنوعی، او
بازداشت
نخواهد شد.
اما دیگران
مهم نیستند!
بگذار چند نفر
بازداشت
شوند، تا بلکه
عثمان هم،
نتیجه ای از
کار خود
گرفته، به
جوخه اعدام
سپرده نشود. و
یا فرض سوم:
بهمن پی برده
است که عدم
بازداشت او،
نتیجه یک
توافق عثمان و
پاسداران است.
از این رو، او
هم باید، برای
نوعی تشکر از
پاسداران که
او را بحال
خود رها کرده
اند، چند روزی
موضوع را
مسکوت بگذرد.
در غیر
اینصورت ممکن است،
او در اولین
فرصت بدلیل
تخطی از یک
توافق
نانوشته،
بازداشت و
اعدام شود.
همچنین هنوز
روشن نیست،
قرار عثمان و
بهمن، یک قرار
ثابت و
سازمانی بود و
یا قراری که
عثمان، از سوی
پاسداران،
بعنوان یک
قرار
اضطراری، با
بهمن تعیین
کرده است. در
حالت دوم، جرم
بهمن باز هم سنگین
تر میشود.
عباس
توکل هرگز درکی از
تشکیلات
کمونیستی،
اهمیت
اساسنامه و
حقوق اعضاء،
الزام به پاسخ
گویی و احترام
به مناسبات
سیاسی -
انسانی در یک
جمع نداشت. او
همه مناسبات
پیرامون خود
را، بر اساس
بده بستانهای
شخصی،
محفلیسم،
باند بازی و
روابط غیر
اساسنامه ای
حل و فصل
میکرد. توکل ( و
متحدین آن در
این مقطع:
هسته اقلیت و
جناح حسین
زهری)، در
اواخر سال 64 در
کردستان،
فردی نظیر
بهمن را به
عنوان عضو
انتصابی
کمیته
کردستان
سازمان
چریکهای
فدایی خلق
ایران- اقلیت،
به مقر گلاله(
کردستان عراق)
اعزام میکند.
اکثریت رفقای
کمیته
کردستان، با
حضور او در
این کمیته،
بشدت مخالف
بودند. این
درست در شرایط
شدت گیری
اختلافات، و
در روزهای
منتهی به
درگیری
مسلحانه 4
بهمن است. نقش
بهمن، بعنوان
چماق و چاپلوس
و" آدم توکل"
در مقر کمیته
کردستان، بسیار
منفی، و یکی
از عوامل دامن
زدن به بحران
مهلک مقطع فوق
است. آقای
بهمن، البته
که هنوز با ولی
نعمت و "خطا
پوش" خود
میچرخد، و
باید جزء حلقه
تنگ محارم
اصلی بحساب
آید. چنین
مناسباتی،
این ظن را
تقویت میکند،
که خود عباس
توکل هم، تا
آنجا که به
مسائل ضربات
بزرگ سال 60، بر
میگردد،
چندان " پاک"
نیست. او خود باید
بقدر کافی
بدست دیگران "
آتو " داده
باشد(تاکتیهای
نابود کننده،
ترسیدن، ضعف ...)،
که افرادی با
همین ویژه گی ها را
زیر بال و پر
میگیرد، تا
باند و محفل
خود را تقویت
کرده، آنها را
که به
ضربات سال 60
مشکوک هستند،
مرعوب و ساکت
کند. به این
موضوع اضافه
کنیم، یکی از
موارد اصلی اختلافات
درونی
سازمان، همین
طفره رفتن
سرسختانه
عباس توکل، از
هر گونه بحث
درونی و بیرونی،
پیرامون
تاکتیکهای
سیاسی سال 60 و
علل ضربات
سنگین پلیسی
بود.
---------------------------------
*5 رادیو"
زمانه"، از
جمله 11 پروژه
ای است، که از
طریق بودجه 15
میلیون دلاری
دولت هلند،
نظیر شهرزادنیوز،
راه اندازی
شده است. این
رادیو، همان
کاری را انجام
میدهد که
سایتهای
تأمین شده
دیگر، از طریق
پروژه های
دولتهای
غربی، نظیر
سایت
"روشنگری"،
" سایت گویا
نیوز" و سایت "
پیک ایران" و
احتمالاً "
گزارشگران" و
دیگران انجام
میدهند:
تبلیغ بنفع
اصلاح طلبان
اسلامی،
تبلیغ بنفع
حقوق سیاسی
برای"اقوام"،
و سانسور
افراطی
مدافعین
دیدگاههای چپ
انقلابی.
---------------------------------
*6 گنجی(
اصلاح طلبان
اسلامی)، بنی
صدر( جریان
ملی- اسلامی)،
داریوش
همایون( رژیم
ساواک)، راه
کارگر، اتحاد
فداییان
کمونیست،
هسته اقلیت، "
کمونیسم
کارگری"(" حزب
کمونیست
کارگری، حزبی
علنی و باز
است"؛ یعنی
حزبی ضد
انقلابی
است!)، مجاهدین،
جمهوریخواهان
برلین و
پاریس(اخبار
امروز، ایران
امروز، عصر
نو، صدای ما)،
پیک ایران،
روشنگری،
گزارشگران و
همه جریانات
میانه باز و
ریاکار و ضد
چپ انقلابی،
در این
چهارچوب جای
میگیرند.
---------------------------------
*7 لنین
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شماره
حساب بانکی
برای کمک مالی
به کارگران اخراجی
شرکت واحد
تهران
بانک ملی
ایران- تهران
شعبه پل تهران
نو، کد بانک 134،
حساب قرض
الحسنه شماره
732280 به
نام آقایان:
داوود نظری،
ابراهیم مددی
و ناصر غلامی.
از هر بانکی در
خارج از کشور
میتوان با
پرکردن فرم
مخصوص، مستقیماً
به شماره حساب
فوق، پول
واریز کرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ