(د رمحضر الیاس کانتّی)

در باب ِ حالات ِ کالبد انسانی:

آنها چه کیفیتی از قدرت را در خود حمل می کنند

 

عزیز فولادوند

ترجمۀ آزادِ صفحات 431 تا 442 کتاب «توده و قدرت».

***

 

 

موجود انسانی که چنین با علاقه سر پا می ایستد، می تواند بدون اینکه از جایش جُم بخورد به حالتهائی مانند نشستن، لَم دادن، چمپاته زدن و زانو زدن تغییر و ضعییت دهد. تمامی این وضعییتها ـ بویژه مرحلۀ عبور از وضعیتی به وضعییت دیگر ـ چیزی خاص را به بیان می کشند. قدرت و مرتبت برای بیان خود وضعییتهای سنتی ای جا افتاده ای را خلق کرده است. از چگونگی قرار گرفتن افراد در کنار یکدیگر می توان به سهولت تفاوت اعتبار و وجهۀ اجتماعی آنها را استنتاج نمود.

 

ما معنای این وضعییت ها را می فهمیم:

فردی بر سکوئی نشسته و دیگران در حالت ایستاده به دور او حلقه زده اند؛ فردی در میان ایستاده است و دیگران نشسته به دور حلقه زده اند، ویا اینکه با ظاهر شدن کسی در مجلس حضار ناگهان به احترام او قیام می کنند. هر کدام از این نمونه هابیان کنندۀ فراز و فرود جایگاه اجتماعی متفاوتی می باشند.

زانو زدن در مقابل دیگری، سر را به نشان تعظیم خم نمودن، عدم اجازه دادن به نشستن فرد ِ وارده شد و یا به خاک افتادن در جلوی فرد دیگری. لیستی طویل از این نوع قیاسها نشان می دهد که ترکیبات فراوانی از قدرت ِ صامت مناسبات انسانی را شکل می دهند. ضرورتش آشکار است که بدانها بپردازیم و محتوی آنها را باریک بینانه برشکافیم.

 

هر حالتی که فرد برمی گزیند معطوف به حالت قبلی است. «ایستاده فرد»ی (Stehender) ممکن است از حالت نشسته بر جهیده ویا از این حالت برخاسته باشد. در شق اول محتمل است که خطری را حس نموده باشد در حالت دوم شاید به نشانۀ احترام برمی خیزد. عبور از وضعییتی به وضعییتی دگر یا صفتی ناگهانی دارد (از وضعییت دراز کشیده به نشسته، از نشسته به چمپاته زدن، از این حالت به حالت ایستاده خیز برداشتن) یا صفتی پیش بینی شده داشته که بر بستری از هنجارهای مألوف و عرف جاری گروه اجتماعی صورت می پذیرد. یعنی می توان پیش بینی نمود که درروستائی با بافت سنتی/مذهبی به محض ورود ملا ّی ده به مجلس ِ سینه زنی حضار از حالت نشسته به کدامین حالت ثانوی حرکت خواهند نمود. ولی همیشه امکان وجود تغییر حالت غیر مترقبه که انطباقی با عرف و سنن جاری ندارد در دسترس است. این وجه از تغییر حالت تعجب برانگیز است و بیانی برجسته دارد.

 

اصولأ مسیحیان در کلیسا زانو زده دعا می کنند. اکثر ِ کلیسا روندگان بنا به عادت در حین دعا زانو می زنند، آنانی هم که غالبأ به این عمل مبادرت می ورزند، تلاش ندارند که بدان بار معنائی ببخشند. عادت رهنمون آنان است. حال اگر در بیرون از کلیسا ناگهان فردی غریبه در مقابل یکی از این کلیسا روندگان که خود لحظه ای پیش تر در کلیسا به حالت زانو زده قرار داشت، به زانو بیافتد، اثری بسیار گسترده دارد.

 

با وجود کثیر المعنی بودن ِحالتهای انسانی گرایش آنها به «تصلب معنی» (Fixierung) و نقش قدرتمند نمادین آنها واضح و صریح می باشد. «ایستاده فرد» (Stehender) و یا «نشسته فرد» (Sitzender) بدون قرار گرفتن در متن زمان و یا مکان ِ ارتباط با دیگران می تواند به خودی خود هم اثر گذار است. این حالتها در تندیسها و پیکره های تراشیده از سنگ بقدری از معنای تهی شده اند که انسان دیگر وجود آنها را حس نمی کند. اما در متن زیست روزانۀ اجتماعی ما وضع بدین منوال نیست.

 

حالات ِ کالبد انسانی:بسیار تأثیر گذار، پر معنی، و فرم دهندۀ مناسبات ما می باشند.

 

ایستادن

غرور ِ «ایستاده فرد» آن است که او به چیزی تکیه ندارد، آزاد است و شَق و رَق ایستاده است. آیا با این حالت خاطرات اولین تلاش دوران کودکی زنده می گردد، زمانیکه انسان توانست روی پای خود بایستد و راه رود؟ آیا این حالت حس برتری انسان بر بهایم را تداعی می کند که قادر به ایستادن نیستند و بالطبع نسبت به او اسیرتر و مجبورترند؟[1] این امر همیشه صادق است که «ایستاده فرد» احساس استقلال می کند و قائم به ذات است. آن کسی که برخاسته است و در حالت ایستاده بسر می برد در انتهای مسیر پر تقلای جابجا شدن (مثلأ از دراز کشیدن تا ایستادن) قرار دارد. در این نقطۀ فرازین اوبه حد اعلی بلندی ممکن کالبدش دست یافته است. او بر فراز «خود» دست یافته است. قامت را عمودی برافراشته است. انسانهای بلند قد تر «ایستاده تر»ند.

 

آن کسی که زمانی طولانی در این حالت عمودی بایستد چیزی شبیه به مقاومت را ساطع می کند. شاید می گوید «به من نزدیک نشو»!، « تنها منم که از جایم نمی جُنبم». او به سان درختی ریشه دار جایش را به کسی واگذار نمی کند. «شاه شمشاد قدان»، «سرو قدان» به هزار زبان در سخن اند. شاید هم می خواهد «سری بین سرها» در آورد و دیده شود و یا نظرها را جلب نماید و قَدش را برُخ کِشد. او واهمه را حس نمی کند و سعی در پنهان کردن خود ندارد. هرچه ایستاده فرد آرامتر باشد، کمتر بجُنبد، و مدام «این وَر اون وَر» نکند متین تر، با وقار تر و مطمئن تر جلوه می کند. حتی خوفی از حملۀ قفا ندارد، با وجودی که قفایش را نمی بیند.

 

فاصلۀ افراد با «ایستاده فرد» به او وجهه ای وزین می بخشد. آن کسی که با فاصله معینی از دیگران جدا می ایستد به شوکت و حشمتی جلوه می دهد.[2] هر چه او به حلقۀ یاران نزدیکتر می شود جهد می کند بر فراز بایستد. وقتی که در میانشان جای گرفت او را به روی دوش می چرخانند: او از حالت ایستاده هم فراتر می رود. با این وجود او استقلال اولیه خود را می بازد و در واقع بر روی همۀ آنها «می نشیند» (بنگرید به مبحث نشستن).

 

«نشستن» حالت اولیه ای سکون است که در آن انرژی هنوز به مصرف نرسیده است. «نشستن» نقطۀ آغازین تمامی حرکات انسانی است. قبل از جزم شدن عزم انسان به راه رفتن و یا دویدن او از «نشستن» به «ایستادن» عبور می کند. ایستادن وضعییتی محوری است. از این نطقه انسان به وضعییتهای دیگری تغییر حالت می دهد: می دود، راه می رود، خم می شود، زانو می زند. در مقیاسی وسیع ما همیشه در ارزیابی امان در مورد رفتار «ایستاده فرد» دچار اشتباه می شویم. تصویر ما از او غلو آمیز است. حالت «ایستاده» آراسته به بزمی مجلل است: دستها در این حالت به سوی هم کشیده می شوند و همدیگر را به نشان سلام و آشنائی می فشارند، در این حالت مناسک سلام و احوالپرسی برگذار می گردد، نامها رد و بدل می گردد، سرها به نشان بوسه زدن به هم نزدیک می شوند، با این سمبلها انسانها احترام متقابل را بیان می کنند، مضافأ اینکه انسانها در حالت ایستاده همدیگر را می سنجند، ورانداز کرده سبک و سنگین می کنند. «طرف چند مرده حلاج است»؟ صرفنظر از اینکه بعدها چه اتفاقی در رابطۀ آنها بیفتد انسانها اولین تماسشان از این نقطه آغاز شده است؛ در حالت ایستادن.

 

در حیطۀ فرهنگهائی که به فردیت و انسان ارج نهاده می شود، تمایل و گرایش به ایستادن برجسته است. در انگلستان و [آلمان] کافه هائی (لوکال) که در آنها میهمانان ایستاده در کنار همدیگر به نوشیدن می پردازند پر مشتری می باشند. در این لوکالها مشتری می تواند هر زمان که اراده کند آن محل را بدون کمترین معذوریتی ترک کند. با صرف کمترین انرژی و بدون جلب توجۀ دیگران او قادر خواهد بود خود را از دیگران بکََِند و «فِلنگ را ببندد». او رها است و محدودیتی ندارد. هر لحظه می تواند صحبتش را با یکی قطع کند و به گوشه دیگری «بپَرد». بر عکس در حالت نشسته (در رستوران یا کافه) ترک کردن محل با «دنگ و فنگ»، جابجائی میز و صندلی، شال و کلاه کردن و جلب نظر دیگران همراه است. نفس «از جای برخاستن» پیام یک نییتی را می پراکند، آشکار شدن نییت آزادی عمل کنشگر را محدود می کند. حتی در پارتیهای دوستانه ای که انگلیسیها [آلمانیها] ترتیب می دهند آنها ترجیح می دهند بایستند[3]. با ایستادن د رگوشه ای میهمان در لحظۀ ورودش اعلام می کند که «مدت طولانی» نخواهد ماند. او در واقع خود را «اسیر نشستن» نمی کند.

 

در حالت ایستاده فرد جولانگاه فراخی دارد. او از این بام به آن بام می پَرد. براحتی خود را از یکی می کَند و به سراغ «صید» بعدی می رود. او در عوض کردن همصحبت دست و پایش بند نیست. در جمع ایستاده ها این «پریدنها» چیز نامعقولی به نظر نمی رسد و کسی از این بابت دلخور نمی شود. برابری به عنوان یکی از رؤیاها و آرمانهای گروه مشخصی در جامعۀ انگلستان زمانی مورد تأکید قرار می گیرد که همگان از فرصت ایستادن بهره مند گردند. این امر باعث می شود که کسی «فراتر از دیگری نشانده» نشود و آنهائی که تمایل به مصاحبت با همدیگر دارند بتوانند آزادانه به سمت هم «راه باز» نمایند.

 

نشستن

در حالت نشسته انسان محتاج است. او جای آن دو پائی که قائم بودن او را تضمین می کردند پاها و یا تکیه گاهائی به عاریت می گیرد. صندلی در شکل و شمایلی که ما امروز می شناسیم تقلیدی از تخت شاهی است. وجود اریکۀ سلطان مشروط به رعایا و یا حیواناتی مطیعی بود که آن را بر دوش حمل می کردند. چهار پای صندلی نشانی از چهار دست و پای اسب، گاو نر، فیل ویا حیوان دیگری است که اریکۀ پادشاهی بر پشتشان حمل می شد. تفاوت جلوس بر صندلی «بلند بالا» با چمپاته زدن و «ولو شدن» بر روی زمین کاملأ مشهود است. نشستن بر روی صندلی بار معنائی ویژه ای داشت: امتیاز و نشانی از شوکت. «نشسته فرد» بر روی دیگران نزول اجلاس می کرد؛ دیگرانی که رعایا و بندگان او بودند. در هنگامۀ جلوس ِ او آنان فقط مجاز به ایستادن بودند. بی رمقی و خستگی آنها وزنی نداشت تا زمانیکه او به آسودگی لم دهد. او «قبلۀ عالم» است و همه چیز گرد او می گردد.

 

«نشسته فرد» بر روی چیزی فشار می آورد که توان مقاومتی ندارد و ارادۀ عکس العمل اکتیو در آن نهقته نیست (مثلأ صندلی، بالش، کاناپه). ویژگیهای اسب سواری و نشستن در زین خود را به حالت نشستن هم بسط داده است. تغییر و تبدل اسب سواری به حالت نشستن رابطۀ فرادست و فرودست را به صورت انتزاعی بیان می کند. فرودست که حیاتی ندارد برای همیشه در این نقش منجمد می گردد. او منبع هیچ ارادۀ آزادی نیست، پست تر از برده. این حالت اسارت و بردگی در منتهای ثبات خود می باشد. فرادستان می توانند در نقطۀ اوج آزادی عمل لگام توسن خودسری را رها کنند. او می تواند هر لحظه که «عشقش بکِشد» بیاید، بنشیند، بماند و بایستد تا هر زمانی که بخواهد. می تواند محل را ترک کند بی آنکه «ککش بگزد». اشتیاق ِ خالی از سوء تفاهمی وجود دارد که انسان در بکارگیری سمبل «نشستن» پافشاری می کند. انسان با دو دستی و لجاجت به فرم صندلی «چهار پا» چسبده است؛ طرحها و فرمهای دیگر صندلی تا کنون شانسی نداشته اند که خود را جایگزین این «چهار پایه» نمایند. این فرض محتمل است که حتی نشستن در زین اسب سریعتر از «چهار پایه» از بین خواهد رفت.

 

شوکت «نشستن» در تداوم (Dauer) آن نهفته است. در حالیکه از «ایستاده فرد» انتظارات فراوانی می رود و کثرت امکانات تحرکش، وجهه و احترام برای او بر می انگیزاند و جولانگاه او چالاکی، چُستی و سر زندگی به او غنا می بخشد، ما از «نشسته فرد» (Sitzender) انتظار داریم که او در همین حالت بنشیند. فشاری که بر «نشستنگاهش» وارد می کند باعث استوار برافراشتن وجاهت او می گردد. هر چه او بیشتر این فشار را منتقل می کند، جلوه ای مصمم تر و مطمئنتر باز می تاباند. کمتر نهاد اجتماعی وجود دارد که از کیفییت ِ این حالت انسانی یعنی «نشستن» بهره نجوید و از آن به منظور تثبیت و استحکام اقتدارش استفاده نکند.

 

این وزن کالبد انسانی است که بر دوش «نشستن» به معرض نمایش گذاشته می شود. سنگینی کالبد نیازمند صندلی ای است که آن بتواند از فرازش به اعتبار خود بیشتر بیافزاید. «نشسته فرد» در حالت نشسته به نظر سنگینتر می نمایاند. در گاهِ نزدیکی با زمین او به سان دیگری جلوه می کند. زمین از هر آنچه که موجود است سنگین تر و متراکم تر است، هر نوع فشار وارده بر آن محسوس نیست و به حساب نمی آید. هیچ فرمی از قدرت به میزان قدرتی که بدن وارد می کند محوری و برجسته نیست. بدن قادر است که با اتکاء به قد و قواره اش خود را برجسته نماید، لذا باید او خود را بایستاند. او قادر است که با صلابت وزنش اثر گذار باشد، لذا باید فشاری قابل روئیت را اعمال کند. با برخاستن از یک مسند (Sitz) چیزی به بدن افزوده می شود. قاضی ای که در روند جلسۀ استماع دادگاه به حالت نشسته و حتی الامکان بی حرکت به صحنه زُل می زند و وقتی برای قرائت رأی صادره دفعتأ قیام می کند به بهترین سیاق این رابطه را بیان می کند.

 

تنوع فرمهای «نشستن» در واقع بیانی از تنوع اعمال «فشار» است. نازبالشها و مُخده ها نه فقط نرم و خوش نشین اند بلکه به «نشسته فرد» احساس خفیفی منتقل می کنند که گوئیا او بر کالبد زنده ای لمیده است. انعطاف نازبالش و بافت الاستیک آن انعطاف و نرمی گوشت کالبد انسانی را تداعی می کند. دافعۀ بعضی از افراد در مقابل «نشست گاههای» نرم و لطیف شاید با تداعی فوق تنیده شده باشد.

 

دراز کشیدن

«و ِلو شدن» یا دراز کشیدن، بیان ِ خلع سلاح و تسلیم آدمی است. لیست مطولی از رفتار، کردار و کنشهای انسانی که فرد را در حالت «شَق و رَق» تعریف می کنند، در حالت دراز کشیدن به سان لباسی از تن کنده می شوند. او گوئیا پوست می اندازد و رفتار و هنجارهائی که او در حالت ایستاده در رعایت کردنشان دقت وافر داشت، دیگر محلی از اعراب ندارند. این پروسۀ بیرونی (دراز کشیدن) به موازات پروسۀ درونی خواب ویا بی حسی در جریان است. در حالت دومی عادات و خلق و خوی فراوانی، خراطی شده به کناری نهاده می شوند. «چیزهایی» که ما ناخود آگاه، غیر ارادی، از روی عادت و یا اجبار به آنها خو گرفته ایم و بخش جدائی ناپذیر هستی ما شده اند. آن چیزهائی که غیر قابل اغماض به نظر می آمدند به یکباره چون رخت از تن کنده می شوند: مسیرها و کانالهای اجباری معینی از شیوۀ اندیشیدن، حس کردن و بودن. در واقع البسۀ روح و روان آدمی. ما «البسۀ روح» را در حالت دراز کشیدن و یا غنودن در خواب از تن بیرون می آوریم.

 

«دراز کشیده» (Der Liegende) به قدری خود را خلع سلاح می نماید که اصولأ فهم این نکته دشوار است که بشر چگونه موفق شده است در مسیر تاریخ تکامل خویش از دست خواب جان سالم به دَر بَرد. او در دوران قبل از تاریخ در غارها بسر می برد؛ پناهگاهی مملو از خطر. بادگیرهای ضعیف ساخته شده از شاخ و برگ نازک درختان که در پناه آنها شب را به صبح می رساندند هیچ حفاظ قابل اطمینانی نبودند. این بیشتر به یک معجزه شبیه است که هنوز موجودی به نام انسان در روی کرۀ خاکی بسر می برد. مدتها پیش، زمانیکه آنها بسیار اندک بودند، می بایست نسلشان منقرض می گردید؛ یعنی مدتها قبل از اینکه آنها درگروهای متراکم بهم گره خورده و به دفاع از خود همت گماشتند. با اتکاء به واقعییت خواب، بی دفاعی انسان در این حالت و با توجه به مدت زمان طولانی خواب می توان پوچی و بی پایگی کلیۀ تئوری های انطباق را بصورتی واضح مشاهده نمود؛ تئوری هایی که د ر تلاشند برای همه چیزها حتی آن چیزهائی که توضیح دادنی نیستند، شبه توضیحاتی دست و پا نما یند.

 

ما در اینجا قصد پرداختن به این موضوع عمیق، پایه ای و دشوار را نداریم که بشر چگونه توانست از خواب جان سالم به دَر بَرد، بلکه در صدد هستیم نقش ِدراز کشیدن/لَم دادن و میزان بار قدرتی را که د رخود حمل می نماید با حالات دیگر انسانی مقایسه نمائیم. چنانکه دیدیم در یک قطب «ایستاده فرد» با استقلال و اقتدارش ایستاده است، در قطب دیگر «نشسته فرد» با سنگینی، هیبت و وقارش؛ و در قطب سوم «دراز کشیده» با ناتوانی و ضعفش بویژه به گاه ِ خوابش. خواب ضعفی فعال و قابل رؤئیت نیست (مثل فرتوتی، در هم شکستگی و یا ناتوانی) این ضعف اکتیو عمل نمی کند. «دراز کشیده» اما قدم به قدم خود را از محیطش می کَـنَد و از آن جدا می شود. او می خواهد در خود گُم شود. حالت او دراماتیک و حزن آور نیست. عدم جلب توجۀ دیگران به او ـ هر چند محدود ـ امنییت او را تضمین می کند. او در امتداد قَدش دراز کشیده است. او با تمامی نقاط بدنش با چیزی مماس است که خودش نیست (بدن در این حالت با زمین در تماس است). «ایستاده فرد» آزاد و رها است او به چیزی تکیه ندارد، «نشسته فرد» به چیزی فشاری وارد می کند؛ «دراز کشیده» هیچ آزادی ای ندارد. او بر هر آن چیزی که خود را بر او عرضه کند لَم می دهد. او فشارش را چنان توزیع می کند که آن را به سختی احساس می کند.

 

امکان جهیدن از این نقطۀ زیرین به نقطه ای زبرین برای او بسیار اغوا کننده است. امکان «جهش» از قعر به اوج نشانی از زندگی است. نشان از آن دارد که او تا کجا هنوز «زنده» است، تا کجا اسیر خواب است، چُرتش پاره شده، منگ و خواب آلود است؟ وقتی او می جَهد، می پَرد، قعر را ترک می کند، دوباره قد می کشد و به اوج می رسد او زنده است و پویا. اقویا در بارۀ خود افسانه های زیادی را در رابطه با تحول ناگهانی و برق آسای عبور از حالت دراز کشیده به حالت ایستاده انتشار داده اند. مسلمأ رؤیای دیرینۀ قد کشیدن بدن در این افسانه ها جاری است. آرزو ای که در سن معینی متوقف می گردد. همۀ اقویا تمایل به رشد و قد کشیدن هر چه بیشتر دارند تا بتوانند آنانی را که از این موهبت محروم اند به وحشت اندازند و از دیگران «یک سر و گردن» بلند تر شوند.

آن کسی که از خواب می جهد و محتملآ تا چند لحظه قبل به حالت تا خودره (مثل جنینی د ر رِحَم مادر) در خواب بوده به یکباره با یک جهش ناگهانی به مانند فنری از هم باز می شود و تماماً قد می کشد. او دوباره «قدش را باز می یابد». این درست است که قد و قواره اش از بد شانسی او بلندتر از آن نخواهد شد که هست، ولی حداقل قدش به اندازه ای می رسد که هست.

 

گروهی دگر از انسانها «نا خواسته بر زمین افتادگانند». برخلاف آنهائی که برای استراحت بر روی زمین دراز کشیده اند، آنها زخمی شده گانند که با وجود تمایل شدید برای ایستادن، قادر بدین کار نیستند. «نا خواسته بر زمین افتادگان» این بد اقبالی را دارند که د ر ذهن «ایستاده فرد ِ» بر فراز خویش، خاطرۀ طعمۀ شکار شده را زنده می کنند. «اصابت شده» بطور فیزیکی حذف می شود. شکارچی او را می کُشد. چیزی که تا چندی قبل منبع خطر بود الآن به کام مرگ فرو رفته است، او موضوع تنفر می گردد: شکار چی فیروزمند به فراز او رقص مرگ می آغازد، او را لگد کوب می کند، بر او بَر می جهد، و هلهله و شادی سر می دهد. بر او خُرده می گیرند که خود هنوز بر سر راه ِ موتش ایستاده است و کنار نمی رود: لاشه اش را به کناری می زنند.

او حق ندار حتی یک کالبد تهی باشد.

 

به نظر می رسد که سقوط انسانی بیشتر از سقوط حیوانات موضوع انزجار و تحقیر واقع می گردد. می توان گفت که صحنۀ «اصابت شده» در چشمان ِ شکار چی اش این دو مؤلفه را در خود جمع دارد: رقص و پایکوبی، هلهله و شادی بر فراز طعمه و احساس نامطبوع سقوط انسانی بر زمین. در نزد شکار چی احساس اقتدار جهش وار رشد می کند: روندی غیر قابل کنترل. در این صحنه او تنها کسی است که زنده است، همه چیز طعمۀ اویند. چیزی خطرناکتر از حس شور ظفرمندی وجود ندارد، آن که اولین قدم را در شکار برداشت در آینده هم تمام توانش را برای تکرار شکار بکار می بنند. شور ظفر وجد آفرین است.

[...]

 

چمپاته زدن

این حالت بیانی از «بی نیازی» انسان است، واگشت به خویش. «چمپاته زن» تا حد ممکن خود را گلوله می کند و هیچ انتظاری از دیگران ندارد. او از هر نوع فعالییتی که کنش متقابلی را بر انگیزاند اجتناب می کند. کنشی از جانب او صورت نمی گیرد که واکنشی را موجب گردد. «چمپاته زن» تصویری آرام و راضی از خود ساطع می کند؛ او منبع تهاجم نیست، از جانب او حمله ای سرنخواهد زد. او خرسند و راضی است، شاید به خاطر اینکه او هر آنچه را نیاز دارد دارا می باشد ویا دیگر چشم داشتی ندارد و چیزی را مطالبه نمی کند. گدای چمپاته زن پیامی دارد که این چنین است: هر آن چیزی را که دریافت نمایم مرا خوش آید، برای من فرقی نمی کند. چمپاته زدن ِ شرقیها در آن زمانی که با میهمانهایشان خلوت کرده اند، چیزی را در خود حمل می کند که بیانگر رابطۀ منحصر بفرد آنها با حس تملک است.

 

آنها در این حالت و در تمام مدت چمپاته زدن تصویری را منعکس می نمایند که گوئیا آنها این تملک را در اعماق وجود خود حمل می نمایند. در تمام این مدت مطمئن جلوه می کنند و هیچ واهمه و دل نگرانی را از اینکه به آنها دستبرد زده شود و یا چیزی را دست دهند از خود بروز نمی دهند.

 

«چمپاته زن» تظاهر بدین امر نمی کند که بر کالبدی لمیده باشد (چونان «نشسته فرد» بر فراز صندلی). او در این حالت به سان هَمبانی فُرم گرفته و پوشیده شده می ماند که هر آنچه را که بدان تعلق داشته باشد در خود جای می دهد. غلامان سینه بدست دور «همبان» می چرخند و آن را تر و خشک می کنند.

 

«چمپاته زن» شاید هم فقیری باشد که دست نیاز دارد. چمپاته زدن دو رخسار دارد: تمول و تهی بودن. حالت دوم پایه و اساس مراقبه و مکاشفه شده است. آن کسی که با جهان مشرق زمین آشنا است، این صحنه را می شناسد. «چمپاته زن» خود را از دیگران رهانیده است. بر فراز کسی لمیده نیست، او آرام در خود فرو نشسته است.

 

زانو زدن

در کنار فرم ناتوانی پاسیو که ما در بررسی حالت ِ «دراز کشیدن» با آن آشنا شدیم، نوع دیگری از ضعف وجود دارد: ضعف اکتیو. این ضعف بطور بلا واسطه در ارتباط با فرد قدرتمند حاضر در صحنه شکل می گیرد. ضعیف آنچنان ضعف خود را هدایت و رهبری می کند که مقتدر به میزان قدرت خویش می افزاید.

 

تفسیر ِ سمبل ِ زانو زدن چنین است: تضرع برای عفو. «محکوم شده به مرگ» گردنش را می سپارد. او خود را به این سرنوشت تسلیم نموده که گردنش را خواهند زد. مقاومتی از او سر نمی زند: حالتی که پیکر او به خود می گیرد کار انجام نیت فرد غریبه را (گردن زدن را) تسهیل می کند. در آخرین لحظات او پنجه هایش را به هم می فشرد و از «مقتدر» تقاضای گذشت دارد. زانو زدن همیشه مترادف است با پیش درآمدی برای «آخرین لحظات»، گرچه آن در واقعییت به موضوع دیگری اشاره داشته باشد. تکریم، تعظیم، دست بوسی و چابلوسی. آن کسی که تن به کشته شدن می دهد، اقتداری وسیع را به آن کسی اعطاء می کند که در مقابلش زانو زده است: اقتدار ِ تصمیم گیری بین مرگ و حیات. آزاد مردان تن به کشته شدن خود نمی دهند.آنها «زانو» نمی زنند بلکه «ایستاده» اند. زانو زدن و خم نمودن ِ کالبد پیام ِ روح و روانی ضعیف، درهم شکسته و خوار است

[...]

 

ادامه دارد.

 

 

کلن/آلمان                                                                                 4 سپتامبر 2007


پانوشتها:

[[1]] آزادی دستها در روند تکاملی انسان و قائم راه رفتن نه فقط به رشد مغز تسریع بخشید بلکه زمینه ساز ابزار سازی انسان شد. انقلابی بزرگ برای رهائی انسان از اجبارات طبیعی. شرحی دقیق از این مرحل در «تبیین جهان» از انتشارات سازما ن مجاهدین یافت می گردد.

[[2]] رهبران از دور برای شیفتگان و شیدایان خود دست تکان می دهند. قداست آنها در «د وری» آنهاست.

[[3] ] جالب توجه اینکه ما شرقیها اصرار فراوان داریم که میهمانمان بشیند. با تعارف او ار اغلب به این کار مجبور می کنیم.

 

HOME