کمپین و کنکور در یک روز آفتابیمسعود شکوریسه شنبه13 شهریور 1386 يک روز خيلي آفتابي، حول و حوش يک ماه پيش، دقيقاً دو ساعت مانده بود که کنکور آزاد شروع بشه و طبیعتاً بعد از چهار ساعت اون هم مثل همه آزمون ها بعد از کلی استرس ، تموم بشه. کنکور سراسري که عجيب جلوي همه چيز رو از يک آدم هجده ساله مي گيره که البته از من نگرفت و نتيجه اش هم شد يک رتبه ي نه چندان مناسب. از متن اصلي دور نشم... خلاصه دو ساعت مونده بود به شروع کنکور آزاد که در شهر شاهرود (شهرستان خوش آب و هوايي که وسط کوير بنا شده و در استان سمنان است) برگزار مي شد. اين دو ساعت رو غنيمت شمردم و از آن به عنوان اولين تجربه ي کلانِ امضا گرفتن استفاده کردم. عجيب اينکه، در مقايسه با تهران که به هر حال فضا براي اين جور فعاليت ها کمي آماده تر هست، اونجا هم پتانسيل زيادي داشت. طوري که توي همون دو ساعت حضور و پرسه زدن توي شهر، 20 امضا جمع کردم و نيمي از اين آدم ها هم مشتاق به فعاليت در کمپين بودند. جالب اين که به چهره هاي بعضی ها شون هم اصلاً نمي خورد که حتی نگاهی به فرم بیاندازند چه برسه به اینکه اونو امضا کنند. يادمه توي يک پاساژ رفتم و از بيرون، از پشت شيشه يک خانم فروشنده رو ديدم و خوشحال از اينکه فرصت مناسبي است براي امضا گرفتن، رفتم داخل که متوجه شدم اون خانم محترم تنها نيست و حدود 3 پسر و 2 دختر خانم ديگه هم هستن. راستش تا به حال تجربه ي رويارويي با اين همه جمعيت رو نداشتم که بخوام ازشون امضا بگيرم. خصوصاً که شهرستان شاهرود کمي فضاي بسته ي مذهبي ای داره که به خودي خود از اين سبک فعاليت ها جلوگيري مي کنه و همچنين به قيافه هاي پسرها و دخترهاي اون جمع مي خورد که اگه کمي از برابري جنسيتي حرف بزني بعيد نيست که اتفاقات ناگواري که در خوش بينانه ترين حالت به مسخره کردن جمعي ختم مي شه ، حادث بشه. اما خب من اولين تجربه ام بود و مي خواستم که این اولين تجربه در برابر جمع رو حداقل به رخ خودم بکشم. و البته از حق نگذريم مجبور به طرح موضوع هم بودم ... آخه ديگه توي فروشگاه رفته بودم و نمي شد همينجوري یکدفعه برم بيرون بدون حرف و کلامي. شروع به صحبت کردم و بعد از حدود 10 دقيقه که پشت سر هم حرف زدم و البته به چندتا سوالشون هم جواب داده بودم و حسابي هم دهانم خشک شده بود ؛ در کمال تعجب پسرها و دختر هايي که در اولين نگاه متوجه حضورشون نشده بودم با روي باز امضا کردن و بسيار مشتاق هم بودند. اما دختر خانومي که من تنها اون رو ديده بودم و به هواي امضا گرفتن از ايشون رفته بودم امضا که نکرد هيچ خيلي هم دافعه نشون داد... البته خوشبختانه نه با اين تفکر که اين حرکت اشتباه است بلکه با اين رويکرد که چون من در خانواده ي خودم اين مشکلات را ندارم ترجيح مي دهم شرکت نکنم و صد البته اينکه ، برايم مهم نيست در آينده يک روز و يک جايي ممکنه به اين مشکلات بر بخورم... و اهمیت هم نداره که بقيه ي هم جنس هام مورد تبیض قرار بگیرند و از اين تبعيض رنج هم ببرند. متاسفانه شادي فراواني که در اثر امضاي آن جمع بهم دست داده بود ، با آن شکل عجيب از رفتار اون خانوم به سرعت فروکش کرد. البته نگران نشين ، چرا که به زودي قواي خودم رو به دست آوردم و با نوش جان کردن يک بطري آب معدني به سرعت برگشتم و از ديگر شهروندان شاهرود امضا گرفتم و با خيالي خيلي خيلي خوش و آسوده به جلسه کنکور رفتم . که البته اين شادي هيچ ارتباطي به مسلط بودن بر کنکور آزاد نداشت. معمولا آخر نوشته هايي از اين دست بناست که نتيجه اي انجام بگيره که برخي نتيجه گيري رو به عهده خواننده مي گذارن. اما من از اون نويسنده ها نيستم. پس نتيجه گيري کمپيني اينکه در فرآيند امضا گرفتن بهتره که به قيافه ها توجه نکنين و از روي دل و نگاه به هرجا که رسيديد به حرف زدن اقدام کنين. کمپين براتون حس زيباي عجیبی رو ايجاد مي کنه و اون هم حس بزرگ و والاي همنوايي با نوايي است که به حق نواي ققنوسي و آرامش بخشي است. حداقل توي اين زمونه ي شلوغي ذهني و ناامني و بي عدالتي و تبعيض گونه. به جورايي کمپين يه دارو هست. دارويي که صرفاً يه مسکن نيست که درد رو خنثي کنه. بلکه يک روش درماني است براي بيماري که خيلي سال است گريبان گيرمان شده. خصوصا گريبانگير زنان ايراني. و يک توصيه... يادمون باشه که موفق شدن هر موجي که بخواهيم در سطح گسترده اجتماعي شکل بگيره، احتياج به زمان داره و دوره ي گذار. توي اين دوره شايد به شدت گاهي نااميد بشيم... اما يادمون نره که هدف کمپين و هدف افرادي که در اون هستن، هدفي بزرگ اما دست يافتني است. و اينکه ما نبايد توقع معجزه اي را داشته باشيم. معجزه تنها زماني اتفاق مي افتد که جملگي ما خودمون رو متعلق به جريان موج بدونيم. |