به بهانه تیراندازی یک جوان 18 ساله ایرانی تبار به گروهی از جوانان مهاجر درشهر مونیخ ! "بیگانه" بودن آری، بیگانه ماندن چرا؟

سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۵-2016-08-31-IranSOS ترجمه و بازتکثیر: یکی« ازفعالین چپ دروین – اطریش» - زندگی درخارج ومشکلات توام با آن ، برکسی پوشیده نیست، بخصوص برای آنهائیکه دستی در مبارزه  داشته اند ویا اکنون به مبارزه مشغولند ویا کلا درخارج زندگی وکار می کنند، حال بصورت پناهنده، مهاجرویا بقصد کاروبدست آوردن نان. ولی آنچه که برای اغلب این گروها مشترک است، ونوعی ویژگی زندگی آنها را تشکیل می دهد ، بیگانه بودن،بیگانه ماندن وبالاخره بیگانه شدن است. شاید این گفته برای اقلیتی بسیارکوچک صادق نباشد ، ولی بجرات می توان گفت، اکثریت بزرگی را دربر می گیرد . 

اگربیگانه بودن نسبت به جامعه اروپائی" طبیعی" بنظر آید تقابل فرهنگ های متفاوت وترس از نزدیکی وهم آمیزشی –ولی بیگانه ماندن ودرنهایت بیگانه شدن سرنوشتی نیست ، که برپیشانی ما حک شده باشد . ویا خواست قلبی این وان باشد. چه اینکه جبر کار وزندگی، باتوجه به خصلت اجتماعی کاروتولید ، چه بخواهیم ویا نخواهیم مارا در یک مراوده اجتماعی قرارداده ومجبورمی کند، با مشکلات موجود برخورد وبرای رفع آنها مبارزه نمائیم ، هرچند که موفقیت دران اندک باشد ویا با انتخاب راه وروش غلط ، نتایج بغایت منفی حاصل آید .

مهم این است که این موانع را شناخت ودرجهت تسطیح ورفع آنها قدم های سنجیده ومتشکل برداشت. یکی ازاین سدها وشاید بزرگترن آن، رآسیسم وخارجی ستیزی درکشورهای محل اقامت وتاثیربلاواسطه آن دربرداشت وبرخوردمان به جامعه مفروض، بعنوان مثال اطریش است . شناخت راسیسم ونیروهای حامل آن اما صرفا از کانال مطالعه وبرخوردهای آکادمیک وجدا اززندگی اجتماعی بدست نمی آید، واگرهم اندک آشنائی پدید آید کاملا سطحی بوده ونمی تواند نقبی به شناسائی ریشه های واقعی راسیسم زده وبه فهم نتایج مخرب آن نایل شد. چون سموم راسیسم از قدمت طولانی برخوردارند، وعمرشان حداقل در رابطه با راسیسم مدرن- عصرسرمایه داری-  به بیش از یک قرن می رسد.

بی تفاوتی وپرخاش گری پراکنده هم راه بجائی نخواهد برد، همانطور که پناه بردن به پیله گرائی وغوغا گرائی ناسیونالیستی وقراردادن راسیسم خودی دربرابر راسیسم دیگران، نه تنها مشکل را حل نخواهد کرد بلکه برعکس به هدف اصلی راسیسم دولتی ، یعنی ایجاد تفرقه درمیان کارگران ملیت های مختلف ، تضعیف هم بستگی وسپس سرکوب آنها کمک می رساند.

متاسفانه روندی که امروز درجریان است واغلب خارجیان را شامل می شود، رشد روزافزون چنین تفکرات وبکارگیری چنین ابزاری است، که، بیگانه ماندن وبیگانه شدن راتشدید کرده وفاصله های موجود را بیشتر می کند . بطوریکه ما امروزشاهد شکل گیری گروهای انسانی قبیله مانندی هستیم، که هریک با بلند کردن پرچم های کاذب ملی گرائی جدائی خودرا ازدیگرملیت هااعلام، وبدین طریق هویت مجهول تاریخی - اجتماعی برای خود می سازند. دراین تعریف آنچه که محلی ازاعراب ندارد ، همانا حقیقت تاریخی – اجتماعی این افراد وگروهاست.

دراینجاست که پرچم های کور ملی گرائی بالا می رود ، بدون اینکه حمل کنندگان آن بدانند درپشت منافع چه طبقاتی صف کشیده وهورا می کشند وگذشته ازآن این پرچم، حکومت کی برکی است ؟ وچه منافعی را دنبال میکند ؟ وبدین گونه است که بعنوان مثال عربده کشی های راسیستی میادین فوتبال به عرصه جامعه کشیده می شود ویا برعکس،  گنداب رسوبات راسیسم انباشت شده درمغز، رفتار، وکلام سرریزشده و به رویکرد روزمره تبدیل می شود . درچنین بستری است که احزاب سازنده دولت بورژازی ونیروهای راست وفاشیستی هم آنها را درسطح سیاسی فورموله کرده و بمثابه "راه حل " معضلات ودردهای اجتماعی ارایه می دهند

ازخودمان بیشتر بگوئیم :

اگردرگذشته نه چندان دور، پرچم سبز- سفید – قرمز - مزین به شیروخورشید بود ، وشناسنامه آریا- فاشیستی شناسنامه دولت مردان وزنان وشعار< خدا - شاه - میهن> بربلندی های البرز حک می شد، وتوده های مردم هم می بایست به تاریخ 2500 ساله شاهنشاهی افتخارومباهات نمایند ، ومراسم چهارم آبان ونهم آبان برپا می داشتند ، وهرگونه دگراند یشی ویاشک باین تاریخ توهین به مقدسات ملی وخیانت به آب وخاک پدری – البته زنان دراین تفکرنرینه سالاری نقشی ندارندووظیفه شان بقول شاعر "ملی مان" فردوسی < زنان را همین یک هنر بس بود -   نشینند وزایند شیران نر> - تلقی میشد وموجب مجازات. 

امروز درپناه" انقلاب اسلامی" دست پخت آمپریالیست ها ، جای شیروخورشید را الله گرفته است وپیدایش زمین و زمان وخلقت با"نزول" قران بر محمد تعریف می گردد ومایه تمیز"ملت مسلمان" با دیگر جانداران وجنبندگان وکلا هرگونه عقل وشعوری است. وحل تمامی مشکلات را هم به ظهور حضرت مهدی واگذارده اند بطوریکه هرگونه بازبینی دراین تاریخ وقوانین الهی تحت عنوان جنگ علیه خدا ونماینده او در زمین - <ولایت فقیه> - تلقی شده که می بایست با آیه" مقدس" <آن اله وانا علیه راجعون> همراه گردد تا ازعدالت اسلامی یعنی ترور، شکنجه، اعدام وسنگسار بی نصیب نماند . ساده لوحانه خواهد بود آگرجایگزینی الله را باشیروخورشید بمعنای دوپرچم متفاوت و متضاد تلقی کنیم.

نزدیک به چهار دهه حاکمیت جمهوری اسلامی وعملکرد آن به عقب مانده ترین افراد هم فهما نده است که این دو درماهیت یکی بوده وآنچه ثابت وتغییر ناپذیر است پرچم حفظ نظام است. ونظام چه با صفت شاهنشاهی ویا صفت اسلامی وحتی دمکراتیک اسلامی ، معنائی جزحفظ سلطه آمپریا لیسم ومنافع سرمایه داران ودرانقیاد نگه داشتن مولدین اصلی ارزش های جامعه یعنی کارگران وزحمتکشان نداشته ونخواهد داشتت. ولی آنچه که ما درصحنه سیاسی ودربین بخشی ازایرانیان و نیروهای "اپوزوسیون" شاهد آن هستیم، تکرارکمدی وارتراژدی گذشته است وآنهم درجهت معکوس. قدرت الله دربرخورد با مشکلات زمینی و...کم کم رنگ می بازد ونشانه های شیر وخورشید با تمثال باقیمانده ارتجاع پهلوی، رضاشاه دوم نقش بند پرچم سه رنگ می شود وعده ای ازجماعت همیشه درصحنه این بند بازی ها هم، بخصوص درخارج کشور که ایرانی بودن خودرا باآویزان کردن گردن بند اهورا مزدا وگفتن درود با صدای بلند نمایش می دهند، برای عقب نماندن از قافله غوغاسالاران به نوستالژی ایران زمین وحکومت قیم مابی پناه می آورند .

وبدین ترتیب تمامی اقشارجامعه بدون مشخص کردن جایگاه طبقاتی آنها، در واژه ایرانی ، آنهم بمعنای عظمت طلبانه فارسش خلاصه می شوند. وبالاخره این خودبرگزیدگان در مقابل پرچم< خاک- خون- نژاد> پرستی  به صف می ایستاند وسرود < ای ایران ای مرز پرگهر ای خاکت سرچشمه هنررا> هرچه بلند تر فریاد می کشند. توگوئی دراین جامعه نه از طبقات خبری است ونه از مبارزه طبقاتی وهمه ازنعمات آلهی- شاهنشاهی برخوردار بوده وحل مشکل در رجعت به گذشته ونبش فبراجداد" پرافتخار" است .

این جماعت 2500 سال عقب مانده ازتاریخ برای هویت سازی ، آویزان سمبل های اوستائی ، و"افتخارت" آریائی - کورش وداریوش وپرسپولیس وتقدیس مراسم اسلامی- پهن کردن سفره های نذری ، دخیل به ائمه طاهرین وبیت مطهرین، طالع بینی، رازپردازی- تصوف ودیگرخرافات نژادی - مذهبی می شوند تا دردهای "جهان فانی" شان تسکین و التیام یافته وبرای " جهان باقی" توشه خیری انباشت نمایند، و حاجت وآرزوهای سرکوفت شده این جهانی آنها در آن جهان برآورده شود. افتخارات واهی ومهملاتی که خود آریامهروبانیان جمهوری اسلامی هم بان باور نداشتند وندارند وخواهان خواب کورش ودیگر اساتید آریائی بودند و ورد ودعاهای اسلامی راهم برای سرگرمی وتخدیرروحی وروانی معجون< امت- ملت>  می خواستند. چون بخوبی می دانستند که این" بزرگان ومقدسین" مدتهاست مرده اند وناجی را باید آنطرف ماوراء بهاردرواشنگتن ، لندن و...جستچو کرد.

وبدین ترتیب است که در این برداشت و تفکر وارونه ازتاریخ وجامعه،  نام وسمبل های متعلق به موزه های باستان شناسی دوباره احیا می گردند وآرم وزینت بخش تشکل وانجمن های فرهنگی آلبته" غیرسیاسی ومستقل" می شوند. ورقص وموزیک ایرانی، غذای ایرانی در فضای ایرانی وهزاران ایران دیگرهمرا با" لطیفه گوئی" های  که اعم آنها چرندیات، تحقیر وتوهین دیگر ملیت های ساکن ایران وبخصوص زنان است، صفت جدا نشد نی برنامه های "هنری" گل وبلبلی  وبنگاهای شادمانی و جشن های معمول، مبتذ ل، وتکراری می گردد. بدون اینکه حقیقت تاریخی وبازدهی اجتماعی این گذشته را بازشناسند وهسته های مثبت آنرا چراغ راه آینده نمایند.

آلبته منظور ما دراینجا گردانندگان خرده بورژا این محافل نیست که مغزشان نمی تواند ازحدی که این جماعت قادربه گذشتن ازآن نیست فراتر رود و مفتون دکان داری سیاسی می شوند، ویا بورژاهای تازه بدوران رسیده نیستند که< مام وطن> را درچمدان های پول خلاصه می کنند و بازدن پل های تجاری وگشایش دکان های دونبش، البته با اجازه جمهوری اسلامی، اختلاس ودزدی های مالی شان راکه ثمره استثمارکارگران است ازطریق بنگاهای سریع انتقال ارزودیگرتجار وبازرگانان "شرافتمند" بازار ویاواسطه ودلال های مالی براحتی منتقل ودرجاهای مناسب سرمایه گذاری می کنند، ودر داخل مجیزگوی رژیم اسلامی ودرخارج" مخالف" وخواهان دمکراسی آمریکائی اند وبعضا مداخله نظامی رابرای کسب" آزادی" توصیه می کنند .  ویا"روشنفکران" خرده بورژای که تحت نام بنیاد فارابی ، پیرانیا، مرکزاشاعه ایران شناسی، ویا <انجمن هنرمندان وهنردوستان مقیم وین> وبالاخره < کانون پویا>، - البته  تاریخ مصرف این سفیران فرهنگی وهنری  رژیم پایان یافته وجمهوری اسلامی پرده ها را کنارزده وخود مستقیما واردعمل شده است.-

با برگزاری جشن واره ، کنسرت ونمایش فیلم های  فرمایشی رژیم و...- به واسطه گری و پادوئی "فرهنگی وهنری" مشغول بودند وحال این جماعت رانده شده ازحول وحوش وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی و بنیاد فارابی، به امامزاده اصلاح طلبان دولتی، موسوی وکروبی دخیل بسته اند ودرکنار جنبش سبز مشغول گدائی سیاسی اند ، بلکه روی سخن ما با آنهائی است که از جهنم جمهوری اسلامی فرارکرده اند، چون حقوق اجتماعی وسیاسی شان را سرکوب شده حس میکردند. ویا بخاطریافتن کار وامرارمعاش درد مهاجرت رامتحمل ، ویا اینکه برای حفظ جانشان مجبورشده اند خانه وکاشانه خودرا ترک گفته وبخارج پناهنده شوند. روی سخن ما با این افراد است.

وپرده غم انگیز ماجرا هم درست از اینجا شروع می شود. راسیسم وعظمت طلبی ملی وباطبع خارجی ستیزی و... بمثابه یکی از تظاهرایدولوژی سرمایه داری همین توده ها را مورد تعرض قرارداده، تا بتواند ازیکطرف با دامن زدن به تضاد های فرعی وایجاد تفرقه بین آنها بر فقر، سرکوب وبی حقوقی شان سرپوش بگذازد وازطرف دیگربا سوء استفاده ازانرژی ونیروی آنها به اهداف استعماری و استثماری خود دست یابد.

سموم راسیسم وناسیونالیسم شاید در نگاه اول رنگ های متفاوتی داشته باشد...رنگ ایرانی،اطریشی، آلمانی، ترکی و... ولی با کمی دقت می توان دریافت ، که ماهیت همگی آنها یکی است واز سرشت واحدی برخوردارند،هرچند درظاهرناقض هم باشند ، ولی درواقع، برآمد آنها نیروی بزرگی را درخدمت سرمایه بوجود می آورد، تا صاحبان زور و زربتوانند با اتکاء به آن، نظم ستم، واستثمار بورژا– آمپریالیستی را درسراسر جهان تحکیم نموده ومبارزات ضد آمپریالیستی وضد سرمایه داری توده های مردم را متفرق، تضعیف و سرکوب نمایند.

پایان سخن اینکه:

باید به این حقیقت اذعان کرد که راسیسم بیش ازتحرکات وقوانین ضد خارجی است .راسیسم تئوری ضدعلمی است، که درخدمت سرکوب گران توسعه وتکامل یافته وبرای پیشبرد آن سرمایه گذاری های هنگفتی شده است. بطور مثال درسال 1900  کروپ تولید کننده معروف اسلحه در آلمان، جایزه بزرگی را برای دانشمندان تعیین نمود که بهترین کاررا تحت عنوان <انتخاب طبیعی انواع ، تکامل سیاست داخلی وقدرت قانون گذاری>  تهیه نمایند . بخصوص هنگام تسلط نازی ها صدها کار شبه علمی منتشر شده است ، که هدف آنها اثبات وجود گروهای مختلف انسانی است، که ازبدو تولد، تکامل متفاوتی را دارا می باشند. که شکل غائی ان درکتاب <مبارزه من>،  Mein kampf،اثر آدولف هیتلر، بصورت "تئوری تفکیک نژاد برتر وپست" تدوین شده است. بعبارت دیگربسط قوانین تکامل طبیعی داروینیسم به جامعه انسانی درلوای برداشت علمی از قوانین طبیعت وانسان. مجموعه این تئوری وعملکردها تاثیرات عمیق ومخربی بر فکرواندیشه مردم آلمان واطریش داشته است ، که خود زمینه سازپیش داوری هائی است که نسبت به خارجیان دراین جوامع وجود دارد وآنها را بجای نزدیکی بهم از هم دورکرده، ویکی از موانع بزرگی است که بیگانه ماندن را سخت جان می کند .

حربه راسیسم بخصوص درشرایط فعلی،  یکی از ابزارهای موثرجهت تحریک علیه خارجیان وایجاد نفرت ودشمنی بین کارگران ملیت های مختلف، جهت سرکوب واستثماربیشترآنها وازسر گذراندن موقتی بحران است . حربه ای که دربالای سرخارجیان، جدا ازتعلقات ملی- مذهبی، رنگ پوست و... مانند شمشیر داموکلس آویزان است وهرروز مارا درمحیط کاروخیابان ویا کودکان ونوجوانان را درمدرسه، دبیرستان ودانشگاه آزارمی دهد ، وبحق اعتراض مارا علیه این ایدئولوژی وحاملین ان برمی انگیزد. وچقدروحشتناک خواهد بود که بجای مبارزه مشترک علیه راسیسم دولتی خود شمشیرهای پلاستیکی کوچک مان را برسر همدیگر نگه داریم وبا بلندکردن پرچم ناسیونالیسم وعظمت طلبی ارواح مردگان را بکمک بطلبیم وبا تکیه به اصل وتبار"آریائی" خود افتخارکنیم وبا سرکوفت دیگران بگوئیم "هنرنزد ایرانیان است وبس ".

به همین خاطراهمیت مبارزه علیه راسیسم دولتی وعملکرد آن بدون درک همه جانبه ازتبعیض نژادی بمثابه یکی از اشکال ایدولوژی بورژازی وبخصوص راسیسم خودی ازاهمیت بسزائی برخوردار است. چون بدون مبارزه مستمر ومتشکل با تمامی گونه های بروزراسیسم ازجمله دشمنی با خارجیان ویهودی ستیزی نمی توان، به هدف اصلی، که اتحاد ومبارزه مشترک زحمتکشان ملیت های مختلف دربرابرقدرت سرمایه ونیروهای راست وفاشیستی است، جامه عمل پوشاند.          یکی از« فعالین چپ در وین- اتریش»  تکثیر مجدد 27/8/2016

.........................................................................................................................................

راسیسم یک تئوری شبه علمی

دانشمندان علوم انسانی" نژاد" * رابه مفهوم گروهای انسانی اطلاق می کنند، که به لحاظ علائم خارجی معین مانند رنگ پوست، مو وچشم وقد، حالت صورت وخصوصیات روحی واخلاقی وغیره باهم شباهت دارند. تحقیقات علمی درزمینه زیست شناسی ثابت نموده است که اختلاف دراین نشانه های ظاهری، نتیجه تکامل اقلیمی، طبیعی وتاریخی این گروهای مختلف انسانی می باشد.

وهمچنین طبق قانون زیست شناسی وراثت، این نشانه هادرافراد بااندک تغییری باقی می ماند. بنابراین وجود چنین گروها ی انسانی رانه تنها نمی توان نفی کرد بلکه وجود ودرهم آمیزی آنهادرسطح جهان پدیده ای است عینی، قابل مشاهده وغیر قابل انکار، ولی باید توجه داشت که نقطه عزیمت ومضمون تئوری های راسیستی درنفی این حقایق نیست بلکه کوششی است که قانون مندی های اجتماعی، حوادث، گروها، بعنوان مثال، طبقات وملت ها را بعنوان پدیده ای< طبیعی- بیولوژیک> جابزنند، وبدین طریق با بکارگیری تبعیض نژادی وجنسی وبلند کردن پرچم ناسیونالیزم وعظمت طلبی این ویا ان ملت، انسانها را درمقابل هم قرارداده تابتوانند مبارزه طبقاتی را که نیرو ومحرک اصلی تکامل جامعه است کمرنگ نموده وآنرا نهایا به انحراف بکشانند.

تتیجا این سوال مطرح می شود، که انسان یعنی اجتماعی ترین حیوان، حاصل چه پروسه تکاملی است؟ آیا نژادهای مختلف انسانی وجود دارند؟ ویا اینکه انسان ها همگی متعلق به یک نوع بیولوژیک خاص ( spezies ) هستند؟

حال قدمی در درازنای  تاریخ گذشته خود بزنیم وروشنائی برچگونگی حیوان- انسان شدن مان بیاندازیم.

صدها هزارسال پیش، یعنی اواخر دوران سوم (trietär) درناحیه ای در منطقه حارّه نژادخاص بسیار توسعه یافته میمون های انسان واره ای زندگی می کردند. این اجداد ما هنگامیکه شیوه زندگی شان بصورت حرکت بر روی زمین درآمد، کم کم راست قامت شده، که این خود تعیین کننده ترین گام درگذار میمون به انسان بود...دستها آزاد شده بودند وبدین ترتیب می توانستند مهارت بیشتری بدست آورند.سیادت برطبیعت باتکامل دست، وباکارشروع شد وافق انسان شدن را هرچه پیشرفت ابزار کارگسترش داد، که بجرات می توان گفت، که انسان یعنی اجتماعی ترین حیوان خود ثمره کار است .

صدها هزارسال، که درمقیاس تاریخ کره زمین چیزی مانند یک ثانیه درزندگی انسان است گذشت تا اینکه جامعه انسانی از یک دسته میمون های درختی بوجود آمد. ولی آنچه که تفاوت این دو را نشان می دهد همانا کار است. گذار از گیاه خواری صرف به مصرف گوشت – چون تکامل مغزمحتاج به مواد متشکله لازمی بنام پروتئین است که بمقدارزیاد بصورت حاضر وآماده درگوشت وجود داشت - ودراین رابطه مهار کردن آتش واهلی کردن حیوانات گام مهم دیگری درگذارمیمون به انسان است.

همانطور که انسان یاد گرفت هرچیز خوردنی رامصرف نماید، همانطورهم آموخت که درهر شرایط اقلیمی زندگی کند. انسان تنها حیوانی بود که توانست این کار را مستقلا انجام دهد. وبدین ترتیب در سراسر جهان پراکنده شد. گذار ازشرایط اقلیمی گرم به مناطق سرد نیازهای جدیدی را بوجود می آورد . احتیاج به حفاظت درمقابل سرما ورطوبت، ایجاد پناه گاه وبدست آوردن پوشاک وغذا، عرصه های نوینی را برای کار وفعالیت باز می کرد. بعبارت دیگرانسان با تغییراتی که در محیط خود می دهد آنرا به خدمت اهداف خود درمی آورد وبران سیادت می یابد. (بحث ما در اینجا چگونگی این سلطه ویاحفظ محیط زیست وغیره نیست، بلکه نشان دادن آن تمایز نهائی است که بین انسان وسایرحیوانات درپروسه تکامل تاریخی اش تحقق می پذیرد.)

در ازمنه ای که جوامع هنوز تکامل نیافته بودند، عصر یخ وغیره این امکان وجود داشت که گروهای انسانی نسل های متمادی، جدا وبدون تماس با یک دیگرزندگی کنند.آنها شدیدا تحت تاثیرمحیط زندگی خود بوده ومجبور بودند خودرا با محیط زیست خویش تطبیق دهند، چه درغیر این صورت نمی توانستند زنده بمانند. بخاطرتنوع محیط طبیعی که این گروها درآن زندگی می کردند نژاد های مختلفی تکامل پیداکرد که دارای اختلافات اندک بیولوژیکی مانند رنگ پوست ، قد و... بودند. باادامه پیشرفت جامعه پراکندگی ودوری نژادهای مختلف ازبین می روند. و رشد وتکامل تولید ، تاثیر محیط طبیعی برspezies راشددیدا به عقب میراند ونهایتا رشد نژادهای مختلف را متوقف می سازد. بطوریکه امروزیک نژاد خالص وجود ندارد وعلائم بیولوژیک هم بعلت اختلاط نژادهای مختلف بشدت برجستگی خود را ازدست میدهند.

انسان نه تنها طبیعت راتغییرمی دهد ودرخدمت خویش می گیرد، بلکه خود بمثابه موجودی زنده دگرگون می شود وتغییر می یابد ودررابطه بامحیط زیست، تغذیه و... علائمی رادربروزخارجی اش دارا می باشد. همین ویژگی های بیرونی است، که انسان ها را بظاهرازهم تفکیک می کند، که مااصطلاحا "نژاد"سرخ، زرد، سفید وسیاه می نامیم، که هریک تاریخ خودرا داشته وهیچ کدام را مزیتی بردیگری نمی تواند باشد. بعبارت دیگر آنچه که درنمای بیرونی انسانها مانند رنگ پوست ومو، قد وحالت صورت و...تجلی می یابد، نتیجه تکامل اقلیمی، طبیعی وتاریخی این گروها است، که همگی از یک نژادند، که همان نژاد انسانی است.

تئوری های راسیستی انسان ها را به نژادهای مختلف تقسیم می کنند، بااین هدف که برتری یکی را بردیگری ثابت نمایند. ارائه چنین تصویرراسیستی از گروهای انسانی، بمثابه ایدولوژی، دردوران های مختلف اشکال متفاوت بخود گرفته است، که بان درادامه این مقاله مفصلا برخورد خواهیم کرد.آنچه که نمایندگان درک بیولوژیک(زیست شناسانه ) درتاریخ می بینند، همانا القاء وتحمیل خصائل راسیستی برای توضیح تاریخ طبقات، ملت ها واقلیت های ملی ومذهبی، رنگ پوست ومو، حالت صورت و....می باشد. اینان نه فقط با علم، بلکه هم چنین با تاریخ بصورت ساده ود لبخواه برخورد می کنند.

اینان ازیک طرف، خصوصیات پایدار با خصائل اجتماعی- نژادی را به ملتی منتسب می کنند وازطرف دیگرموجودیت تاریخی طبقه، ملت  واقلیت های دیگر را ملبس به خصائل نژاد پرستانه نموده، بعنوان مثال" آفریقائی یک نژاد پست وسیاه نفس، نادان وبی استعداد، حیوان صفت وتابع شلاق" معرفی می گردد. تحت لوای این تئوری راسیستی ایدولوژی فراهم می آید که زمینه را یرای تصرف، غارت، برده کردن وکشتار میلیونی مردم آفریقا آماده می کند.

( نزدیک به پنجاه میلیون انسان به بردگی کشانده می شوند وبخش وسیعی از آفریقا از سکنه خالی می گردد.) ژوزف چامبرلن درسال 1887 می نویسد"بزرگی واهمیت مهارت وزبردستی نژاد انگلیسی تابع هیچگونه شرایط زندگی خاص ویا تغییر آب وهوا نبوده ونمی تواند خللی دراراده اودر دفاع ازحقوق خویش بوجود آورد. وبدون هیچ شکی درتاریخ آینده وتمدن بعنوان نژادغالب(حاکم) درجهان خواهد بود. " همزمان بااین راسیست انگلیسی، فادیف راسیست روسی درکتاب (اندیشه های درباره خاورمیانه می نویسد:" نژاد اسلاوبه مانند مه فشرده کیهانی است که بمثابه یک قطب نیرومند جاذبه به دنیائی تبدیل خواهد شد" وبالاخره ویلهم دوم درکتاب " بنیان های قرن نوزدهم" درخطاب به ملت ژرمن می گوید " تو به لحاظ جسمی وروحی دربین تمامی انسانها تحسین بر انگیزی، وبدین خاطرحقیقا آقای جهان هستی.".

این سه نمونه از تئوری های متنوع ومتضاد راسیستی که هریک اهداف سیاسی مختلفی رادنبال می کنند، با برجسته کردن خود درقبال دیگران تنها می تواند درخدمت توجیه سیاست های توسعه طلبانه استعماری - آمپریالیستی و راسیستی قدرت مداران وحامیان سرمایه های انگلیسی، روسی وفرانسوی قرارگیرد.

راسیسم بمثابه  ایدولوژی اسلحه ای است دردست استعمارکهنه و نو، برای اعمال سیاست های تجاوزگری وغارت گرانه آمپریالیستی به خارج، وهم چنین بکارگیری سیاست  قدرت مداردرداخل، برای مقابله بانارضایتی های اجتماعی، ایجاد تفرقه وسرکوب آنها. محتوی این سیاست تا آنجا حایز اهمیت است، که هدف تعقیب شده بیان خودرا درآن می یابد. تنوع وتضاد تئوری های مختلف راسیستی ازتنوع وتضاد اهداف سیاسی منتج می شوند، که می بایست درخدمت آنها قرارگیرند. وجه مشترک همگی آنها بخصوص درشرایط کنونی ایجادتصور وسردرگمی است، که گویا آین تئوری ها از یک مبنای علمی برخوردارهستند، درصورتی که علوم انسان شناسی وبیولوژی چنین تئوریهائی را چه دراساس وچه درنتایج آن مدت هاست که بعنوان افسانه ردکرده است

درطول تاریخ جامعه طبقاتی تا با بامروزطبقات حاکم، طبقات تحت ستم را همیشه بعنوان افرادپست، ازلحاظ فکری وبدنی عقب مانده وناقص، حیوان صفت واحمق معرفی کرده اند، تصویری که اینان ارایه می دهند اسلحه ایدولوژیکی است برای تضعیف جنبش ستمدیگان. مضون این ایدولوژی همیشه درتطابق با شکل سرکوب انتخاب ودرهم خوانی با آن قرارداشته است. بعنوان مثال دراروپای دوران فئودالیسم مذهب توجیه ایدولوژیک قدرت طبقات حاکم بود. وبهمین دلیل تظاهربیرونی اعمال این قدرت سرکوب،  شکل مذهبی داشته است.

دراین عصر برای منحرف کردن مبارزات توده ها بخصوص دهقانان، اقلیت های مذهبی ویا افراد وگروهائی که با قوانین جامعه همراهی نمی کردند، (بدون اینکه حتی آزاری به دیگران برسانند) با برچسب اتهامات واهی به آنها، مانند ساحره، پیمان با شیاطین وغیره وغیره موردتعقیب، شکنجه وکشتارقرارداده وآنهارامسبب هرگونه بلایای طبیعی، مانند زلزله، سیل ویافقر، گرسنگی وبیکاری قلمداد می کردند. سرکوب زنان دربین طرفداران تورات چنین توجیه می شد، که اینان، برخلاف مردان فاقد "روح" هستند، ( روح طبق روایت تصویری کلیسا پرنده ای است درسرمرد،  وزمانی آزاد می شود که فرد مزبور می میرد.) ویک انسان کامل باید دارای چنین" روحی" باشد. ویا طبق گفته تورات: "ارزش یک زن بیش از ارزش یک دنده مرد نیست"وغیره. درک راسیستی- فلسفی اسلام هم مانند تمامی مذاهب دیگر ازاختلاف بیولوژیک زن ومرد فراتر نمی رود. بقول مطهری درکتاب حقوق زن دراسلام"برتری روحی مردان به زنان چیزی است که طراح آن طبیعت می باشد وهرقدرخانم ها بخواهند با ان مبارزه کنند بی فایده است".

برای اینکه ثابت شود، که این درک مختص یک فرد سرشناس جمهوری اسلامی نیست، بخود قرآن رجوع می کنیم. در آیه 33  سوره النساء چنین می خوانیم " مردان را بر زنان تسلط وحق نگهبانی است، بواسطه آن برتری است که خدا بعضی را بربعضی مقررداشته، وهم بواسطه آنکه مردان از مال خود به زنان نفقه دهند. پس زنان شایسته ومطیع درغیبت مردان حافظ حقوق شوهران می باشند وآنچه که خدا به حفظ ان آمر فرموده  نگه دارند. و زنانی که از مخالفت ونافرمانی آنها بیمناکید، باید نخست آنها را پند دهید وازخوابگاهشان دوری جوئید ودرصورت نافرمانی آنها ، بزدن تنبیه کنید، چنانچه اطاعت کردند، دیگر هیچ ستم برآنها ندارید." ویادر آیه  31  همین سوره آمده است " آنچه که خداوند سبب برتری بعضی از شما بربعض دیگرقرارداده است آرزو نکنید. مرد نصیب خودرا برده است وزن نصیب خودرا."< قران کریم آلهی قمشه ای> جنگ های غارت گرانه وتوسعه طلبانه تحت عنوان این که جامعه مذهبی خودی ورهبرانش ازطرف "خداوند بزرگ، متعال وبرحق" بمثابه آقا و"برگزیده " انتخاب شده اند.

ویااین خواست خداوند است که : این مذاهب با زورشمشیربسط وتوسعه یابند، (جنگ های صلیبی ودیگر جنگ های مذهبی) ویا برده ورعیت بودن درسرشت این افراد است و"آقائی وفرهیختگی" درسرشت دیگران،  توجیه خودرا می یافت.

بابرآمد سرمایه داری، سرکوب راسیستی توده های مردم شکل نوینی بخود می گیرد ومضمون ایدولوژیک متناسب با آنهم تغییر پیدا می کند. باآغاز قرن نوزده ام ، رشد وتوسعه کارخانجات، موقعیت اقتصادی بورژازی دچارتغییر شده، همراه با ان نظریه های نژاد پرستی (راسیسم) هم تغییر می یابد. بورژازی را دیگر نمی توان با برترشمردن نژاداشرافیت فئودالی خوار وپست شمرد وازمیدان خارج نمود.

بدین سان است که نژادپرستی نوین در اوایل قرن ییستم شکل می گیرد واشرافیت نژاد جایگزین نژاداشرافیت می گردد، که عمل کرداجتماعی اش دردوشکل مشخص یعنی داروینیسم اجتماعی (درآلمان فرهنگ آریائی) با هدف تجاوزبه خارج وسرکوب داخلی، ظهورپیدامی کند. راسیسم دراین دوران بمثابه ایدولوژی بورژازی تجلی می یابد، وهدف آن توضیح "علمی" نابرابری های اجتماعی توسط قانون بندی های طبیعی است. تئوریسین های راسیست بورژازی می خواهند ثابت نمایند، که سرکوب یک قشر اجتماعی، ملت ، طبقه، وغیره نه بمثابه یک حادثه اجتماعی، بلکه می بایست بصورت یک قانون مندی طبیعی مورد نقادی وتجزیه وتحلیل قرارگیرد.

وبرای رسیدن باین منظورمجبورند با بکارگیری" داروینیسم" قوانین زندگی حیوانی را به جامعه انسانی بسط دهند. وبدین ترتیب قانون مندی های جامعه، حوادث وگروهای اجتماعی مانند طبقه، ملت و...رابعنوان امری طبیعی وبیولوژیک معرفی نمایند. در ایدولوژی این افراد انسان مترادف با حیوان است. وهمچون او برده قانون مندی های طبیعی است.

ولی نژاد وهمراه باان انسان یک فاکتور اقتصادی است وتولید می کند، ودرمناسبات تولیدی معین خود خصلت اجتماعی می یابد. وهمانطور که درطبیعت اثرمی گذارد وآنرا تغییر میدهد، همزمان با آن طبیعت خودرا دگرکون می سازد. کلا می توان گفت که قبل ازقرن پانزده ام پیش داوری های راسیستی(نژادپرستی) نمی توانست وجود داشته باشد. چون قبل ازاین قرن اروپا تماس مستقیمی باآفریقا، آسیا وآمریکا نداشت و بخصوص آمریکا هنوز کشف نشده بود، وتجارت باآسیا وآفریقای مرکزی هم ازطریق کشورهای عربی انجام می گرفت.

اولین فردی که کوشش نمود یک تئوری راسیستی کامل طراحی نماید،(بنیان گذار راسیبسم نوین) یکی از بازماندگان ووابستگان به طبقه درحال اضمحلال فئودالی بنام گراف گابون (graf gabon ) فرانسوی بود- 1853- این تاریخ را می توان سرآغاز راسیسم مدرن نامید، که تنها اهمیت خارجی نداشته، بلکه اهمیت داخلی نیز پیدا می کند. اودرنوشته ای بنام"عدم تساوی نژادهای انسانی" با تاسف عمیق ازنابودی طبقه اش، ودرشرایطی که علم به مذهب ضربات مهلکی وارد آورده بود وحنای توجیه ایدولوژیک قدرت اشراف با استدلالات گذشته که اینان"دارای روح ویژه خدادادی" ویا "نژاد برگزیده خدا" هستند و... درمیان مردم رنگ باخته بود، اینبارمی نویسد"حاکمیت طبقه نجبا واشراف افسانه نیست بلکه قدرتی کاملا طبیعی است. چون دررگ نژاد نجبا درمقابل دیگر"نژادها"، نژادهای پست، خون آبی جاری است."گابون تنها طرفدار نسل خالص آریائی** بود، ونه جانبدار فرانسوی ویا آلمانی. تزهای اساسی اورا درچهار نکته می توان خلاطه کرد :

1-    سه نژاد اصلی، غیروابسته به هم ومتفاوت وجود دارندوتمامی نژادهای دیگرمشتق از این سه نژادند.

2-    استعداد نهفته درنژادها مختلف است . نژاد سفید مطلفا نژاد برتر است. ودربین نژاد سفید تنها نژاد آریا- ژرمنی استعداد خلاقیت هنری دارد.

3-    تاریخ نتیجه اختلاط وپیوند نژادهاست.

4-    درعصرحاضرذخیره خون آریائی به پایان رسیده است.

ویا لرد دیزائیلی راسیست معروف انگلیسی می نویسد: "هیچ کس حق ندارد درمقابل پرنسیب راسیسم بی تفاوت بماند ، چون پرنسیب راسیسم کلید بازگشائی تاریخ جهان وحاکمیت  نژاد برتر است ." 

این عکس العمل بورژازی درقبال انقلاب 1884 پرولتاریا بود. بورژازی که بمجرد رسیدن  به قدرت به آرمان های انقلاب خیانت می کند، باکمک گرفتن این تئوری ها کوشش می کند اساس ایدولوژیکی برای حفظ منافع خود ساخته وجنبش کارگران ودهقانان را سرکوب نماید. این ایده های راسیستی چنان شیوع پیداکرده بود، که درآمریکا برای توجیه رفتارضد انسانی سفید پوستان با سیاهان بدنبال اساس علمی می گشتند. تا با" وجدان علمی" راحت به اذیت وآزار سیاهان بپردازند. وعالیجناب چامبرلن انگلیسی این مشکل را با" تحقیقات علمی" اش حل می کند، که:" آفریفائی بعنوان یک نژاد پست وسیاه، نفسانی، نادان، بی استعداد، حیوان صفت وتابع شلاق" معرفی می گردد.

تئوری های راسیستی همزمان با آغازسیاست های استعماری برای تقسیم جهان بود. این نظرات در رابطه مستقیم با پروسه رشد سرمایه داری  در یک سیستم بین المللی، برای بردگی استعماری وخفقان مالی آکثریت مردم کره زمین، توسط گروه کوچکی از دولت های "پیشرفته" تهیه وتنظیم می گردید.

سخن آخراینکه: راسیسم فاقد هرگونه اساس علمی است وانسان ها ازنقطه نظربیولوژیک کیفیا همگی باندازه مساوی ازحیوان فاصله گرفته اند، واز یک نوع بیولوژی خاص هستند. راسیست ها اما ادعا می کنند، که نژاد برتر وپست تر انسانی وجود دارند. حیله راسیست ها اما آنجا ست، که خصوصیات بیولوژیک، یعنی استخوان بندی که اورا قادر می سازد سرپا بایستد وراه برود مغز برای فکر، دست برای کاروزبان برای صحبت کردن را، که درتمامی انسانها وجود دارد، بعنوان علائم فرعی قلمداد ونشانه های جانبی مانند قد، رنگ پوست ومووچشم وغیره را بجای خصایل اصلی می نشانند. علم ثابت نموده است، که جامعه انسانی نتیجه تکامل تولید بوده، تشکل ودرجه تکامل جامعه به سطح تکامل تولید وابسته است. ولی ازآنجائیکه بورژازی وتمامی نیروهای بازدارنده تکامل جامعه،  خواهان حفظ روابط استثمارگرانه سرمایه داری هستند، با تمام قوا می کوشند با توسل به ایدولوژی ارتجاعی راسیسم جلوگیررشد وپیشرفت جامعه دمکراتیک وانسانی گردند.

نازی ها بعنوان مثال می گویند " نژاد آریائی همیشه وجود داشته وخواهد داشت وسیاست نازی ها همان سیاست اقوام آریائی هاست." ( سخنی که منطبق بر بربریت نازی ها ونه هسته سیاست آمپریالیستی آنهاست .) اینکه انسان های آدم خواری بنام( weltabian ) درآغاز قرن دهم، درجائی بنام برلین آمروزی زندگی می کردند ودرمقایسه با آلمان آمروز فاقد یک تولید صنعتی سرمایه داری بودند، وباطبع نمی توانستند آشویتس، تربلینکا وداخاو... را بوجود آورند، آمری است بدیهی. اما تولید صنعتی زمانی عملکرد مثبت وانسانی پیدا میکند که با مالکیت اجتماعی بر ابزار تولید توام شود. یعنی شکلی از تولید اجتماعی که دیگرهدف وشعار آن " برای اینکه زنده بمانی از روی نعش دیگران برو"نباشد، بلکه همکاری وتعاون رفیقانه تمامی انسانها را ، جدا از رنگ پوست،  جنسیت، ملیت وغیره برپرچم خود حک کند.

  *- لغت آلمانی" نژاد" ( Rasse) وراسیم ( نژادپرستی ) ازلغت فرانسوی "Race " بمعنای ریشه، جنسیت گرفته شده است.این لغت ابتدا توسط کانت برای تعریف نژاد انسانی درسال 1785 بکارگرفته شد، وبعدها بمعنای ( Rasse ) به فرهنگ لغات آلمانی راه یافت.

1**- لغت آریا از زبان سانکریستی گرفته شده است وبه اقوامی اطلاق می شود، که درچندین هزار سال پیش درآسیای مرکزی (درنواحی هندوستان وایران) سکنی داشته اند وبه زبان هندواروپائی تکلم می کرده اند.

-       در ایدولوژی نژاد پرستانه فاشیسم، لغت آریا به" وابستگان نژاد شمالی" انسانی که دارای" خون آلمانی ونه یهودی است "، اطلاق می شود. ومعنای لغوی ان نادر یا کمیاب است.-  Arier=  Edler

منابع :

 ماتریالیسم تاریخی اثر فردریش انگلس - نژاد بمثابه افسانه، ازیوهان کوماس

از نبرد نژادها تانبرد طبقات از براندس / بروکه - فادیف، درباره مسائل خاورمیانه

بنیان های قرن نوزده ام، ازچامبرلین ،عدم تساوی  نژادهای انسانی اثر گراف گابون

پی نویس:  این مقالات از< گزارش>  شماره 4 نشریه< شورای دفاع از مبارزات خلق های ایران – وین> نوامبر 1994 برداشت شده است که مشخصا به مقوله راسیسم اختصاص داده شده بود. این شماره حاوی مقالات< بیگانه بودن آری بیگانه ماندن چرا ؟ >< راسیسم یک تئوری شبه علمی>،< راسیم دولتی وعملکرد ان> واخبار وگزارشاتی از زندگی خارجیان ومبارزاتشان در اطریش و... بود، که بدلیل اهمیت وروزآمد بودن این پدیده ضدانسانی، ویراستار دوم  دومقاله فوق باکمی بسط وتصحیح املائی وانشائی در اختیار جنبش قرار می گیرد.

ترجمه و بازتکثیر: یکی« ازفعالین چپ دروین – اطریش»

آدرس تماس: Iran_ rat ; Amerlinghaus , stiftgasse 8 1070 Wien

email: از این آدرس ایمیل در مقابل روبوت های اسپمر محافظت می شود. جهت مشاهده آن باید جاوااسکریپت فعال باشد.

بازگشت به بالا