مصاحبه با دختر 9ساله منصور حيات غيبي که وي را بلافاصله پس از آزادي,مجددا چند ساعت قبل از عيد دستگير کردند

 

دستگاه قضايي جمهوري اسلامي در آستانه سال نو در اقدامي که ناظران مسائل ايران آن را کم سابقه خوانده اند, همگي اعضاي سنديکاي کارگران شرکت واحد اتوبوسراني تهران و حومه البته به استثناء منصور اسانلو رئيس هيأت مديره آن سنديکا را آزاد کردند. اما شادماني آزادي منصور حيات غيبي ديگر عضو هيأت مديره آن سنديکا ديري نپاييد. ساعاتي پيش از تحويل سال نو منصور حيات غيبي را مأموران اطلاعاتي و امنيتي جمهوري اسلامي به حکم دادستان تهران بارديگر دستگير و روانه زندان کردند. منصور حيات غيبي که پس از هفته ها زنداني کشيدن همراه دختر 8ساله اش فاطمه به آرايشگاه رفته بود, همانجا دستگير شد.

مسعود ملک از راديو فردا با فاطمه 8ساله گفتگو کرده است.

فاطمه: ”من که بابام آزاد شد, هر چيز بد بود واسش تعريف کردم, چيزاي خوب بود واسش تعريف کردم. هر اتفاقي که افتاد تعريف کردم. خيلي خوشحال شده بودم بابام اومده بود. قدري خوشحال شده بودم که به همه تلفن مي کردم و خبر مي دادم. يعني مهمون هم اومده بود, خوشحالي خودمو بهشون مي گفتم. مي گفتم چقدر خوشحالم“.

سئوال: بابا چي تعريف کردن براي تو؟

فاطمه: ”بابام ميگفت تو زندان مثلا چه اتفاقايي مي افتاد, چه چيزهايي رو مي دونست, اينها رو مي گفت“.

سئوال: روز عيد که بابا رو دوباره دستگير کردن, اون روز مي توني بگي چه اتفاقي افتاد؟

فاطمه: ”با پدرم رفته بوديم آرايشگاه که دو مأمور با لباس شخصي با يک ماشين اومدن, بابام رو صدا کردن از آرايشگاه. گفتن بيا بريم 2ساعت ميخوايم باهات حرف بزنيم. من اومدم سوار شم, نذاشتن گفتن تو برو خونه اگر بلدي. رفتم خونه, بعد اون رو سوار ماشين کردن بردن, اما من فکر مي کردم فقط مي خواستن حرف بزنن. نمي دونستم مي خواستن ببرنشون زندان اوين“.

سئوال: بهت نگفتن که بابا رو براي چي دارن مي برن؟

فاطمه: ”نه, نه, اصلا هيچي نگفتن. فقط گفتن تو سوار ماشين نشو, برو خونه. ما باباتو مي بريم, دو ساعت باهاش حرف بزنيم“...

سئوال: مي توني بگي اون موقع که بابا رو سوار ماشين کردن, بردن, بعد تو توي راه که داشتي ميومدي خونه, به چي فکر مي کردي؟ چه حالي داشتي؟

فاطمه: ”حالم بد شده بود ديگه, چونکه اصلا يک روز که چه عرض کنم, چند ساعت بابام اومده بود, گرفتن. يک حال خيلي بدي داشتم که اصلا نمي تونستم تحمل کنم. به خونه رسيدم, صورتم کباب شده بود. از بس که گريه کردم. الان هم که بدون پدر ميگذرونيم, زيادم حالم خوب نيست. دوست داشتم بابام خونه بود, اما حيف که اون رو بردن“»

.راديو فردا-

85.01.05

HOME