فردا
شعرى براى
منصور اسانلو
نوروز آمد و
منصور اسانلو
از زندان آزاد
نشد...
نسيم خاکسار
|
|
|
|
نوروز آمد و
منصور اسانلو
عضو هيئت
مديره ى
سنديكاى
كارگران شركت
واحد از زندان
آزاد نشد. به
او مرخصى نيز ندادند
كه هفته اى را
در كنار زن و
فرزند به پيشواز
بهار برود.
وقتى اين خبر
را در سايت
هاى خبرى مى
خواندم سيماى
رنج و مقاومت
همهى
كارگران وطنم
را از سالهاى
دور تا كنون
بياد آوردم.
داشتم فكر مى
كردم مطلبى
بنويسم شايسته
ى زندگى اين
فرزند كار و
زحمت كه در
دفتر شعرى
منتشر نشده و
قديمام شعرى
يافتم به نام
,فردا,. اين شعر
را كه تصحيح
تازه اى از
آن كرده ام
تقديم مى كنم
به منصور
اسانلو و همه
ياران
كارگرش، در
بند و آزاد،
كه سنگ سنگ
بناى رهائى
وطن در بندمان
را از قيد و
بند سلطهى
مرگآفرين
جمهورى
اسلامى در
فردايى تازه و
در بهارى نو
ميسازند.
نسيم خاكسار
فردا
پديدار مى شود
به هيئت كوهى
آن كه خُرد
خُرد اندامش
از ساروجهاى
خرَد
به هم گره
خورده.
بافيدهى
دستان كار
- در كوره هاى
رنج و شعور و
حس-
در هر گام
عطر بافههاى
گندم ميپراكند
و طنين قدمهايش
به كوبش پتكي
ميماند
بر سندان
تا بر جمهورى
ناپايداران
آسمان
- قحبهگان
مرتبتهاى
كاذب-
كه ردا و
عمامه
از پير كفتار
وهم و دروغ
صله گرفته اند
و نامشان
چون دشنامى
زشت
رخسار خاك را
دژم كرده
نقطهى پايان
نهد.
كلمه رها ميشود:
- سنگ چينى
نهادن بر گرد
اجاقى
آرى شعله ور
كردن زندگى
چنين بود
هنگام كه دامن
پر چين
ارغوانى عشق
در پرده غليظ
مه نيلگونه مينمود
عرق كار بر
جبين
و سر نيزههاى
ستم گرداگرد
بوسهاى
كاشتن بر گونهاى
آرى معناى
دوست داشتن
چنين است.
كلام به نرماى
لبخندى
از ميدانهاى
حس ميگذرد
تا تو
نوزاد نام
نيافتهى
فرداى خاك را
با زبانى نو
بسرايد.
فردا در زلالى
چشمانت
آبى
آبى رنگ ميشود
و بوتههاى
شقايق
بر شانههايت
تكيه ميكنند.
تا نوازش باد
را
در رقصى آتشين
بنمايند.
اهريمنان
ـ پريش ـ
سپر سايهى
پيشانى ميكنند.
هراسيده
از خدنگ هاى
روشنائى
و دخمههائى
در ظلمت
ميجويند
تا در معابد
خفاشان
مًقر آيند
كه از چنگال
خونين شان
چه سينههائى
از كبوتران
دريده شده.
ديوارى فرو مى
ريزد،
دشتى دامن مى
گسترد.
كودكى دهان به
آواز ميگشايد،
بانگى بر
افلاك
چون رنگين
كمانى
كمانه ميكشد.
و آفتاب
راه آدميان
پوياى آينده
را
روشن ميكند.
1363 و
فروردينماه 1385
اوترخت
4 فروردین 1385