حبس خانگي،
تهديد، ....
ليلي
پورزند
سيامک پورزند
مطلب
زير را ليلي
پورزند به
شهروند ارسال
کرده ضمن آن
که در وبلاگ آزمايشي
خود به نام
"مهرنوشت"
نيز قرار داده
است. در
دردنامه ليلي
بازهم اين
نکته آشکار ميشود
که تحت رژيم
هاي
ديکتاتور،
آزادي از زندان،
واژه اي بي
معني ست. اين
آزادي از
زندان و خود
را در زنداني
بزرگتر به نام
تمام کشور
يافتن را
يلماز گوني در
فيلم "راه"
خود به خوبي
به تصوير
کشيده است.
سيامک پورزند
در زنداني
بزرگ با ترسي
هر روزه زندگي
ميکند در حالي
که بيش از
هفتاد سال سن
دارد و اگر در
جامعه اي سالم
زيست ميکرد،
ميبايستي
دوران
بازنشستگي اش
را با آرامش
در کنار
عزيزانش
ميگذراند.
براي شنيدن
فايل صدا که
در متن به آن اشاره
ميشود،
ميتوانيد به
آدرس www.mehrangizkar.com/lily
مراجعه کنيد.
چندي پيش
نمايش "مصدق"
در تورنتو به
روي صحنه رفت.
در اين نمايش
يک جمله مرا
برجا خشک کرد
و آن زماني
بود که دکتر
مصدق در سال
هاي پاياني عمر
زندگي را در
حبس خانگي مي
گذراند. روزي
خسته از اين حبس
به ستوه آمد و
گفت: " مگرحبس
شاخ و دم
دارد؟ چه
زندان باشد ،
چه خانه..."
اين جمله تنها
زماني براي
انسان معنا مي
يابد که آن را
تجربه کرده
باشد. از
زماني که پدرم
"سيامک
پورزند" را به
دليل کهولت سن
و بيماري از زندان
اوين در حال
کما به
بيمارستان
منتقل کردند
اين جمله را
روزي هزار بار
مرور مي کنيم
و جرأت بيان
آن را نداريم.
پدرم در
تنهايي مطلق
با صدها
بيماري در
تنهايي و فراق
عزيزان روزها
را به شب و شب
ها را به روز
مي رساند.
تنها دلخوشي
او مکالمات
تلفني امان
است. او که از
زندان رها شده
همواره در
وحشت بازگردانده
شدن به سر مي
برد چرا که
هيچ نوع حکم
يا نامه اي که
دال بر تأييد
آزادي او باشد
در دست ندارد.
او نه مي داند
كه چه کسي يا
چه ارگاني
مسئول پرونده
اش است نه مي
خواهد بداند.
او از صبح تا
شب ابعاد
آپارتمان
پنجاه و هفت
متري خود را
گز مي کند و هر
روز عکسي تازه
از عکس هاي ما
را به در و
ديوار مي
آويزد. ديگر
توان رانندگي
و راه رفتن
بدون عصا را
ندارد. در شبانه
روز بيش از
بيست نوع دارو
استفاده مي
کند و ... روزي يک
يا دو بار با
من تلفني صحبت
مي کند و هفته
اي دو يا سه
بار هم با
مامان و
آزاده. اين
مکالمات تنها
راهي بود که ما
براي حفظ
روحيه او
يافتيم. از
اين طريق او
دائما خود را
در ميان
خانواده حس مي
کند ولي تداوم
اين برنامه
حقيقتا دشوار
است ...
به هرحال هفته
گذشته زندگي
ما دوباره
ماجراي تازه
اي را تجربه
کرد. چند روزي
بود که صداي
پدرم مثل
هميشه نبود و
به قول خودمان
صدايش مثل آن
روزها (که
تازه از زندان
رها شده بود)
به نظر مي آمد.
شکسته و
نامفهوم...
بالاخره پس از
چند روز به
زبان آمد و
گفت که مورد
تهديد قرار
گرفته است.
داستان از اين
قرار است:
تلفن زنگ مي
زند. مردي
خودش را
"محمود"
معرفي مي کند
و مي گويد که
در زندان اوين
با پدرم هم
بند بوده و
حالا آزاد
شده. او گفته
که دوست دارد
به ديدن پدرم
برود. بابا به
او آدرس داده
و براي روز
بعد با هم
قرار گذاشته
اند. "محمود"
به سراغ بابا
رفته. بابا مي
گويد او را به
خاطر نمي آورد
ولي نشاني هاي
آشنا مي داده.
پس از نيم ساعت
" محمود" به
پدرم مي گويد
که تازه از
زندان آزاد
شده و احتياج
مالي دارد.
بابا از او مي
پرسد خوب چرا
سراغ من آمدي؟
او مي گويد که
به من گفته
اند که خدمت
شما بيايم. بابا
نيز به او
متذکر مي شود
که هيچ درآمدي
ندارد به جز
حقوق ناچيز
بازنشستگي و
به او مي گويد
که مخارج
سنگين دارو و
دکتر او را
نيز ما از اين
سوي دنيا
تأمين مي
کنيم. "محمود"
مي رود و مي
گويد تا ده
روز ديگر
دوباره تماس
مي گيرد. بابا
اين داستان را
براي ما نگفته
بود که ما
نگران نشويم.
روز بعد که
ظاهرا هواي
تهران خوب
بوده او تصميم
مي گيرد پس از
مدتها در خانه
حبس بودن،
پياده به کلينيک
نزديک منزل
برود تا
فشارخونش را
چک کند که يک
ربع راه است.
در مسير، يک
موتوري با دو
سوار در پياده
رو، جلوي او
مي پيچد و يکي
از آنها مي گويد
:" ياالله آقاي
پورزند..."
بابا مي پرسد
شما کي هستيد؟
يکي ديگر مي
گويد : "ما تو
را مي پاييم..."
البته بابا هم
وقعي به حضور
آنها نمي
گذارد و راهش
را ادامه مي
دهد. او بهتر
از ما مي داند
که پاييدن او
از برکت پيشرفت
تکنولوژي به
نيروي انساني
احتياج ندارد
آن هم دو نفر.
کنترل تلفن
کافي است....
او اين اتفاق
را هم از ما
پنهان کرده
بود که نگران
نشويم.
روز بعد
دوباره تلفن
زنگ مي زند.
مردي ناشناس
آدرس او را مي
خواهد. هرچقدر
بابا اصرار مي
کند که شما چه
کسي هستيد او
از جواب دادن
به سئوال طفره
مي رود. بابا
مي پرسد که آيا
او مأمور است؟
مرد مي گويد
حالا وقتي
آمدم حرف مي
زنيم. بابا مي
پرسد آيا مي
خواهي مرا به زندان
برگرداني؟
مرد مي گويد حالا
اول بايد
ببينمتان.
خلاصه پس از
مدتي کلنجار
کلامي بابا
توان از دست
مي دهد و يقين
پيدا مي کند
که اين مرد
مأمور
برگرداندن او
به زندان است
و به اين فکر
نمي کند که
اين مأمور چرا
پس آدرس او را
ندارد... به مرد
ناشناس آدرس
را تقديم مي
کند. به
سرايدار
آپارتمان،
عمه ام و يکي
از دوستان
قديمي که بنا
به سرنوشت با
هم ماه ها در
زندان اوين
بوده اند نيز
خبر مي دهد و
از آنها مي
خواهد چنانچه
او را بردند به
ما اطلاع
دهند.
مرد ناشناس مي
آيد. به نظر
معتاد مي
آمده. گفته در
اوين با پدرم
هم بند بوده.
بابا او را به
ياد نمي آورد.
او مي گويد که
با موتور
مسافرکشي مي
کرده و يکي از
مسافرانش يک
بار در ازاي
پيشنهاد
مبلغي به او
مقداري
اعلاميه مي
دهد که پخش
کند و به اين
دليل دستگير
مي شود. حالا
اين اعلاميه
ها چه بوده نه
ما مي دانيم
نه احتمالا
خودش و اينکه اصولا
چرا چنين
مطلبي به پدر
من مربوط است،
سئوالي است بي
جواب. او به
بابا مي گويد
که ديشب از
زندان آزاد
شده و به او
گفته شده که
مستقيم به
سراغ پدرم
برود تا به او
کمک کند. بابا
که درطول يک
هفته با يک
داستان از
زبان دو نفر
مواجه مي شود
به موضوع حساس
مي شود. اين مرد
که "احمد" نام
دارد از پاسخ
گفتن طفره مي
رود. بابا مي
پرسد که چه
کسي به او گفته
که سراغ او
بيايد. "احمد"
مي گويد که
همه مي گويند.
بابا مي پرسد
در حالي که
همسر و فرزند من
زندگي مرا مي
چرخانند
چگونه من مي
توانم پولي
داشته باشم که
به شما بدهم.
درنهايت بابا
او را به
دوستي معرفي
مي کند تا اگر
اهل کار است
براي او کاري
پيدا کنند. "احمد"
به سراغ دوست
بابا مي رود و
پس از مواجه
شدن با
پيشنهاد کار
ساختماني در
خارج از
تهران، دفتر
دوست پدرم را
ترک مي کند و
به بابا زنگ
مي زند. بقيه
داستان را به
صورت فايل صدا
درآورده ام تا
از زبان خود
"احمد"
بشنويد.
در اين ميان
بابا که تحملش
تمام شده بود
و خطر جدي را
در اطراف حس
کرده بود به
سخن آمد و
ماجراها را
براي ما تعريف
کرد. ما از او
خواستيم که تلفن
ها را جواب
ندهد و به
منزل عمه ام
برود ولي هراس
از اين که چه
دسيسه اي در
کار است و
عاقبت چه
خواهد شد، شب
و روز برايمان
باقي نگذاشته
بود. راه دور،
دست کوتاه، فکر
و دل نگران..
کيفيت فايل ها
خوب نيست چون
"احمد" از
تلفن عمومي
زنگ مي زده به
همين دليل من
متن صداي او
را در پايين
تايپ مي کنم
تا فهم آن
آسان تر باشد:
فايل اول(
محتوي سه
پيغام )
پيام اول
با سلام. آقاي
پورزند. علي
خاني هستم که
چند روز پيش
اومده بودم
خدمتتون. من
رفتم پيش اون
آقايي که
فرستاديد،
هيچ کاري واسه
من نکردند. به
هرحال من براي
اولين و آخرين
باره که با
شما تماس مي
گيرم تا فردا
صبح اگه با من
تماس گرفتيد
که گرفتيد. مي
دونم که منزل
هستيد و زديد
روي پيام گير.
فردا صبح اگر
تماس گرفتيد
که گرفتيد
وگرنه من مي
رم پيش آقاي
حداد. شما
خودتون هم مي
دونين. شما
عين يه برگي
مي مونيد که
روي درخت هر
لحظه امکان
داره يه باد
بزنه بيفته.
خودتون هم
اينو مي دونين
که اگر توي
اين حالت
بمونين بهتره.
حالا من ديگه
حرفي ندارم
فقط همين مي
رم پيش آقاي
حداد. من نه
ماه و نيم
واقعا زجر کشيدم
ولي پولش توي
جيب شماها
ميره. من به
اين پول
احتياج دارم
چون مادرم
بهتونم گفتم
مادرم بيمارستانه...
پيام دوم
الو. سلام
عليکم آقاي
پورزند. خسته
نباشيد. آقاي
پورزند من علي
خاني ام. چند
روز پيش اومدم
خدمتتون. حتما
من يه شماره
به شما مي دم.
من ديشب هم
زنگ زدم.
پيغام واستون
گذاشتم ولي
باز يه فکرايي
کردم ديدم
بازم يک کمي
وقت بدم
بهتره. گفتم
ديرتر يعني
حرکتم رو
بکنم. من از يک
راه ديگه هم
مي تونم وارد
بشم ولي
خواستم
دوستانه باشه.
ولي واقعا
پولش تو جيب
شماها مي ره
زجرش رو ماها
کشيديم واقعا.
يک لطف بکنيد
با من حتما
تماس بگيريد
به خدا به
نفعتونه. اين
شماره رو مي
دم حتما تماس
بگيريد...........خدافظ
شما. حتما تماس
بگيريد.
پيام سوم
الو. سلام
آقاي پورزند.
علي خاني ام
اومدم خدمتتون.
قبلا هم زنگ
زدم شمارم روي
حافظه تون هستش.
حتما امشب با
من تماس
بگيريد واقعا
به خدا قسم به
نفعتونه. يک
کار واجب دارم
از طرف کسي.
آقاي جمشيدي
با شما. خوب .
حتما با من يه
تماس بگيريد........خدافظ
شما.
فايل دوم (
محتوي يک پيام
)
پيام چهارم
دوباره سلام
آقاي پورزند.
من الان آقاي
پورزند مي
دونم خونه تشريف
دارين. سرکوچه
تون وايسادم.
بعد يه چيزي
رو هم بهتون
بگم. امروز من
حتما بايد با
شما يه ديداري
داشته باشم
وگرنه تا فردا
خودتون هم مي
دونين توقف
حکمتون به هم
مي خوره. از من
پنج تا اسم
خواستن. پنج
نفرو بايد
بدم. اسمتون
بياد توقف
حکمتون به هم
مي خوره.
خودتون هم
اينو مي دونين
چي ميشه. فردا
من مي رم شعبه
بيست و شيش
پيش آقاي حداد
اگر حالا
امروز ديداري
با شما نداشته
باشم. من ديگه
مجبور شدم اين
حرفو بزنم.
حالا من صبر
مي کنم تا يه
بيست دقيقه ديگه
مي يام
نگهباني. اگه
راه دادند که
ميام اگر نه
که هرکي مي ره
به راه خودش
ديگه.
خدانگهدار.
چند نکته:
منظور از آقاي
حداد، قاضي
حداد رئيس
شعبه بيست و
شش است.
شماره تلفن را
به دليل عدم
اطمينان به
صحت يا سقم آن
از فايل صدا
حذف کرده ام.
چند فرضيه:
1- اين فرد
مأمور است. از
طرف کي، کجا،
چرا ؟ ما نمي
دانيم. به
دودليل اين
فرضيه مي تواند
درست باشد.
اولا اينکه
"احمد" نفر
دومي است که
با داستاني
يکسان در طول
يک هفته
ناگهان ظاهر
مي شود که خوب
مي تواند
برنامه ريزي
شده باشد.
ثانيا اين که
اين مرد
اطلاعاتي هم
داشته. مثلا
از توقف حکم
بابا خبر
داشته است و
يا به راحتي
از نام آقاي
حداد براي
تهديد بابا
استفاده
نموده. اينکه
چرا اين
برنامه اجرا
شده يا مي
تواند تنها به
دليل حاکم
کردن حس ناامني
باشد يا براي
مچ گيري. فرض
کنيد اگر پدرم
دلش سوخته بود
و به اين مرد
پنج هزار
تومان پول
داده بود آيا
اين دليلي نمي
شد براي اثبات
اتهام واهي
دريافت دلار
از خارج و توزيع
آن ميان افراد
در ايران؟
شايد هم ما
زيادي
کارآگاهي فکر
مي کنيم.
مارگزيده از
ريسمان سياه و
سفيد مي ترسه.
وضع زندگي
خانواده
چهارنفره از
هم دور افتاده
ما در چهار
گوشه دنيا که
براي همگان
عيان است.
2- اين مرد مي
تواند فقط
زنداني
معمولي باشد
که به هر
دليلي با نام
پدرم در زندان
برخورد کرده و
قصد داشته با
ترساندن بابا
از توقف حکم
يا آقاي حداد
و يا... از او
اخاذي کند....
پدرم با پليس 110
تماس گرفته
است. به او
گفته شده که
بايد حضورا به
مرکز پليس
مراجعه کند.
مردي 75 ساله،
تنها و بيمار
که تهديد هم
شده چگونه مي
تواند از خانه
خارج شود؟
"احمد" و
"محمود" چند
روزي است که
غيب شده اند
ولي آيا دلهره
ها و نگراني هاي
ما رنگ باخته؟
آيا اين آخرين
ماجراست ؟ گمان
نمي کنم ... به هر
حال اگر هر
کدام از
فرضيات بالا
را بپذيريم
چيزي از وحشت
و ناامني جاني
و حبس خانگي
"سيامک
پورزند" نمي کاهد....اين
است گوشه هايي
از زندگي ما....
HOME